خوشقلم ها (۱) : زمزم

زمزم

بخش جدیدی رو در وبلاگم شروع کردم به نام خوشقلم ها . در اینجا وبلاگ ها و اشخاصی رو معرفی می کنم که صرفا وبلاگ نویس حرفه ای هستند . صد البته ما می دونیم که وبلاگ چهارچوب خاصی نداره و هر وبلاگی چهارچوب خاصی رو داره که نویسنده اش یا تعیین کرده و یا نکرده . برای همین این معرفی ها رو بر اساس اول سلیقه و بعد تجربه و بعد میزان ارتباطات و تعاملات نویسنده اش با خوانندگان و دیگر وبلاگ نویسان انجام می دم . باشد که با شناختن وبلاگ های خوب بیشتر بتونیم با هم دیگه یک اجتماع وبلاگی بهتری داشته باشیم و بیشتر همدیگر رو بشناسیم . معرفی کردن همدیگر به همدیگر فکر می کنم کار قشنگیه . ولی اسمش رو خوشقلم ها گذاشتم چون فکر می کردم جذابه و ربطی به استاندارد های قلم نداره.

اولین وبلاگی که دوست دارم به شما معرفی کنم وبلاگ زمزم است . زمزم رو خانم مینوچهر می نویسند . این وبلاگ رو بیشتر از یک سال و نیمه دنبال می کنم و واقعا زاویه نگاه و نوع دیدگاهشون رو در مورد مسایل روزمره زندگی و اجتماعی رو واقعا می پسندم و دغدغه هاشون واقعا قابل تقدیره . خانم مینوچهر واقعا خانم فوق العاده باسواد و محترم و بامعرفت هستند و با توجه به اینکه به لحاظ سنی(تجربه) از همه ما بزرگتر هستند ولی هیچ غرور و خودبرتربینی در وبلاگشون مشاهده نکردم و همیشه خوانندگان خودشون رو دنبال می کنند و نظرهای خیلی عالی و درجه یکی رو روی وبلاگها می گذارند به طوری که واقعا مدتی نظراتی که برای خود من گذاشتند خود قابلیت این رو داشت که یک پست بشه بس که نکته سنجی بالا و زاویه دید متفاوتی رو در خود داشت . با کمال احترام این وبلاگ رو به شما عزیزان معرفی می کنم و امیدوارم که مطالبشون رو دوست داشته باشید . شخص ینده از پست شانس ایشون بسیار خوشم اومد و فکر می کنم یکی از پست های فوق العاده شون همین بود .

از این وبلاگ به شما پیشنهاد می کنم حتما پست های زیر رو هم مطالعه کنید چون بسیار این پست ها مورد علاقه مند بودند.

شرقی غربی ٬ مسافرت  ٬ شترمرغ ٬ برخورد ها در فضای مجازی ٬ مهاجر ٬ برابری ٬ مهاجرت

انقدر پست ها عالی هستند که انتخاب بینشان سخت بود . پیشنهاد می کنم حتما دنبال کنید و مطالعه کنید :

milad321.blogfa.com

  • سه شنبه ۴ ارديبهشت ۹۷

غلام (خطر ریزش اشک )

به هر دری زده بودن ولی خان علی راضی نبودن . بابای فاطما خان بود و کلی نوکر و کلفت داشت . خان علی خیلی غیرتی بود و روی ناموس حسابی حساس بود . از اون قلدر های سیبیل کلفت بود .غلام برای فاطما می مرد . خان علی دخترش رو دوست داشت و به خون خواستگاراش تشنه بود . با خونشون دوست داشت شراب درست کنه و گوشتشون رو روی تخته میخ کنه.

شرایط سخت شده بود. یک روز یکی از نوکرای خان علی بابای فاطما دیده بود که غلام داره به فاطما توی کوچه جلوی یه حجره مس گری گل و نامه میده و فکر کرده بود خود شیرینی کنه و بره به خان علی بگه و چوس شاهی ای انعام بگیره . و شد آنچه نباید می شد . خان علی حسابی قاطی کرده بود و خونش به جوش اومده بود . داد میزد برین به این پسره قرمساق بی حیا بگین که تا غروب آفتاب سه روز دیگه وقت داره از این شهر بره وگرنه گوشت مردونگی شو میدم ببرن بذارن سردر خونه اش تا بقیه ماست شون رو کیسه کنن .

فاطما رو صدا زد و گفت چه گوهی خوردی امروز دم ناهار دم حجره خاج رضا مسگر؟

فاطما نامه رو خونده بود و از ترس پدر وقتی که فهمیده بود قضیه لو رفته نامه رو سوزونده بود توی چراغ اتاقش . رنگش مثل کچ سفید شده بود و می گفت کدوم نامه آقاجون من غلط کنم بی حیایی کنم . خان علی داد زد خفه شو بی حیا . ممد دیده بود تو و اون حرومزاده رو . به قبر پدرش ریده که بخواد حتی اسم دختر منو به خاطرش بیاره . البته درخت از تو کرم میزنه . وقتی توله ما برای اون دم تکون می ده همینم میشه . بی حیا پوستتو می کنم . گمشو برو توی اتاقت تا من بدونم باهات چه کنم . تقصیر خر بزرگتر هم هست . اون زمان که ننت اومد پاپیچم شد این رو بفرست مدرسه درس بخونه سوات یاد بگیره که سر آخر بیاد نامه فدایت شوم بفرسته به بقیه و بی حیایی کنه! بشکنه دستت مرد . خود خرم رضایت دادم . حالام باید جورشو بکشم . تو این مدرسه ها همش کثافت کاری درس می دن .

غلام از ترس خان علی شروع کرد کل زندگیشو بار یه الاغی کرد و برای همیشه از اون شهر رفت به یک شهر دیگه. خیلی عصبانی بود

  • يكشنبه ۲ ارديبهشت ۹۷

دختر بد

تو چرا دختر شدی .. باید پسر می شدی

  • يكشنبه ۲ ارديبهشت ۹۷

مادر

داشت کنار من با تلفن حرف میزد .

- آخه مامان جون یه هفته اس خونه ماست .... خب باشه .. داداش خب شما بیایین آخه... یه هفتههه .. داداش بخدا صدای پرویز درمیاد ... آخه یعنی چی پرویز با من .... چی بگم آخه داداش ... باشه اشکال نداره . پس امشب میای دنبال مامان جون؟ ... باشه پس . منم سعی می کنم زودتر بیام . باشه فعلا خداحافظ.

نگاه کرد روی من . گفت سامان بود . میاد دنبال مامان . خوش به حالت تک فرزندی . راحتی

یکم فکر کردم گفتم خب نگه داشتن مادر پیر برای یک فرزند چه قدر سخت می تونه باشه. خب الان سامان میاد دنبال مامان جون و کمی خیالت راحت میشه .

گفت : ناشکری نمی کنم . خیلی خوبه که یک خواهر و سه برادر دیگه دارم و  خدا رو شکر. ولی مامان جون یه هفته خونه ما بود! یه هفته!

تو دلم گفتم خب راست میگه یه هفته هم زیاده . کم نیست .

گفت: بچه ها حتما ناراحت میشن . واقعا خوش به حالت الی تک فرزندی . هر وقت دلت خواست می تونی مامانت رو بیاری مهمون خونت و تا آخر بمونه خونه ات . قشنگ باشه . ولی من همش باید توی صف باشم . هنوز یه هفته هم تازه نشده! سامان مامان جون رو می خواد ببره مهمون کرده خونه خودش . نوبت من تموم شد اگر بخوام باز مامان جون دوباره بیاد خونه ما باز باید یه ۵۰ روز دیگه صبر کنم . البته خودمم اینطوری هستم ها مثلا تا مامان جون میره خونه سامان یا مهشید یا بقیه من هم هی زنگ میزنم نوبت بگیرم هی گیر میدم هی سر میزنم شاید باز بتونم مامان جون رو بیارم خونه خودم. مهشید که بزرگتره نمیشه پای حرفش زیاد حرف زد و اگر فرشید می گفت عادلانه نیست همش می موند خونه مهشید و ما نمی شد مامان رو بیاریم .

انگار یه پارچ آب یخ ریخته باشن روم . دیدم این ۵ تا بچه دارن سر اینکه مادر خونه کدومشون باشه دعوا می کنن . یعنی سر مادرشون دعواست . من خودم کی مادرم رو دیدم؟ اوه یه ماهی میشه .. ولی خب بهش زنگ میزنم اینطوری هم نیست که نزنم . بلاخره منم سر کار میرسم بچه ها مدرسه میرن کارهای خونه هم روش یکم سرم شلوغ میشه .. کی زنگ زدم بهش ؟  آه هفته پیش! یعنی یک هفته زنگ زدم

حالم از خودم بهم خورد . این دختره سر اینکه یه روز مادرش رو دیرتر ببرن حالش گرفته میشه و تازه با وجود اینکه دائما میره خونه برادرخواهراش مادرش رو ببینه حسرت اینو میخوره که باز رفت تا نوبت من بشه حداقل یه ماه طول می کشه! اون وقت من مادرم رو یه ماه ندیدم و یه هفته هم هست اصلا خبر ازش ندارم . توی خونشه با تنهایی های خودش !

تلفن و برداشتم و زنگ زدم .. : سلام .. خسته نباشید . ببخشید میشه وقت من رو کنسل کنین؟ من نمی تونم بیام. بله بله . یه وقت دیگه . تماس میگیرم هماهنگ می کنم .. ممنونم . خدانگهدار

دوباره گرفتم شماره رو : سلام مادر ... مهمون نمی خوای؟ ... قربونت برم .. هیچی دلم برات تنگ شده خواستم بیام ببینمت .. ممنونم عزیزم . نه شاید خودم بیام .. ببینم بچه هام میرسن با بچه ها میام .. آره بعد کار . مامان فقط شام درست نکن شام ما خودمون میاریم ..... نه شام درست نمی کنم ... خودم میام اونجا به علی هم میگم از سر کار بیاد اونجا کباب توی راه بگیره . قربونت برم ..

  • شنبه ۱ ارديبهشت ۹۷

فرودگاه

داستان فرودگاه که پس از خیلی سال ها توی فرودگاه جون میده

  • شنبه ۱ ارديبهشت ۹۷
برای مشاهده وبلاگ شخصی من : hatefblog.ir
پیشنهاد‌های هاتف
Designed By Erfan Powered by Bayan