هاتف

وبلاگ شخصی هاتف

بابا لنگ دارز

کارتون بابالنگ دراز قطعا بسیار جذاب تر از کتابش هست . این کتاب سلیقه خاصی رو می طلبه. اگر اهل زندگی نامه خوندن مثلا هستین اونم زندگی نامه یک دختر بچه شیطون شاید این کتاب رو دوست داشته باشید . این کتاب برای من از این نظر جذابه که روز نوشت های روزانه یک دختر رو در قالب نامه به یک شخصی نشون میده که اون نامه ها مجموع این کتاب رو تشکیل می دهند . به نوعی هم دفتر خاطرات و هم در ذهن آدم وبلاگ نویسی را تداعی می کنه. وقتی که قرار باشه خاطرات هر ماه رو بنویسی . قالب شرح حال نویسی اش من رو جذب کرد. اگر دوست دارین می تونین ازش ایده بگیرین . کتاب بدی نبود ولی سلیقه های خاصی مطمئنم که اون رو می پسندن :)

پیشنهاداتی به بیان

بسیار از دوستان عزیز سپاسگزار هستم که یک بار دیگر به وبلاگ اپیزود لطف دارید و سر می زنید. طبق استفاده ای که بنده از بلاگ بیان در این سالها داشته ام و نظر برخی از دوستان و تجربه ای که در این سال های طولانی از وبلاگ نویسی دارم تعدادی پیشنهادات به صورت کاملا خلاصه را در ادامه مطلب مطرح نموده ام که خواندنش خالی از لطف نیست.

در صورتی که شما عزیزان با این مطالب موافق بودید در قسمت نظرات اعلام نمایید که موافق هستید. این مطلب را نیز به دوستان خود ارسال نمایید تا اگر انها نیز دوست داشتند بیایند و به عبارتی دیگر زیر این مطلب را امضا کنند. تنها نظراتی که این مطلب را تایید یا به اصطلاح امضا کرده اند منتشر و تایید برای نمایش می شوند .

در صورتی که احساس می کنید مطلبی یا امکانی جا افتاده یا در این مطلب نیست از بخش نظرات همین مطلب بفرمایید تا به مطلب اضافه گردد. نظرات پیشنهادات برای نمایش تایید نمی شوند تا تنها امضاها زیر مطلب نمایش داده شوند . بعد از اینکه تعداد کسانی که زیر این پست به وسیله نظراتشان مطلب را تایید نموده اند تنها کافیست مطلب را برای مسئولین وبسایت بیان ارسال نماییم تا نسبت به انجام این پیشنهادات اقدام لازم رو صورت بدهند.

با توجه به ارادتی که به این سرویس داشته ام بسیار برای نوشتن چنین مطلبی وقت گذاشته ام و اگر برایم مهم نبود قطعا این زمان رو برای نوشتن چنین مطلبی قرار نمی دادم و امیدوارم که با کمک شما دوستان بتوانیم حداقل یک سرویس قدرتمند وبلاگ نویسی در ایران داشته باشیم. مخصوصا این روزها که بحث محدود شدن شبکه های اجتماعی نیز مطرح شده و احتمال ریزش کاربر به وبلاگها مجددا ممکن است محیا شود.

از آنجا که همه وبلاگ نویس هستید با خواندن مطالب بلند مشکلی ندارید این مطلب نیز کمی طولانیست چون شامل تمامی پیشنهادات می باشد و ممکن است طولانی تر هم شود چون پیشنهاداتی به داخل آن اضافه می شود. اما خاطرنشان می کنم که مطلب تا حد امکان خلاصه نوشته شده است تا وقت شما عزیزان را نگیرد. عنوان بندی نیز کمک می کند تا درصورتی که اطلاعاتی از عنوان دارید نیازی نباشد که متن زیر عنوان را مطالعه نمایید.

موشها و آدم ها

ژرژ گفت: لنی، من می خوام که تو با من بمونی. باورکن اگه تو تنها باشی، یکی ممکنه جای یه گرگ، تورو بکشه! نه! تو با من بمون .خاله کلارات خوشش نمی آد که تو تنها زندگی کنی،گرچه مرده .

لنی مکارانه گفت : بگو ببینم . از همونا که می گفتی . ژرژ گفت : چی بهت بگم؟ لنی گفت : از خرگوشا

ژرژ بشکن زد و گفت : ها،بپا که نباس سرم کلاه بذاری . لنی التماس می کرد : یالا، یالا، بگو دیگه ژرژ . مثل همون وقتها . ژرژ گفت : تو از اون کیف می کنی؟ آره؟ خیل خب واست میگم . اون وقت شاممونو می خوریم .

صدای ژرژ آرامتر شد.کلماتی که می گفت چنان آهنگدار بود که گویی آنها را چندین بار تکرار کرده است : آدمهایی مثل ما که کارگرن و توی دهات کار می کنن، از همه مردم دنیا تنها ترن. هیچ طایفه ای ندارن .مال هیچ جا نیستن . میان توی یه ده، اونجا کار می کنن، مزدشون رو میگیرن، بعد میرن توی شهر بادشونو خالی می کنن، بعد باز کارشون اینه که دستشونو یه جایی بند کنن . واسه آینده شون هیچ فکری ندارن . ژرژ ادامه داد : واسه ما اینجوری نیست. ما آینده ای داریم . ما یکی رو داریم که لعنتی بهمون کنه .ما نباس بریم تو عرق فروشی و هرچی که توی جیبمون داریم و خالی کنیم، چون که جای دیگه نداریم بریم، این آدما اگه برن زندون ، همونجا می پوسن. هیچ کس هم لعنتی به قوزک پاشون نمی کنه . اما ما اینجور نیستیم . (ادامه در ادامه مطلب)

 

 

لنی صحبت او را قطع کرد و به خود گفت : اما ما اینجور نیستیم ، واسه چی؟ واسه اینه که من تورو دارم که مواظبم باشی ، تو هم منو داری که مواظبت باشم . دلیلش اینه . لنی خنده خوشی کرد و باز به ژرژ گفت : بگو ، بازم بگو . ژرژ پاسخ داد : تو اونو از بر کردی . خودت می تونی بگی . که لنی گفت : نه ، تو بگو، من بعضی چیزاشو فراموش کردم .بگو بعدش چی میشه .

ژرژ گفت : خیله خب . یه روز ما اسکاناسامونو میذاریم روی هم ، اون وقت خونه دار میشیم، یه دو جریب زمین می خریم، یه گاو می خریم، چند تا خوک می خریم و بعد با درآمد خودمون زندگی می کنیم  . لنی فریاد میزد : و خرگوشم داشته باشیم ژرژ.بازم بگو. بازم بگو که تو باغچه مون چی میکاریم و خرگوشا رو چجوری تو قفس نگه می داریم و چه جور زمستون بارون میاد و ما بخاری داریم، بگو که قیماق روی شیرمون انقدر کلفت میشه که با چاقو زورکی میشه بریدش . ژرژ اینارو بگو .

ژرژ: چرا خودت نمیگی ؟ تو که همشو می دونی .  لنی: نه .. تو بگو . من بگم همونجور نمیشه . یالا . ژرژ من چحور باید با خرگوشا راه برم؟

ژرژ گفت: خب ما یه تیکه زمینمونو سبزی کاری می کنیم، یه قفس خرگوش درست می کنیم، یه قفس جوجه. وقتی زمستون بارون میاد ما میگیم زکی ! کی تو بارون کار می کنه! اون وقت میریم تو بخاریمون یه آتیش درست و حسابی درست می کنیم و کنارش می شینیم و به صدای بارون که روی بوم میاد گوش می کنیم . دیوونه! دیگه وقت ندارم بگم !

چاقویش را از جیبش در آورد و گفت : دیگه وقت ندارم بگم . تیغه چاقو را به میان سر یکی از قوطی ها کشید و سر آن را باز کرد و به لنی داد.سپس یک قوطی دیگر باز کرد و. از جیب بغل نیم تنه اش دو قاشق بیرون آورد که یکی را به لنی داد .

....

 

قطعه ای که انتخاب کردم براتون از کتاب "موشها و آدمها" اثر "جان اشتاین بک" هست به ترجمه پرویز داریوش . کتابی که به یک قسمت از زندگی تلخ دو کارگر می پردازد که یکی از آنها بسیار بزرگ با اخلاقی کودکانه و دیگری ریز نقش و زرنگ است که از یکدیگر محافظت می کنند . برای اینکه داستان رو لو ندم از بیان توضیحات بیشتر خودداری می کنم . این کتاب رو بهتون پیشنهاد می کنم که مطالعه اش کنین . امیدوارم که دوستش داشته باشین .

اگر دوست دارین کتاب رو به صورت ایبوک بخونین می تونین از لینک های زیر بخرینش

دریافت از سایت فیدیبو

دریافت و خرید از سایت کتابراه

دریافت رایگان نسخه انگلیسی کتاب

خرید نسخه فیزیکی کتاب

علاقه مندان به خرید نسخه اصلی کتاب

 

عزیزانی که تمایل دارند ترجمه پرویز داریوش (نسخه قدیمی کتاب چاپ سال 1340) رو داشته باشند ایمیل بزنند به من به آدرس

blog [at] hatef . click



راستی این رو هم بگم که اینجا به جز آدرس خودش از آدرس زیر هم در دسترسه :
blog.hatefix.ir
لینک‌های مفید و دوستان
تبلیغات
کریتیو کامنز و حق نشر
Creative Commons License
Designed By Erfan Powered by Bayan