هاتف

وبلاگ شخصی هاتف

چکش

چکش می شویم در مقابل افکار ... و اعتقاد هایش .. یا باید مثل ما فکر کند ... یا باید بمیرد ..

به کجا می رویم ؟

برادر ... همشیره ... تند نرو ... تا چه زمان باید چکش باشی . اگر قرار بود همه به مانند تو فکر کنند .. که جهنمی نبود ... بهشتی نبود ...پس ما مختاریم هر طور که دلمان خواست فکر کنیم ...

اما ... چکش بودن من ... مساله ایست .. یا با من هم عقیده باش یا بمیر فکر نکنم دیگر در دنیای امروز که به قولی عصر ارتباطات و تکنولوژی است .. به کار بیاید ..

عقاید چکش .. به درد هیچ کس نمی خورد ..

برای رفتن

خب .. اول عرض سلام دارم خدمت تمامی شما عزیزان که مرا مطالعه می کنید و خیلی هم شرمنده ام کرده اید . اولا باید بگویم که الان تقریبا سه روز هست که کمردرد گرفته ام و حتی نمی توانم تکان بخورم و واقعا دردش امانم را بریده .. همین که الان توانستم یک کمی خوب بشوم و بیایم خودش بسی جای شکر دارد .. و دارد ...

آرام آرام باید بار و بنه را جمع کنم .. آرام آرام باید آمده بشوم برای زندگی جدید .. تجربه ای جدید .. گاهی باید عوض شد .. گاهی باید زندگی و شرایط ات را تعویض کنی تا بتوانی به خود ببالی.. آرام آرام باید بار و بنه جمع کنم و .. آرام باید بروم ..

آرام آرام باید از ایران خداحافظی کنم ... و سلامی آرام به اروپا کنم .. انشاالله که روزهای خوبی در انتظار ما خواهد بود .. ویزا آمده و باید یواش یواش جمع و جور کنم .. به امید روزهای بهتر .. این روز ارزش ثبت شدن را داشت و ثبت شد.. خداوند به همه ما توفیق بدهد انشاالله ..

     عزیزانی که کامنت هایشان دیر پاسخ داده شد صمیمانه معذرت می خواهم

      عزیزانی که به اشتباه برایشان کامنت ارسال کردم از آنها هم معذرت می خواهم

     چند روز کمردرد کاری کرده بود که تنها با موبایل مجبور به پاسخ کامنت ها بودم 

     از شما واقعا تشکر می کنم که من را می خوانید . شاید باز تا روز شنبه بروم استراحت اما کامنت هایتان را حتما پاسخ می دهم

زخم

زخم ها همه خوب می شوند ... 

اما مساله ما اینجاست ... که آیا حرف هایی که از کسی شنیده ایم هم از ذهن پاک می شود؟ نه به خاطر اینکه حرف تلخی بوده باشد ... تنها به این دلیل تلخ است که از کسی شنیده ایم .. که انتظارش را نداشتیم..

و یا آیا رفتار های دیگران از ذهن آدم پاک می شوند ؟ رفتار ... از آدمی که انتظارش را نداشته ای .. چیزی مانند زخم است ... خوب می شود .. اما جایش می ماند ..

و شاید ... زخم را هم برای این بر بدنمان می افتد .. که انتظار نداریم .. زخمی شویم .. ولی می شویم..

و تنها مساله ... انتظاری است که داریم ... همیشه زخمی که انتظارش را نداریم جایش می ماند .. حرف تلخی که از دهان کسی می شنویم که انتظارش را نداریم آن فرد آن را بگوید .. و حتی رفتاری که انتظارش را نداشتیم این آدم انجام دهد ... مشکل تنها انتظار است ..

و باید سکوت کنیم ...  و تنها ... سعی کنیم کمرنگش کنیم .. همانطور که انتظارش را نداریم...

وقت عزیزان به خیر...

چرا

چرا سیگار کشیدن و تعریف از سیگار توی پستهامون نشان دادن روشنفکری ماست ؟
چرا پولدارهامون دزد هستند و کسانی که پولدار نیستند دست و پا چلفتی اند ؟
چرا تو شبکه های مجازی صد ها کمپین درست می کنیم و بعد میرویم تو صف خرید خودرو؟
چرا عضو کمپین حفظ آب عضو می شویم اما موفع مسواک زدن لیتر ها آب مصرف می شود؟
چرا برای یک برنامه تلویزیونی سطل آشغال آتش می زنیم و برای اختلاس ها و آمار سرطان و... خفه خون میگیریم
چرا اعتصابات در خارج جوابگوست اما اینجا چیزی گران شد باز گران تر می شود و پاسخگو نیست؟
چرا مدل ماشین و نوع لباس و مدل و گوشی و زیورآلات ما قیافه و شعور ما را تشکیل می دهند؟
چرا حرف های قشنگ را فقط در فضای مجازی بلدیم بزنیم اما موقع عمل فلج هستیم؟
چرا صدای عربده مون ... خیلی برنده تر از فرهنگ و شعورمان است ؟
چرا تا معروف می شویم لخت می شویم؟
چرا موقع نذری دادن ادم له می شود و دست و پا می شکند اما حج رو الم کردیم؟
چرا می گوییم بگویید مرگ بر آمریکا بعد خودمان و پسرانمان اقامت آمریکا را دارند؟
چرا رشوه می گیریم و تا بهمان می گویند حرام است میگیم سه هزار میلیارد نیست؟
چرا تو روز روشن جیب هم رو می زنیم؟
چرا به جای کسب علم یک پیج توی اینستاگرام می سازیم و به قول خودمون شاخ میشیم با صدهزارتا دنبال کننده؟
چرا به جای دنبال کردن پیج های مفید آدم های هزار تومانی را فالو می کنیم؟
چرا به جای برقراری صلح دایم باید با یک دشمن فرضی در جنگ باشیم ؟
چرا زنده هایمان را می کشیم و بعد از مرگشان از آرامگاهشان زیارتگاه می سازیم؟
چرا به جای استفاده از فن آوری روز دوست داریم مجددا آن را اختراع کنیم؟
چرا حرف تو کله هیچ کداممان نمی رود و در فهم در حد افغانستان هستیم و در ادعا اندازه اروپا؟

چرا انقدر راسیست هستیم و همیشه کشور همسایه مان را نماد عقب مانده می دانیم؟
چرا یک هزارم نمی خوانیم و ده هزار برابر یک کتاب حرف می زنیم ؟
چرا راحت وقتمان را می سوزانیم ؟
چرا فقط کارمان مسخره کردن است؟
چرا برنامه های مفید در تلوزیون نمی گذاریم به جاش دیش ها رو از سقف ها می اندازیم؟
چرا باید یک چیزی زوری تو لکمون بکنند و همش یکی بر ما مواظب باشد و بالاسر ما باشد؟
چرا کسی نگران آمار بالای سرطان نیست اما نگران وام خودرو هست؟
چرا کرایه الاغ ساعتی بیست هزار تومان و حق التدریس استادیار ساعتی 12 هزار تومان است؟
چرا به جای شعله زرد کسی کتاب نذری نمی دهد؟
چرا گوشی هایمان پر شده از تصاویر مستهجن به جای کتاب و نرم افزارهای مفید؟
چرا تا یک اتفاقی می افتد سریع به عالم و آدم فحش می دهیم ؟
چرا بی خدا بودن و بی دین بودن کلاس دارد و مانند میمون تقلید می کنیم؟
چرا تا یک وبلاگ درست می کنیم حس می کنیم همه گوسفندن و ما برای فهماندن آنها به رسالت رسیدیم؟
چرا از بالا به همه نگاه می کنیم با اینکه حتی خودمان پایین هم نیستیم؟
چرا با خورده علم هامون به خودمان می گوییم استاد و همه را شاگرد و بی سواد می بینیم؟
چرا مدرک تحصیلی هیچگونه ارزشی جز پز دادن و در سر کسی کوفتن ندارد؟
چرا امروزه مدرک های ما فاقد میم شده اند؟
چرا ما پنجاه سال عقب هستیم؟
چرا ادعا داریم شیعه علی و عاشق علی هستیم اما یک بار هم نهج البلاغه را نخوانده ایم؟
چرا سوزنمان گیر کرده که تیغ زدن به ریش حرام است یا نه؟
چرا همیشه بدترین راه حل ها و احمقانه ترین کارها رو ما انجام می دهیم؟
و چرا هیچ وقت به این سوالها پاسخ نداده و فراموششان می کنیم؟

و هزاران چرایی که ... باید پرسیده شوند ..
خودمانیم ..... ساکت بمانیم بهتر است .. وقتی من وبلاگنویس همه را گوسفند می بینم و از خودم شروع نمی کنم ... حقمان تو سری خوردن است ... حقمان تحریم است ... و دیگر هیچ..
روزتان خوش ..

دلتنک

خواهشندم به من افتخار داده و حوصله فرموده و این پست را مطالعه نمایید...

گاهی وقت ها می نشینم ... می نشینم و سفر می کنم به دنیای کودکی ... روزهایی که با دل خوش از خواب بیدار می شدم ... صدای تلوزیون که وقتی می رفت روی پیام بازرگانی تصویر کهکشان بنفش نشان میداد و دو چشم می آمدند و می رفت روی پیام بازرگانی..

صدای اخبار صبح گاهی و تبلیغات یک ساعته ای که شبکه تهران نشان می داد .. تبلیغاتی مانند تاکسی سرویس مش ممد و ماست بندی عزیزی و .... حتی خواروبار فروشی ....

روزهایی که باکلاس نبودیم و برای صبحانه دور یک سفره جمع می شدیم چهار نفره و خواهرم در تختش می خوابید چون خیلی خردسال بود .. جمع می شدیم دور یک سفره و با هم صبحانه می خوردیم روی زمین .. چیزی که الان در حد یک سینی شده برای هر فرد و جدا ... و جدا ..

و بعد مستر پدر به سرکار خود میرفت و سرویس هم به دنبال من می آمد برای رفتن به مهد کودک .. چه روزهایی .. روزهایی که مادربزرگ جان داشت که بلند بشود و برود برای ما نان بربری تازه با پنیر تبریز بخرد و بیاورد تا ما صبحانه خوب بخوریم .. یاد روزی که شیر کاکائو درست می کرد برای ما ... یاد روزهایی که همه دختر عمو ها و پسر عمو ها کنار هم بودیم و من و برادرم دایم خانه مادربزرگمان بودیم ... یاد شوخی ها ... یاد وقتی که هر کداممان می افتادیم و زانویش پاره می شد بقیه آواز می خواندند گدای امام زاده ... همیشه مقدسه ( دریافت موسیقی این شعر از اینجا ) که ما هوا را به گدا در این آهنگ تغییر می دادیم .. روزی که قرار بود برای تئاتر مدرسه تمرین کنم و برادرم در نقش اسماعیل که قرار است ذبح شود و پسر عمویم در نقش گوسفند که وقتی از آسمان نازل شد بع بع می کرد و چقدر می خندیدیم.. روزی که از روی کودکی کتاب جغرافیای دختر عمویم را پاره کردم .. نه پاره کامل .. فقط سر بیست صفحه را یه کمی پاره کردم .. یاد روزهایی که فوتبال بازی کردیم و برنده کاپ شدم .. کاپی که بین سه نفر برگذار شد.. یاد فلفلی که مادرم در دهان برادرم و پسرعمویم ریخت .. یاد برف بهمن ماه و یاد مبارزات تن به تن پلیس ... و پلیس... چون هیچ کس نقش دزد را نمی گرفت .. یاد محرمی که من و برادرم روی گرفتن نذری را نداشتیم در هیئت و پسر عمویم برای ما شیرکاکائو می گرفت .. یاد زنجیر زدنمان .. یاد نایلون خوراکی های برادرم که در یک کیسه فریزر بود و مغازه عمویم می آورد و ما را به بردگی می گرفت تا از خوراکی هایش به ما بدهد ... یاد تمامی روز هایی که صمیمی بودیم .. روزهایی که ماه رمضان بود و عمه ام سحری دختر عمویم را بیدار می کرد و با کتک بهش غذا میداد که بخورد به عنوان سحری تا وقتی روزه میگیرد ضعیف نشود و کمبود ویتامین نیاورد ... روزهایی که توی سرما به مدرسه می رفتیم و در بین راه کلی می خندیدیم .. روزهای شیرکاکائوی شیشه ای .. شمشیر های پلاستیکی ... چوب لباسی هایی که رگبار ما بودند و اسلحه ی ما .. روزهایی که کسی در بازی هایمان قبول نمی کرد تیر خورده آخر با کتک می خواباندیمش زمین ... روز های رفتن به خانه عمه و بازی کردن با کامپیوتر پسر عمه ..

که ناگهان از این سفر بیرون می ایم .. می بینم که یک هاتف مانده .. و یک چای گرم ... و ذل زده به هوای ابری ... یک هاتف بیست و چند ساله که کیلومتر ها از این خاطرات به دور است .. روزهایی که واقعا دیگر باز نمی گردند ... روزهایی که لحظه لحظه اش ... برایم خاطره بودند ... ماند یک هاتف که باید به سوی جلو برود ...

دوران کودکی ام ... ممنون که امروز من را میهمان خود کردید ....
ممنون از شما عزیزان بابت مطالعه این پست ...

سرباز

شاید از خدمت من خیلی وقت هست که از خدمت مقدس سربازی ترخیص شده ام . اما خب امروز برای من روز خاص است . همیشه اون رو برای خودم پاس می دارم!

امروز در اصل روز اعزام من طبق برگه سفید است.

1 مهر ماه 1391 بنده دفترچه اعزام به خدمت را پست کردم. ومنتظر ماندم ....

تا اینکه رسید به روز موعود که داستان ما در اصل از اینجا شروع می شود. برگه سفید آمد ! (عزیزانی که خدمت رفتند می دانند این برگه چیست خنده )

نام: هاتف ...  محل و ساعت حضور: 6:00 در معاونت نیروی انسانی ناجا واقع در میدان سپاه 19 آبانماه

نیروی به کار گیرنده : ارتش جمهوری اسلامی ایران

محل اعزام : مرکز آموزش شهید سرلشگر علیرضا

هی به خودم فکر کردم گفتم این علیرضا کیه . چقدر باهاش صمیمی هستند که به اسم کوچیک صداش می زنن می گن شهید علیرضا. تو اینترنت سرچ کردم چیزی نیامد . بعد گمان کردم فامیلیش علیرضاست.. خلاصه بالا پایین رسید روز 17 آبان. رفتم به سلمانی و گفتم آقا مهرداد بزن موهامو. گفت مث همیشه ساده می خوای مث بچه مثبتا ( اصطلاح خودش) گفتم نه شوکه شد. گفت مدل دار میزنی؟ چه عجب. گفتم نه با چهار بزن .. شوکه شد .. گفت چی شده شرط بستی باختی .. گفتم نه .. سرباز شدم .. گفت اوخ اوخ اوخ مبارکه ... من 10 سال پیش رفتم نیروی انتظامی بودم کجا افتادی .. گفتم ارتش .. خلاصه شد 18 آبان صبح که فامیلا ریختند خونمون . روز 19 آبان 91 دقیقا می افتاد روز جمعه اگر به تقویم نگاه کنید متوجه خواهید شد. ساعت پنج شبح من و پدر بزرگم و عموم و مادر بزرگم و مادرم جمعه ساعت 5 صبح از خانه راه افتادیم که بتوانیم ساعت شش برسیم. شش رسیدیم دیدیم شاید صد تا صدوبیست تا پسر جوان جمع شده اند جلوی میدان سپاه اما در اداره بسته بود و کسی را راه نمی دادند. تا اینکه بنده خدایی آنجا سرباز بود گفت باید شنبه بیاید جمعه که تعطیله.. دوباره برگشتیم خانه. پسر عمه من هم خانه ما بود. خندیدن گفتن پس این چرا نرفت.. نرفته فرار کرد؟ خلاصه بعد از گفت و خنده دوباره با همین اکیپ جمعه پاشدم روز شنبه رفتم .. دیدم نه در بازه .. رفتیم نشستیم و بعد از خواندن سرود جمهوری اسلامی و قرآن گفتند بیایید امریه بگیریدو اون پادگان شهید علیرضا نبوده . بد تایپ شده بوده . پادگان شهید سرلشگر علیرضا اشرف گنجویی بوده ( 05 کرمان !! ) . خلاصه گفتند روز یک شنبه ساعت 5 بعد از ظهر ترمینال خزانه باشید. دوباره برگشتیم و باز خانواده خندیدند ... روز یک شنبه رفتیم خزانه و عازم شدیم.. به سمت 05 کرمان...

بیشترش رو می تونین توی تگ سربازی بخونین اگر دوست داشتین!

امروز روزی بود که من تصمیم بزرگی گرفتم و دنبالش رفتم و سختی اش را تحمل کردم . چون خودم را می شناختم واقعا به خودم افتخار می کنم و همیشه به احترام این روز کلاه از سر برمیدارم و برای خودم شایسته ترین احترامات نظامی رو می ذارم . من امروز بود که شروع کردم زندگی نوعی را بسازم . بین سرباز فراری شدن و بدبخت شدن با رفتن به سربازی و آزاد شدن یکی رو انتخاب کردم و امروز روز شروع دوسال سختم بود ..

به احترام خودم ..

خبر.... داااار !

هوا سرد شد

از امروز به بعد ... این پاییز است که دارد عرض اندام می کند ... و آرام آرام آمدن زمستان را نوید می دهد .. این پاییز است که سرمای خود را مانند آتش زبانه می کشد ... و به دل سوختگان عشق نشان می دهد ... که باید پاییزی دیگر را در عمر خود ... تحمل کنند .. عاشقانی که هم پای باران پاییز اشک می ریزند.. عاشقانی که هم پاییز نویدشان می دهد و هم دلسرد ترشان می کند .. پاییز لباسی نارنجی دارد .. اما نه ... پاییز برای هر کس لباس مخصوصی می پوشد و برای هر شخصی ... ادکلن مخصوص خودش را می زند ... و بو و عطر مخصوص را برای هر شخص دارد ... ثابت نیست .. نمی توان گفت چیست ..

بوی کاپیتان بلک است کنار قهوه خانه ... یا بوی عطر زنانه ای است ... زیر باران .. زیر چتر .. برای شخصی تاریک و برای شخصی روشن است ... آری این پاییز است که می گوید ... زمستان آمد ... ولنتاین آمد .. این پاییز است که خودش را نشان می دهد .. و می گوید دیگر گرم نیست ...

آری ... پاییز .. دیگر برای خیلی ها ... گرم نیست ...




دیروز و امروز

همیشه به دنبال افسوس های گذشته ایم.. و هنوز در قایقی ... مشغول گرفتن یک ماهی از آب گل آلود گذشته هستیم .. نمی دانیم باید امروز و دریابیم و حال را .. خیلی با یک دیگر غریبه شده ایم به طوری که گذر می کنیم و از کنار یک دیگر و بسنده می شود به حرفی .. به جمله ای مانند چه آشنا بود ..

درگیر دیگرانیم با حسادت و به قولی گیر کرده ایم در تاریکی و قیل و قال شب .. و فرصت را به خود غنیمت نمی دانیم .. و تا می خواهیم از تاریکی شب گذر کنیم و برسیم٬ می بینیم آنها از سحر گذشته اند ...

شاید اشکال از دیگران است که باید برای ما با ایستند ... غنیمت شمردن فرصت .. چیزی است که هرگز به دستمان نمی رسد .. در دنیای مجازی میان صفر و یک ها محبوس شدیم و گمان می کنیم آزادیم .. گروهی در صفر دنیای مجازی دور خود می چرخند و گمان می کنند آزاد اند در صورتی که سر و ته صفر تنها نقطه شروع آن است . و گروهی هم در یک آن بالا و پایین می روند.. مانند دویدن به دنبال یک سراب .. نمی دانی سرش این ور و بود و پایانش آن ور .. ویا حتی برعکس .. نمی دانیم دنیا، دنیای گل است .. دنیای بلبل است ... دنیای طبیعت زیباست ...

همیشه افسوس گذشته را می خوریم ... و تا وقتی هست این آب ... می خواهیم به خشکی بپریم و وقتی پریدیم .. می گوییم ... آب ... آب ... آب .. و آب ...

انگار گذشته کوبلنی است که باید به چیزی که بافته ایم ایراد گرفته و افسوس بخوریم ..

شاید بیدار بباید شد ............ اشکال از هرکه باشد ... باید بیدار شد

شاید نوبت توست

شاید امروز نوبت توست .. شاید امروز نوبت توست که لیوان آبی بدهی ...

شاید امروز نوبت توست که زیر فرم شخصی که زیر دست توست امضا کنی ..

شاید امروز نوبت توست ... که به این نیازمند پول بدهی ....

شاید امروز نوبت توست که دست کسی را بگیری ..

شاید توبت توست که آدم خوب امروز باشی!

همه ما هر لحظه شاید نوبت مان باشد .... کمی بهتر فکر کنیم ..



راستی این رو هم بگم که اینجا به جز آدرس خودش از آدرس زیر هم در دسترسه :
blog.hatefix.ir
لینک‌های مفید و دوستان
تبلیغات
کریتیو کامنز و حق نشر
Creative Commons License
Designed By Erfan Powered by Bayan