هاتف

وبلاگ شخصی هاتف

سال نو مبارک

سال نو شمسی را خدمت مخاطبان و مطالعه کنندگان عزیزم تبریک عرض می کنم

باشد که در سال نو٬ حال نو نصیب من و همه ما بشود.

آرزو می کنم که انسان از خواب بیدار شود و دنیا پر از صلح و صفا و آرامش شود

و خبر بدی ... نباشد

شیپ آو مای هارت

بشنویم..

دریافت

دوست

بر من در وصل بستـــه می‌دارد دوست
دل را به‌فراق خسته می‌دارد دوست
زین پس من و دل شکستــگی بر در اوست
چون دوست دل شکسته می دارد دوست

بوسعید ابوالخیر

چالش : غذای دور نریختنی

در رستورانی بودیم که یک آقا با دوست دخترش وارد رستوران شد . از این کسانی که با زور پودر و آمپول هیکلی درست کرده بودن. نشستن سر میز و دو تا مرغ سوخاری شده و دو تا پیتزا و دو تا سیب زمینی و سالاد و نان سیر و خلاصه میز کاملا پر شد . آقا یک پر پیتزا خورد و دوست دخترشان هم دو تکه سیب زمینی سوخاری و پا شدند و رفتند‌!!!

کلی غذا روی میز دست نخورده ماند . مسئول نظافت هم کامل ریختشان در سطل زباله! 

خیلی هامون رستوران می ریم و غذاهایی رو سفارش می دیم. طبیعیه که وقتی گرسنه هستیم بیشتر از مقداری که می خواهیم بخوریم سفارش می دهیم . همیشه یک سالاد بیشتر یا یک سیب زمینی بیشتر یا پرس غذا بیشتر از مقدار نیاز ماست . می دونین وقتی که نیمه غذاتون رو روی میز ترک می کنین و میرین اکثر رستوران ها اون رو دور میریزن . به همین راحتی . ما می تونیم یک ظرف درخواست کنیم که نصف غذامون رو درون اون بریزیم و با خودمون ببریم . شاید اون لحظه نتونستیم بخوریم ولی قطعا بعدا گرسنمون خواهد شد و خواهیم خورد .

عموما این کار رو انجام نمی دیم چون خجالت می کشیم . فکر می کنیم که کار خیلی ضایع و دور از کلاسه . ولی اصلا اینطور نیست . ما پول اون غذا رو دادیم و واقعا به کسی مربوط نیست که ما انقدر پولداریم که غذا رو نیمه رها می کنیم یا گدا گرسنه هستیم که ظرف طلب می کنیم . این حرکت کلا حرکت قشنگیه چون غذا به این میزان دور ریخته نمیشه و شما اون پولی که دادین می تونین غذاتون رو بردارین و توی وعده دیگر میل کنین. دو وعده غدای خوشمزه رو میل کردین و از طرفی غذا دور ریخته نمیشه و خب پول بیشتری در جیب تون می مونه که می تونین مجموع این پول ها رو برای خودتون چیزهای بهتری بخرین یا می تونین کمک کنین . قراره دو بار رستوران برین و دو تا ۵۰ هزار تومان خرج کنین و دو تا غذا نصفه بذارین میشه نصف یک غذا رو بیارین خونه و در بهترین حالت ۳۰ هزار تومن اینجا پس انداز کنین .

پس شما رو به این چالش دعوت می کنم . شما هم هر کسی رو دوست داشتین دعوت کنین. چالش اینه که اگر رفتیم رستوران و غذاهایی اضافه اومد از گارسون یک ظرف مخصوص درخواست کنیم و مابقی غذا رو با خودمون به خونه ببریم . در عین حال هم اگر کسی رو در رستوران دیدیم که چنین کاری کرد به دید یک قهرمان بهش نگاه کنیم که نمی ذاره غذا دور ریخته بشه و اصراف نمی کنه !

چه شبی ..

لم داده بودم روی صندلی که توی بالکن بود . اومد و روی میز دو تا قهوه گذاشت. همیشه نگاه می کردم یکیشون قهوه ای سوخته بود و یکیشون قهوه ای کمرنگ. یعنی که پر شیرش کرده بود و شکر. دیگه دستش اومده بود . بارون میزد و شب شده بود. هر وقت به من نزدیک میشد این قلب لعنتیم از جاش در میومد .

تا که نشست بهش گفتم قربونت برم دستت درد نکنه برام قهوه آوردی . می دونی که من چایی خورم . گفت حالا چی میشه با من قهوه بخوری.شیر و شکرش اندازه است . گفتم که شیر و شکر برای وقتیه که خودم درستش می کنم . تو همینجوری هم می آ‌وری برای من شیرین ترین و بهترین قهوه زندگیم میشد .

لبخندی زد .. شب قشنگی بود . بوی عطرش شراب صد ساله بود . مست می شدم و هوشیار . زمستون بود ولی با اون که نشسته بودم گرم و گرم بود . زل زده بودم بهش . می گفت چیه چرا انقدر به من زل می زنی . من چی دارم . گفتم خودت رو . خودت مگه کمه؟

تو باشی بارون قشنگه٬برف قشنگه ٬ سنگ هم از آسمون بیاد قشنگه . تو فقط باش . دیگه چی می تونم بخوام . تو برای همه چی کافی ای. 

خندید و گفت دیوونه .. دستش رو گرفتم .. گفتم همین خنده ات تبم می آره ..

آخ چه شبی شده بود .. چه شبی !!

*در کلاس از رویا پریدم بیرون ...

کافه

قدیما که سنم کمی کمتر بود عادت داشتم به کافه ای که پاتوقم شده بود برم و روی صندلی مخصوص خودم بشینم و چیزی سفارش بدم و توی اون فضا فکر کنم . همیشه تنها می رفتم . نه که از این اداها در بیاورم که چه قدر سینگل و بیچاره ام٬ دوست داشتم این تنهایی را . البته کسی هم نبود که باشد که با ما یا در آنجا قراری بگذارد و یا بیاید باهم برویم . اهل این لوس بازی های همان همیشگی نبودم . هر روز به صدای دلم گوش می کردم که چه دوست دارد بنوشد و بعد انتخاب می کردم . ولی همیشه شیرین دوست داشتم . می گفتم که کمی شکرش را بیشتر کند یا بیشتر شکلات یا کیک بگذارد . اهل تلخیات نبودم . گارسون همیشه انتظار داشت همان همیشگی را بشنود ولی برایم تنوع جذاب تر بود . دوست داشتم فکر آن روزم با مزه آن روزم منحصر به فرد باشد و با مزه ها بتوانم جدایشان کنم .

گاهی وقت ها که وارد کافه می شدم می دیدم جایم کسی نشسته . اگر دو پسر بودند خارج می شدم و می رفتم دوری می زدم و باز برمی گشتم و نبودند و می نشستم همان گوشه . اگر دو خانم یا یک خانم یا حتی یک آقای تنها بود می رفتم و به دیگر کارهایم می رسیدم و بعد باز می گشتم و نبودند و می توانستم از جای خودم استفاده کنم . اما همیشه وقتی یک پسر و دختر در جایم نشسته بودند می رفتم و روز دیگری را برای فکر کردن انتخاب می کردم . چون رفتن هایم به آن کافه معلوم نبود نمی شد میز را برایم در ساعت خاصی رزرو کنند.

انقدر با صاحب کافه صمیمی شده بودم که یک روز دیدم در نوشیدنی های خنک شان شربت نعنا ندارند. ازشان خواستم که شربت نعنا داشته باشند و در روز دیگری که رفتم دیدم به منو اضافه کرده اند . این یک صمیمیت واقعی است که یک کافه برای یک مشتری خاص و ثابتش ٬ منوی خود را به روز می کند . یا روزی که گفتم چایی که می آورید کمی کم است . اگر می شود برای من لیوان مخصوص بیاورید. نمی دانم آن لیوان را از کجا گیر آورده بودند ولی اندازه یک شیشه مایونز بزرگ بود و توانستند مرا راضی کنند!

چون ساعت فکر کردنم زیاد طول می کشید و چای ام اگر سرد می شد ایرادی نداشت لیوان بزرگ سفارش می دادم تا دوباره به خودم زحمت ندهم که لیوان های دیگری چای سفارش دهم و منتظر باشم که خنک تر شوند.

می نوشیدم و فکر می کردم. گاهی به صورت آدم ها نگاه می کردم و به جایشان فکر می کردم . حدس می زدم که الان به چه فکر می کند. گاهی هم می رفتم و آنجا مطالعه می کردم . ولی چیزی که برای من بسیار جالب بود این بود که بسیاری از مشتریان آن کافه را شناخته بودم و شخصیت شان دستم آمده بود . حتی می توانستم بگویم چه کسانی چه چیزی سفارش می دهند . اما قسمت تلخش برای من این بود که من زیاد آنجا می رفتم و هیچ کس مرا به خاطر نمی داشت.

انگار نبودم . نشد یک بار کسی آن سر میز روبرویم بنشیند و بگوید چه کتابی می خوانی؟ چرا دورش روزنامه پیچیده ای؟ و یا بگه در فلسفه پیرو چه کسی هستی و من مانند ماست نگاهش کنم . این فضای آن کافه را برایم سرد تر ولی خصوصی تر می کرد . جایی که کسی با کسی کاری نداشت . هر کسی در دنیای خودش بود .

این روز ها در غربت خیلی یاد آن کافه را می کنم . درست است که جمع شد و دیگر نیست ولی دوست دارم گاهی باز به آن کافه بروم و چیزی سفارش بدهم و در سکوت و تنهایی خودم فکر کنم ..

گیتارم

صد البته وقتی داشتم مهاجرت می کردم نمی شد پیانومون رو خرکش کنم با خودم بیارم :| .

گیتارمم سر دیوانه بازی نیاوردم . الان حسابی دلتنگ نواختنم و خیلی وقته ننواختم . خیلی ها با سیگار آروم میشن و خیلی ها با مشروبات الکلی و من فقط و فقط با موسیقی . موسیقی تریاق منه . موسیقی بهم روح میده . انرژی می ده و وقت هایی که حسابی کم آوردم به دادم می رسه و من رو بلند می کنه . موسیقی برای من بهترین دوسته . پس انداز هم نتونستم کنم که شاید یه گیتار بخرم . ولی الان که فشار دلتنگی بیشتر شده باید یه کاریش کنم قبل از اینکه دیر شه . قبل از اینکه خیلی دیر شه ..

هوام که دایم البرف شده . هنوز برف قطع نشده . 

یه جمله خوب بهم بگین لطفا :)

مادر

خیلی سخت بود که اسم به این بزرگی رو جا کنم در مربع عنوان به این کوچکی!

مادر و واژه اش خیلی بزرگتر از این حرفهاست . آسمان هاییست برای خودش .بزرگ است و بی انتها . گویند که حرمت امام زاده را متولی نگاه می دارد٬ دقیقا به مانند این مثل همین مادر است که به کلمه مادر حرمت و احترام و بزرگی بخشیده . کلمه از خود چیزی ندارد و بلکه روح مادر است درون این کلمه به او بزرگی خاص میدهد. تفاوت است میان والد (کسی که به دنیا آورده تور را) با مادر (کسی که در کنار دنیا آوردن عاشقی را به تو مشق کرده) . مادر٬ یک مادر! است.

واژگان دربرابر نام تو کم می آورند و لکنت زبان چیره می شود .مادر عزیزم قطعا این جملات و کلمات در برابر عشق بی حد و اندازه تو هیچند و اصلا قصد تشکر و تبریک ندارم چون می دانم که اصلا حد این را ندارم و بهترین ها را هم که بنویسم و کیلومتر ها هم که بنویسم باز هیچ هست. از روزی که مگس را نمی توانستم بپرانم . تو زندگی را به من یاد دادی و عشق را . مانند یک گیاه من را رشد داده ای. روزی که پشتیبانم بودی تا راه بروم. روزی که شیشه شیر را اول خودت به دهان می زدی که مبادا داغ باشد و بسوزد . روزهایی که هزاران بار سوال می پرسیدم و با عشق پاسخم را می دادی . روزهایی که وقتی می دانستی دلمان گرفته مارا به پیتزا فروشی می بردی و می گفتی هرچه دلتان خواست دلی از عزا در بیاورید.

روزهایی که وضع مالی ات خوب نبود ولی دل خوش را به ما هدیه کردی . روزهایی که قدم به قدم کنار من مشق نوشتی و دفتر علومم را انقدر زیبا نوشتی که رتبه یک آموزش پرورش کل شهر شد! دفترم را برعکس می کردی و می نوشتی تا خط ات شبیه خط من شود! و می شد! روزهایی که همیشه لباس هایم تمیز بوده و روز هایی که بالاسرم می نشستی تا نوشتن را یاد بگیرم. تا بتوانم بخوانم و بنویسم . هرچه بزرگتر شدم زحمت ام بزرگتر و بیشتر شد .

از روزهایی که با وجود بگو مگو ها باز نگرانم بودی و دلت می شکست . روزهایی که مثل یک کوه پشت و پناهم بودی و کمک ام کردی و دستم را گرفتی. من چه کار می توانم کنم؟ چه می توانم بگویم . گاهی وقت ها کلمات برای از تو نوشتن کم می آورند. چه برسد به آدمها و نویسندگانشان!

مادر عزیزم٬ کسی که عشق من اول در تو خلاصه شده . روزت مبارک . روزت همیشه مبارک . هر روز ٬ روز توست! امروز خاص ات مبارک.

آنقدر دوستت دارم که در کلمه نمی گنجد!

*ولادت با سعادت حضرت زهرا (ع) رو هم تبریک میگم . باشد که خانم خودش نظری به ما کند

روز اول مدرسه :|

خیلی از شماها بوی ماه مهر رو حس کردین. کلا برای آدم خیلی سخته که یک هو بعد از سه ماه زارت!! از ۷ صبح پاشه بره مدرسه . جدای از اون نبودن عادت به مدرسه و دیدن معلم و شاید شاگردان جدید مخصوصا وقتی که مدرسه ات عوض شده و واقعا نمی دانی که کدام یک از بچه های سال قبل را می بینی خیلی لحظه عجیبیه .

امروز باز من روز اول مدرسه رو دقیقا به همین شدت زارت!! تجربه کردم. بعد از شش ماه بیکاری و از دست دادن یک فرصت ثبت نام بلاخره سه ماه پیش موفق به ثبت نام یک دوره شدم . امروز برای اولین بار قرار بود برم مدرسه . خیلی احساس عجیبی بود . کرخ بودم باز . اینکه بعد هشت ماه وارد یک محیط جدید بشی که می دونی حداقل به زبان خودن حرف نمی زنند . بعد آدم های جدید ببینی . صبح قهوه رو بار گذاشتم و شیری داخلش ریختم و نان تست و پنیری مالیدم . خیلی وقت بود این صبحانه را نخورده بودم . عموما از این گندم خشک ها تو شیر میریزم که توش میوه خشک شده ام داره . یک هو دیدم ساعت ۲ هست و نه صورتم اصلاح شده نه مسواک زدم نه حمام رفتم و نه آماده ام و ساعت ۳ باید در مدرسه باشم آنهم جایی که واقعا هیچ آشنایی نداشتم . شما حساب کنید ماشین و تیغ و مسواک و جمع کردن وسایل و مرتب کردن اتاق و چپاندن کله در سینک دستشویی و شستن و خشک کردن خود با دستمال کاغذی چطور ۲۰ دقیقه ای تمام شد. برای منی که فقط جمع کردن وسایلم نیم ساعت طول می کشد . روز اول مدرسه استرس عجیب شروع شد.  اینجا هم دیر رسیدن سر قرار خیلی بده! دیر رسیدن سر کلاس خیلی خیلی بده .

با چه بدبختی دویدم به سمت اتوبوس و در گوگل مپ به دنبال آدرس مدرسه . اشتباه بزرگ من این بود که از اتوبوس یک ایستگاه زودتر پیاده شدم . فکر کردم اینطوری نزدیک تره در صورتی که دور بود . ۵ دقیقه مانده بود و مسیر تا مدرسه ده دقیقه! دویدم. زمین هم قربونش برم یخ و برف هم می آمد. خلاصه رفتم و استرس و لرزش دست و...

پیشنهاد من برای آدم های امثال خودم که قراره زررت!! مدرسه شروع کنند اینه که در طول اون ۶ ماه بیکاری بیشتر در جامعه باشند و بیشتر کلاس های دیگر بروند و در محیط باشند و چند بار زودتر از روز موعود به مدرسه هه سر بزنند تا وقتی روز موعود رسید زرررت! نشه و آدم کمی پیش زمینه داشته باشه! من از این فضا دور بودم و واقعا امروز برام خیلی سخت شد .

نظر شما چیه؟ شما هم از این زرررت ها داشتین؟ اگر دوست داشتین یکیشو توی نظرات مهمونم کنین. نظراتتون رو با جان و دل قبول می کنم!

۸مارس . روز زن

بسیار تلخ است که هنوز در جامعه ما شاهد این هستیم که در موارد زیادی برابری حقوق خانم ها با آقایان مفهوم ندارد . متاسفانه حتی قانون هم برایش این مفهوم وجود ندارد و قوانین ما طوری نوشته شده اند که گاها شاهد این هستیم که خانم و آقا از حقوق یکسانی برخوردار نیستند. جدای از قوانین٬ برخی از اعتقادات و خرافات و عقاید قدیمی و فاقد اعتبار نیز گاها چنین مفهومی را از ذهن ما حذف کرده است . فاجعه اینجا رخ می دهد که گاها به علت کمبود یا اشکال قانون حقی ناحق می شود و متاسفانه باید برخی موارد را در وجدان مردان یافت . یعنی اگر جدانی وجود داشته باشد کسی به حقی می رسد .

اما راه حل چیست؟ 

هنگامی که قانون چنین خلاء بزرگی را دارد باید خودمان وارد عمل بشویم و خودمان حق را درست به جای بیاوریم . اگر واقعا تحصیل کرده هستیم و ادعای روشنفکری و رشد فکری و عقلی داریم باید کمبود های قانونی را تا زمانی که قوانین اصلاح نشوند خودمان اصلاح شده اش را رعایت کنیم . حتی به این قیمت که شاید از چیزی که به ما میرسد کمتر شود . تا شاید زمانی این قوانین اصلاح یا به روز شدند. اگر ارث و میراثی هست آن را به صورت مساوی تقسیم کنیم حتی اگر می دانیم چیزی که عاید ما می شود کمتر خواهد شد . اگر قانون گفته است که برای خروج زن نیاز به اجازه همسر یا دختر است این اجازه را بسیار سریع به او بدهید و برای او پاسپورت بگیرید و خودتان وارد عمل شده و برایش بگیرید! و هر زمان خواست از کشور خارج شود به او این اجازه را بدهیم . مواردی که خانم در خارج از کشور مسابقه داشته ولی همسر وی به او اجازه خروج نمی دهد!

اگر همسر ما از زندگی کردن با ما راضی نیست به او اجازه طلاق و جدا شدن بدهیم. کمتر تحت فشارش بگذاریم و تفکرات قدیمی که اساسی هم ندارند را دور بریزیم. اگر همسر برادر فوت شده ما طبق قانون ارثی نمی برد خودمان و وجدانمان چیزی که حق اوست را به او بدهیم. فرقی ندارد که این زن خواهر ماست یا مادر ما٬همسر ماست یا دختر خاله ما ٬ همکار ما و حتی کارمند ما! اگر استعداد کاری را دارد به بهانه اینکه زن است موقعیت هایش را محدود نکنیم و بگذاریم مدیریت کند. اگر حقوق زن (کار مشابه) کمتر است خودمان در شرکت خودمان حقوق یکسان به او پرداخت کنیم. یا جمع شویم و روزی در نامه ای خواستار این شویم که حقوق پرداختی به خانم ها برابر ما باشد.

این تفکرات بی پایه و اساس را دور بریزیم . زن ها ضعیفه نیستند. زن ها مظلوم و بیچاره نیستند . زن ها فقط پوست لطیف یا یک تکه گوشت نیستند٬ زن ها ابزار هوس نگاه یا کلامی یا مزاحمت های بیشتر نیستند. فاقد شعور نیستند. صغیر نیستند و بعد از ۱۸ سالگی به قیم نیازی ندارند و می توانند روی پای خودشان بایستند . دوست دخترتان خنگ نیست و خنگ اش قشنگ نیست! پاک کنید این افکار را . زن ها هم می توانند قدرتمند باشند و روی پای خود بایستند . می توانند سیاست مدار باشند٬ آتش نشان باشند و شجاع و مردم را نجات دهند٬ خلبان باشند٬ دانشمند باشند و هر چیزی که دلشان می خواهد بشوند. فقط اگر برخی قوانین یا برخی تفکراتی که معلوم نیست از کجا آمده اند مانع می شوند خودمان مانع ها را برداریم و چیزی که درست است را انجام دهیم . بگذاریم خانم ها هم مثل ما آقایان هر کاری که دوست دارند انجام دهند. ازشان محافظت کنیم اگر به محافظت ما نیاز دارند . اگر نیاز ندارند یعنی خودشان می توانند از پس همه چیز بر بیایند و قدرتش را دارند! فقط باید فرصت برابر داشته باشند امیدوارم روزی برسد که هیچ آقا یا خانمی قربانی تفکر جنسیتی نشده و از موقعیت یا شرایطی جا نماند و اذیت نشود.

روز زن رو پاس می دارم .



راستی این رو هم بگم که اینجا به جز آدرس خودش از آدرس زیر هم در دسترسه :
blog.hatefix.ir
لینک‌های مفید و دوستان
تبلیغات
کریتیو کامنز و حق نشر
Creative Commons License
Designed By Erfan Powered by Bayan