چه قانونیست

این چه قانونی ست ..

که هر چه بیشتر دوست داشته باشی کمتر دوستت خواهند داشت . هر چه بیشتر محبت کنی کمتر محبت می بینی . هر چه بیشتر آنها را ببینی کمتر می بینن تورا . هرچه بیشتر برایشان بگذاری کمتر برای می گذارند و هر چه ضربه نزنی بیشتر ضربه می زنند . هر چه بیشتر تلاش کنی کمتر به دست می آوری و هرچه کمتر تلاش کنی هیچ . هرچه بیشتر سعی کنی حسن نیت نشان بدهی سوء نیت بیشتری دریافت می کنی . هرچه بیشتر دست بگیری لقد می خوری . هرچه بیشتر یاد بدهی بیشتر ضربه می خوری . هر چه بیشتر بلند کنی بیشتر پایین می روی . هر چه بیشتر دست بگیری دستت را نمی گیرند و لقدی هم نثارت می کنند .

هر چه بیشتر جان بدهی کمتر تب می کنند و هر چه بیشتر بمیری کمتر برایشان اهمیت داری. هرچه بیشتر در خدمت باشی فقط بیشتر از تو کار می کشند و تو برایشان هیچی نیستی . کمتر دیده می شوی و از اصل متن کشیده می شوی به حاشیه ...

  • پنجشنبه ۱۷ اسفند ۹۶

پوریا

پوریا دلش برای رویا می رفت . تو مسیر دانشگاه مثل یک تک تیرانداز که می خواست آهو شکار کند پنهان می شد . قلبش تند می زد و شلیک نمی کرد . می خواست خود را بی تفاوت نشان بدهد ولی می لرزید . لرزش در صدایش می افتاد . حتی اگر سکوت هم می کرد سر قرمزش لو میداد سر درونش را .

پوریا وضع مالی درستی نداشت . دانشجو هم نبود . سر کار می رفت . وضع مالی رویا هم تعریفی نداشت ولی دانشجو بود . فلسفه دانشگاه تهران میخواند . در خیابان انقلاب به بهانه خرید کتاب و خوردن فلافل های مخصوص و یا دور زدن آنجا پیدایش می شد . تا اینکه یک روز یک کار بزرگی برای رویا می کند و جرقه عاشقی شروع می شود .

پوریا دوستی به نام کوروش داشت . کوروش از آن ولد زناهای درجه یک بود. کوروش همیشه پوریا را اذیت می کرد و نامردی هایی در حق وی روا می داشت که حد و حساب نداشت . پوریا پسر ساده ای بود و دوست داشت به قول خودش به همه حال بدهد و کرم هایی مثل کوروش از این حال دادن ها سوء استفاده می کردند و سواری می گرفتند . پوریا از کوروش متنفر بود . کوروش نامردی را در حق پوریا تمام کرده بود . پوریا هرگز با دل صافش برای کسی آرزوی مرگ نمی کرد . ولی قطعا آرزو داشت کوروش در تصادفی زنده بسوزد . هیچ کس نفهمید که کوروش چه ظلمی در حق پوریا کرده که پوریا تنها برای او آرزوی مرگ در سوختن می کند! پوریایی که حتی حرف های منفی به زبان نمی آورد چون بر این عقیده بود که حرف به زبان بیاید ممکن است اتفاق هم بیفتد ولی در مورد کوروش قضیه فرق می کرد . پوریا از آدمای مغروری که از بقیه سواری می گرفتند متنفر بود . در کل عمرش از یزید انقدر متنفر نبود که از کوروش بود.

پوریا برای رویا جان می داد . در مورد کوروش با رویا صحبت کرده بود و رویا هم از کوروش متنفر بود .  رویا هم دوست نداشت پوریا حتی با او تماس بگیرد و اصلا به او فکر کند . پوریا حقوق کارگری اش را جمع کرده بود و روز تولد رویا برایش آیفون ۴ اس خریده بود . آن روز رویا روی هوا بود . ولی پوریا از اینکه توانسته بود رویا را خوشحال کند بیشتر روی هوا بود.

پوریا از  جان برای رویا گذاشت و روزی عشقی که به پوریا وجود داشت درون رویا از بین رفت . هیچ کس ندانست که چرا . اما پوریا برای رویا میمرد! جان میداد و تمام میشد و دوباره شروع می شد.

یک روز رویا با پوریا تماس میگیرد و یک قرار می گذارد . پوریا خیلی ذوق زده می شود و می رود یک انگشتر خیلی زیبا می خرد. در ساعت مقرر به قرار می رود . ولی در قرار رویا با کوروش می آید! و اتفاقی می افتد که نباید . رویا در جلوی چشمان پوریا لب های کوروش را می بوسد و به کوروش می گوید که عاشقانه دوستش دارد . بعد روی پوریا نگاه می کند و می گوید حالا گورتو از زندگی من گم کن!

پوریا انگشتر را به سمتشان با یک شاخه گل رز پرتاب می کند و میرود . از آن روز به بعد پوریای دیگری از خواب بلند می شود . پوریایی که هیچ کس برایش مهم نیست . پوریایی که فقط برای کوروش آرزوی مرگ داشت حالا می گفت آدمها باید مثل سگ بمیرند . یک روز با کله به دماغ صاحب کارش زده و بیرون آمده بود .

نمی توانست در تهران در جایی که آن دو کثافت نجس نفس می کشند نفس بکشد! حالت تهوع داشت و بوی تعفن شان را هم می شنید . چند باری هم در رستوران و این طرف و آن طرف دیده بودتشان . چرا کوروش؟ چرا رویا؟

پوریا از تهران خارج شده و به شهرستان دیگر می رود . یک مغازه اجاره می کند و در آن مشغول کار می شود. وضع زندگی پوریا بد نیست ولی از آدما متنفر است . ازدواج نکرده و نمی کند . هر زمان مادرش اسم خواستگاری را می آورد به مادرش فحش های رکیک می دهد و می گوید تو هم یک آشغالی هستی مثل بقیه. تو هم یک  زن کثیفی!

.......... این داستان کاملا واقعی بوده و برای شخصی اتفاق افتاده . نظر شما چیست . به نظر شما رفتار پوریا صحیح است که چون عاشق یک آدم بد شده همه را به یک چشم ببیند . یا صحیح نیست . نظر شما چیست؟

شاید خود پوریا نظرات شما را بخواند . قطعا از او اجازه گرفتم که داستانش را روایت کنم!

  • چهارشنبه ۱۶ اسفند ۹۶

نا امید ترین

داشتیم با هم گپ میزدیم . گفت بیا بریم یه جایی رو بهت نشون بدم . من هم با کمال میل قبول کردم . رفتیم یک جای خوش آب و هوا . باد نسبتا خنکی هم میزد و خیلی خلوت بود . درخت زیاد بود و کمی پایین تر مشغول انجام یک عملیات عمرانی بودند . نشست روی یک تکه سنگی و من واستاده بودم .

گفت: می دونی اینجا کجاست؟ صد البته می دونی . ولی نمی دونی اینجا برای من کجاست . برای تو شاید اسم داشته باشه . کمی بالاتر از پل فلان . ولی اینجا برای من خاص ترین جای دنیاست . پسر تو خیلی دوست خوبی برای من هستی که من تونستم بیارمت اینجا. تو کسی هستی که وارد خصوصی ترین قسمت زندگی من شدی . تا حالا اینجا با کسی نیامده بودم .

سیگاری روشن کرد که بهش گفتم تو مگر سیگار می کشی؟

گفت نه! دیدی که فقط یک نخ گرفتم . من سیگاری نیستم ولی اینجا می طلبه . هر وقت که دلم و ذهنم با هم هم خونی نداشته باشن و نفسم رو تنگ کنن میام اینجا و سیگاری دود می کنم و فکر می کنم . اینجا برای من جای خاصیه . اینجا جاییه که اولین بار آوردمش و توی چشماش نگاه کردم و گفتم دوستت دارم . اولین ابراز علاقه ام رو اینجا کردم ..

بعد پرسید می دونی نا امید ترین جمله ای که ما انسان ها توی ذهنمون داریم چیه؟

گفتم نمی دونم . پاسخ داد : دوستم نداره . دوستم نداره نا امیدکننده ترین جمله ای است که انسان تونسته اون رو حس کنه. بهش گفتم اینطور نیست . همیشه زندگی هست . فرصت دوباره هست. آدم می تونه دوباره به خودش فرصت بده .

گفت : پس تا حالا نسوختی . امیدوارم با تمام وجودت نرسی به حرف من ولی یک روز من اومدم و روی همین سنگ نشستم . اون سیگاری بود و براش یک نخ خریده بودم تا وقتی اومد براش روشن کنم و حرف بزنیم . وقتی رسیدم و روی سنگ نشستم و بهش زنگ زدم گفت نمیاد . گفت رک من رو نمی خواد . دوستم نداره . خیلی ناراحته که من دوستش دارم ولی می تونم زود فراموشش کنم چون ما خاطرات نزدیک مشترکی با هم نساختیم. برات آرزوی موفقیت می کنم .. بعد هم رفت خارج . برای همیشه و من رو تنها گذاشت . از اون روز به بعد دیگه نا امید شدم و زندگی هرگز نتونست به من امید بده .من هم نتونستم از زندگی امید بگیرم . همونجا همون سیگار رو روشن کردم . از اون روز هر از چند گاهی می ام اینجا و سیگاری روشن می کنم و تموم که شد میرم . امیدوارم یک روز نیاد که روبروتو نگاه کنی و بگی .... اون دوستم نداره ...

گذشت و روزی من هم با تمام وجود به ناامید ترین جمله زندگیم رسیدم ..

که اون دوستم نداره ..

  • سه شنبه ۱۵ اسفند ۹۶

همین الان یهویی

همین الان یهویی

قطعا این کار اولین کار محمدرضا علیمردانی (دوبلور انیمیشن دیرین دیرین) نیست . ولی قطعا اولین کار حرفه ای اوست . کسی که سبک صدای خودش رو پیدا کرده . ابتدا در فیلم نهنگ عنبر یک کار زیبا شنیدیم و امروز هم یک کار حرفه ای. ضرب ها و بیس و ایضا استرینگ های کار خیلی خوب کنار هم چیده شدن و ایضا صدای خیلی بم که بیشتر روی گام های پایین خونده میشه خیلی موسیقی خاصی رو ساخته و امیدوارم محمدرضا علیمردانی همین سبک رو نگه داره و ادامه بده . یعنی عوض نکنه که همین سبک خیلی هم زیباست . گرچه شعرش کمی ...

از بیپ تیونز دانلود کنین

در ادامه مطلب بشنوین

  • يكشنبه ۱۳ اسفند ۹۶

وقتی نهال بودم

وقتی نهال بودم از وبلاگ آووکادو

دوست داشتم بنویسم کمی از دوران کودکی ام . دوران کودکی من دوران عجیبی بود . مشکلات خیلی زیاد بود . حداقل برای من خیلی زیبا بود . ولی دورانی بود که سعی می کردم خیلی خوشحال و خوب باشم .

خانواده به من اجازه نمی دادند که در کوچه بازی کنم . خانواده خیلی سخت گیری داشتم . دوست زیادی نداشتم و همیشه با برادرم و پسر عمویم هم بازی بودیم و مدتی هم پسر خاله اضافه شد و یک تیم شدیم . وضع مالی پسر خاله خوب نبود ولی براش اسباب بازی زیاد می خریدن . ولی برای ما نمی خریدن . لذا اون همیشه با تفنگ اسباب بازی بازی می کرد و ما یا با چوب لباسی و یا با انگشت . اون امکاناتش بیشتر بود و ما همیشه در حسرت بودیم . یک روز هم همین امکانات نزدیک بود چشم یکیمون رو درجا کور کنه . تا اینکه یک روز من پول هام رو جمع کردم و یک تفنگ اسباب بازی خریدم از این ترقه ای ها بدون تیر به همراه خیلی ترقه. اون زمان برگی ۵۰ تومان بود که توش ۱۸ حلقه شش تایی بود و شما فکر کنین من ۵ هزار تومان فقط ترقه خریده بودم که بذارم توی تفنگ و فکر کنین چه قدر می تونستم شلیک کنم . و چیزی که خریده بودم به جز این سیگارت هایی بود که قدیما ازش به عنوان نارنجک استفاده می کردم . کلا خطر رو به جون می خریدم . ولی قسمت خنده دارش این بود که داداش من هر چه قدر تیر اندازی بهش می کردی نمی مرد!

آخر می رفتیم جلو با کتک می خوابوندیمش زمین که بابا تیر خوردی بمیر دیگه . از اول تا اخر بازی که نمیشه تو تیر نخوری. بعدم وقتی تیر می خوری باید تو راند بازی می مردی و می رفت به وجدانمون. بعد هم هر کسی خوراکی داشت بقیه ازش حساب می بردن . و از خوراکی هاش می گرفتن . پاستیل های ماشین که توی نایلون بود مارک شیبا یا بستنی زمستونی های بد مزه شیبا که بعدها خوشمزه شد . پفک نمکی مینو و روزهای خیلی زیبایی که داشتیم. هر تابستون جام بزرگ فوتبال انجام میشد. حیاطمون بزرگ بود و در هم دروازه بود . سه نفر بودیم . قانون این بود که یک نفر باید در دروازه می ایستاد به صورت شیفتی . مسابقات شروع می شد. هر شخصی سه بار در دوازه وا میستاد و در نه مسابقه که هر کدومشون ۲ ساعت بود حدودا باید حمله می کردن به سمت دروازه. قانون این بود که کسی که در دروازه است هر سه توپی که میگیره یک گل براش حساب میشه . پسرعمو فوتبالش خیلی عالی بود ولی دروازه بانی افتضاح . برادر فوتبالش متوسط بود ولی دروازه بانیش یکم از من ضعیف تر بود و من برعکس بودم. دروازه بانی عالی و فوتبال افتضاح . این ها هم عقلشون نمی رسید که وقتی از دو شوت می کنن به امید گل و من بگیرم برام امتیاز محسوب میشه. زرت و زورت شوت می کردن و من می گرفتم . بعد اون دو نفر باید با هم مسابقه می دادن و سعی می کردن خودشون توپ رو گل کنن. هر کسی گل میزد توی امتیازاش حساب میشد و هر کسی هر سه تا توپ رو می گرفت یه گل حساب میشد. من خیلی توپ گرفتم و به پسر عمو خیلی هم گل زدم . زمینی شوت میزدی با پا میگرفت. ولی هوای صفر بود . از هر ده شوتی که به بالای در ارسال میشد دو تاشو به زور می گرفت. یادش می رفت که می تونه به توپ دست بزنه. قانون دروازه بان هم این بود که از یک خطی جلوتر بیاد خطاست و هر دوخطا یک گل کم می کنه. مسابقات اسپانسری بود و من خودم اسپانسر بودم در مراسماتش ولی هر کدومشون باید سهمی میداشتن برای خرید توپ و دیگر هزینه ها . جایزه کاپ هم یک عدد پفک.یک عدد بستنی.یک عدد پاستیل.یک عددچوب شور.۲۰عدد لواشک . ده عدد آدامس بود که در یک نایلون قرار داشت .

مسابقات انجام شد و امتیازها محاسبه شد و من برنده شدم . چهار گوشه حیاط آبشار روشن کردیم و من پیف پاف سوسک کش رو به نشانه بردن کاپ بالای سر بردم و هم زمان آبشارها آتش می گرفتن و نورهای زیبایی ساطح می کردند و فشفشه و این بود که بعد ها دبه کردن که تو تقلب کردی و یادشون رفته بود اون شوتای بی حسابی که میزدن تو دروازه و من حتی اگر اوت هم قرار بود بره می گرفتم امتیاز محسوب میشد . سال بعد که خواستیم این مسابقات را انجام بدیم گفتن تو تقلب می کنی و شرکت نکردن!

دوران زیبای کودکی ...

  • شنبه ۱۲ اسفند ۹۶

قهرمان

مرد عنکبوتی تار میزنه و مردم رو از مرگ یا از شر آدم هایی که نه پلیس٬ نه ارتش و نه هیچ کس دیگه ای توانایی مقابله باهاش رو نداره خلاص می کنه . کلی روزنامه و مجله هم جمع میشن دورش و کلی ازش عکس و فیلم می گیرن و مرد عنکبوتی قصه ما میشه یک قهرمانی که وجود خارجی نداره . خیلی ها شاید با شنیدن کلمه قهرمان یاد مرد عنکبوتی بیفتند . یاد ابرمرد (Superman) بیفتند که پرواز می کرد و مردم رو از شرایط خیلی بد نجات میداد .

یک سری قهرمان هم هستن که وقتی مدال طلا رو گردنشون انداختن و پرچم کشورمون رو (حالا هرجایی که باشیم و هر ملیتی که داشته باشیم) بالای سرشون به اهتزاز در اومد٬ کلی دوربین کلوز آپ (نمای نزدیک) شون رو میگیره و توی تلوزیون هر کشوری نهایتا سرود ملی شون رو میزنن یا در کشور خودمون بر طبل جانانه بکوب رو پخش می کنند و روزنامه ها از قهرمانی که دیروز مدال طلا رو بر گردنش انداختند حرف میزنن .

ولی یک سری قهرمان هستند که خیلی قهرمان ترن ولی هیچ کس نمی دونه و نمی شناستشون . یا باید بمیرن٬یا در آتش ذوب بشن و یا در هزاران تن له بشن و یا در زیر آب غرق بشن و یا از ارتقاعی بیفتند و به هزار تکه تقسیم بشوند تا شاید جایی ازشون به عنوان قهرمان یاد کنه. اون هم باز بستگی داره به شرایط که قهرمان باشن یا نه. بستگی داره توی کدوم شهری این بلا سرشون اومده. مثلا اگر تهران باشه قهرمان میشن ولی اگر مثلا کاشمر باشه قهرمان نیستند! یا اگر از پشتش میشه چند تا فالور رو بیشتر کرد یا ازش استفاده کرد تا بیشتر رقیب رو در انتخابات کوبید یا نشون داد نوع دوستی رو قهرمان میشن . یعنی قهرمان شدن این ها بستگی داره به شرایط محیطی بلایی که توش می افتند.

ولی اگر جون سالم به در ببرند که دیگه قهرمان نیستند. به وظیفه شون انجام دادند. اینها دیده نمی شن . چون فالور رو بیشتر نمی کنند! چون نمیشه چماق شون کردن کوبید تو سر رقیب انتخابات و اگر بخواهیم لقب قهرمان شدن بهشون بدیم باید هزینه این لقب رو هم پرداخت کنیم! نمیشه که قهرمانمون توی خونه کوچیک ۵۰ متری مستاجر باشه. نمیشه که یک هدیه ای یک بزرگداشتی با کرایه سالن و.. براش نگیری . پس در اصل بسته به استفاده ماست که یکی قهرمان میشه و یکی در سکوت خودش بدون اینکه حتی کسی متوجه بشه قهرمان قهرماناست . کسانی که توی سکوت عضو های بدنشون رو می بخشند. آتش نشان هایی که برای نجات یک بچه خودشون گیر افتادند و سوختند. کارگرانی که برای پیشرفت کشور و چرخیدن صنعت کشور در چه شرایطی کار می کنند و زیر معدن ها می مانند یا در دستگاه ها دست و پاهایشان را از دست می دهند و هیچ کسی متوجه نمی شود! 

کسانی که در سکوت سعی می کنند دست بقیه رو بگیرند و کمک کنند . عشق رو جاری کنن و به جاش هیچی نخوان . ببخشن بدون اینکه بگیرن تا زمانی که دیگه چیزی برای بخشیدن نداشته باشند و تموم بشن . جونی نداشته باشند که نجات بدن یا دیگه براشون سلامتی نمونده باشه . در حد خودشون و آدم های دور و برشون و هیچ چیزی رو از هیچ کسی دریغ نمی کنند . حتی آدم هایی که شعور و فهم لطف این قهرمان ها رو ندارن!

اگر بازیکن فوتبالی که با بنز و قرارداد های میلیاردی اسمش قهرمان است که هست و نوش جانش ٬ این هایی که در سکوت و ناشناسی بدون اینکه کسی حتی اون ها رو ببینه قهرمانان قهرمانانند . یعنی یک سوپرقهرمان اند . اینکه بدون چشم داشت توی این جامعه که تو رو حتی نمی بینه ببخشی و کمک کنی نیاز به دل خیلی بزرگه که کم هستند کسانی که این دل رو دارند.

نیازی نیست هر روز برای هر کدومشون یک بزرگداشت بگیریم . ولی یه کم ببینیمشون بد نیست. اینا اونقدر قهرمانند که حتی چشم داشتی به دیده شدن ندارند.

قهرمان های واقعی اینان . چرک های چشممون و وجودمون رو دور بریزیم می تونیم ببینیمشون و بفهمیمشون

  • شنبه ۱۲ اسفند ۹۶

اولین ولاگ : امنیت تلفن اندرویدی

بلاخره تموم شد . سه روز روش وقت گذاشتم با امکانات واقعا کلنگی ساختمش . قطعا خیلی ایرادات داره و خیلی اصلاحات باید روش انحام بشه ولی خب برای اولین و شروع به نظرم خیلی هم عالیه. اولین ویدیو بلاگم رو منتشر می کنم . این ویدیو در کانال یوتیوب من و ایضا در کانال نماشا  من و حساب اینستاگرامم در دسترس هست .

تصمیم دارم گاهی وقت ها ویدیو بسازم و توش یا یک سری چیز هایی رو بهتون یاد بدم یا یک چیز جالب رو نقد کنم یا در مورد یک چیزی صحبت کنم . برای شروع فکر می کنم این خوب باشه و منتظر ویدیو های جدید تر باشین . کانال تلگرامی هم باز کردم که اگر دوست دارین می تونین دنبالش کنین . قرار نیست توی کانال فعالیت کنم . کانال فقط مطالب من رو همرسانی می کنه . در نهایت این منم و این وبلاگ .

اگر ویدیو هام رو دوست داشتین یا فکر می کنین شاید به درد کسی بخوره ویدیو ها رو برای اونا بفرستید یا توی اینستاگرام زیر پست این ویدیو منشن شون کنین که بیان و ببینن. در اینستاگرام ویدیو چند تکه شده ولی در یوتیوب و نماشا و ایضا اینجا به صورت کامل قرار داده شده .

جا داره از دوست عزیزم مهدیس هم یک تشکر ویژه بکنم که زحمت صدای این ویدیو رو کشید و به جای منی که اعتماد به نفس واقعا پایینی دارم لطف کرد و منت سرم گذاشت و حرف زد . ازش خیلی خیلی ممنونم . اگر دوست داشت لینک وبلاگش رو می ذارم . جا داشت ازش تشکر کنم . باز هم اگر لطف کنه و منت سرم بذاره از این زحمت ها بهش می دم . شما هم اگر فکر می کنین صداتون به قشنگی صدای مهدیس هست و امکانات ضبط صداتون هم در حد حداقل هست (گوشی های سامسونگ سری A , J یا اپل بالاتر از ایفون ۶اس) یا میکروفون تخصصی دارین که صدا رو بدون نویز ضبط می کنه خوشحال میشم اعلام آمادگی کنین تا ویدیوی بعدی رو با صدای شما منتشر کنم . تا زمانی که صدای خودم درست بشه :)

اگر کسی رو هم با شرایط بالا سراغ داشتین با کمال میل دوست دارم باهاش همکاری کنم . به هر حال ممنونم که نگاه می کنین . سپاس فراوان.

ضمنا تا یادم نرفته یک نکته به یک دوست عزیز در مورد لینک های وبلاگم بگم و اون اینه که من تبادل لینک ندارم و دوست ندارم کسانی رو لینک کنم که واقعا احساس یا صمیمیتی باهاشون یا وبلاگشون ندارم . از این رو فقط دوستای خوبم و با معرفتم رو که در تماس هستند و می شناسمشون در لینک ها قرار می دم . یعنی بیشتر یک احساس دو طرفه است تا قرار دادن دو تا آدرس . خوشحال میشم اگر لطف کنین و از این درخواست ها نکنین.

  • جمعه ۱۱ اسفند ۹۶

حس لذت نصف شدن قیمت

یه نصیحت ساده می کنم به وب مسترهای تازه کار و کهنه کار و ایضا وبلاگ نویسهایی که درگیر این قضیه هستند .

هر زمان که خواستید وبلاگتون رو راه اندازی کنین و یک دامین بهش وصل کنین اول سرویس تون رو حسابی پیدا کنین و تمامی جوانب رو بسنجین و کنترل کنین و در نهایت پول بدین و متصل کنین و راه اندازی کنین.  و ایضا کسانی که در کار هاست و سرور و این صحبت ها هستند هم اول حسابی چک و کنترل کنند و بعد کارشون رو راه بندازند تا بعد ها مثل امروز من به دردسر نخورن.

دوستان عزیزم نمی دونم چند تا ایمیل به blog [at] hatef . click زده بودید ولی متاسفانه هیچ کدامش رو نتونستم بخونم و متاسفانه از بین رفت . ولی خبر خوب اینکه موفق شدم سرور رو عوض کنم. وبلاگم مدتی از همین دامنه خودش در دسترس نبود و نمی دانم اصلا متوجه شدین یا نه . اصلا کسی من رو نمی خونه پس خوب موقعی این تغییر رو برای وبلاگم انجام دادم . یک سرور جدید در یک محل جدید با امکانات بهتر و پهنای باند بیشتر.

الان می تونین بهم ایمیل بزنین و صحبت کنین . ممنون میشم ایمیل هاتون رو داشته باشم چون کار انتقال رو با موفقیت انجام دادم . ولی بدبختی اینجا بود که من به جز این دامین که یک دامین خارجی هست چند دامنه .ir دارم که این دامنه ها بازدیدشون بالاست . عوض کردن اینها واقعا کار سخت و طاقت فرسایی هست . دامنه های خارجی مثل com. و net. و org. و مثلا همین دامین وبلاگ من click. خوبی که دارند اینه که به محض اینکه براشون در نیم سرور آدرس سرور تعریف شد ظرف نهایت یک ساعت کاملا از این آدرس قابل دسترسی میشن . ۱۰ دقیقه اول کمی طول می کشه تا به همه ای اس پی ها گفته بشه ولی عموما تا یک ساعت نهایتا دو ساعت کل جهان می تونن آدرس دات کام شما رو ببینند . ولی متاسفانه در دامین های ir. اصلا اینطور نیست. کلا ۲۴ ساعت حداقل طول می کشه و گاها تا ۴۸ ساعت هم بوده . یعنی من با کامپیوتر به دامنه و سایت دسترسی داشتم ولی از موبایل هنوز در دسترس نبوده . نمی دونم علت این طول کشیدن روی دامین های ایران چیه.

دامین های خارجی گرونن ولی خوبیشون اینه که سریعا متصل می شن و سریع میشه وبسایت رو با دامنه در دسترس داشت . ولی در مورد دامنه ایرانی خیلی درد آور و زجر آوره که ۲۴ ساعت آدم باید صبر کنه . چهار ساعت اول که اصلا هیچ اتفاقی نمی افته. بعد ۴ ساعت آروم آروم شروع به تغییرات میشه و بعضی از دستگاه ها می تونن روی دامین دات آی آر سایت نمایش بدن.

به هر حال اگر درگیر این موضوعات هستین از اول تصمیم ها رو بگیرین تا بعدا مثل من به بیچارگی نیفتین که قرار باشه ۶ تا از این دامنه ها رو اون هم برای آدم های مهم منتقل کنین که اینقدر طول بکشه و آبروتو بره.

++ امروز از فیدیبو در حدود ۱۰۸ هزار تومان کتاب خریدم و با کد تخفیف دیجی کالای عزیز شد ۵۴ تومن. حس خیلی خوبی دارم . اصلا روی فضام . دوست داشتین صفحه اینستاگرامم رو هم بذارم و از محیط و .. که عکس می ذارم شما هم ببینین :)

  • سه شنبه ۸ اسفند ۹۶

سیم خار دار :|

وقتی که جوانتر بودم و دبیرستانی وقتی که از جایی رد می شدم که سیم خاردار داشت دقت نمی کردم به اینکه این چطور نصب میشه. همیشه فکر می کردم که چیزی نیست که . چهارتا چوب می چپونن توی دیوار یا میله جوش می دن . چیزی نیست که . از دور همیشه سیم خاردار زیاد سخت دیده نمیشه و همیشه ساده دیده نمی شه .

تا اینکه روزهای اولی که در چهل دختر بودیم و هنوز تقسیم نشده بودیم قرار شد دور یک چاله ای سیم خاردار درست کنیم . اونجا بود که فهمیدم نه سیم خاردار زدن خیلی هم ساده نیست و خیلی سخته . اولا چیزی که به شما تحویل میدن یک رول از سیم خارداره و شما باید اول سیم خاردار ها رو از اینکه دور هم پیچیدن باز کنید . سیم خاردار شوخی نیست. یک فلز خیلی سفته کلفته . نازک هاش رو می گن سیم مفتول ولی این خیلی کلفته و هر ۱۰ سانتیمتر یک گره خورده که سرش سه تا بیرون زدگی بیسیار تیز داره . یعنی مواظب نباشی در جا جر میده . یک ذره بگیره به لباست در جا پاره می کنه . بحدی این تیز هست که واقعا کار رو خیلی سخت می کنه . با دست امکان بازکردنش نیست ولی ما دستکش نداشتیم و امکانات هم نداشتیم . ولی در هر صورت دور چاله را با سیم خاردار پوشش دادیم. تمام دست و بالمون زخم و زیلی شد رفت .

درب و داغون شدیم رفت . تجربه کردم که سیم خاردار در عین ظاهری که سبک دیده میشه خیلی خیلی سنگینه! و بسیار هم تیزه . نباید بگیره . بگیره تمومه .. خیلی تمومه.

+ اینجا ظهری -۱۶ درجه بود :|

  • دوشنبه ۷ اسفند ۹۶

هنوزم ..

هنوز هم وقتی صبحونه درست می کنم ٬ دو تا نون توی تست می ذارم ..

هنوز هم وقتی میرم کنسرت .. دو تا بلیط می خرم ..

هنوز هم وقتی روی میز می نشینم .. بشقاب تو را هم می گذارم و قربان صدقه ات می روم .. برایت غذا می کشم

و هرگز دست پخت من را دوست نداری .. لب نمی زنی ..

هنوز هم گاهی شب ها پنجره را باز می کنم و به ماه نگاه می کنم ..

هنوز هم فال حافظ باز می کنم و با تار .. برایت می خوانم ..

هنوز هم شب ها دیر می خوابم تا شاید شبی دلت برایم پر بکشد .

هنوز هم ساعت ۴ هر روز روی پل رودخانه منتظرت می ایستم . هنوز هم قورمه سبزی را با رب کم درست می کنم و هنوز هم به یادت آبگوشت را با نوشابه می خورم .

هنوز هم وقتی می خواهم سر کار بروم برمیگردم و پشتم را به امید دیدن رویت می نگرم ..

هنوز هم لباس هایت را از کشو که جا گذاشته ای در می آورم و با اشک هایم آنها را می شویم ..

هنوز هم نامه نگاری می کنم با شرکت عطر فروشی که دوباره عطرت را تولید کنند ..

هنوز هم وقتی به تو فکر می کنم موهای تنم سیخ می شود و تپش قلبم را همسایه بالایی می شنود ..

هنوز هم سیگار را ترک کرده ام و نکشیده ام ..

هنوز هم سعی می کنم صبح ها صبحانه ات را روی تختت بیاورم ..

هنوز هم عکست را باز می کنم و ساعت ها روبرویت حرف میزنم .. لباسی که برایت خریده ام نشانت می دهم و درد دل می کنم...

من هنوز هم دارم با تو زندگی می کنم ... هنوز هم با تو زندگی می کنم .. و هنور هم هر روز به امید اینه زنگی بزنی پشت در می ایستم و به در می نگرم ..

هنوز هم میسوزم از این آتشی که تو در جانم افروختی ..

  • يكشنبه ۶ اسفند ۹۶
برای مشاهده وبلاگ شخصی من : hatefblog.ir
پیشنهاد‌های هاتف
Designed By Erfan Powered by Bayan