خداحافظ لباس مقدس سربازی

امروز با نفسی آزاد ولی کم ...

امروز با دلی شاد ولی تنگ ...

می نویسم که سربازی تمام شد .. برای همیشه . دیگر سربازی به خاطرات پیوست و برای همیشه من خلاص شدم . برای همیشه دیگر استرس ندارم ... بغضم گرفته . نه از شدت خوشحالی و نه از شدت ناراحتی ..

از اینجا که کاملا گس بودم و هر چی پدر می گفت برو دفترچه تو بفرست و گوش نمی کردم و آخر از سر ترس اینکه اعدام هم به قوانین برخورد با سربازانی که دفترچه نمی فرستند اضافه نشه خودم رو تسلیم کردم

اینجا که همه شروع کرده بودند و از ۰۵ کرمان بد می گفتند و در میهمانی دیگر باز تاکید فراوان کردند که ۰۵ خیلی خوب نیست و بده و پوستت کنده است و در اینجا که خیلی خوشحال بودم که پادگان شهید علیرضا:| افتاده بودم و با خودم می گفتم اوف انقدر هم که میگی بد شانس نیستی پسر و دقیقا وقتی که واقعا فهمیدم واو اینقدر هم می تونم بدشانس باشم و این پادگان همان ۰۵ کرمان معروف است که خروس درونش تخم می کند! شاید هم عمدی بود تا سرباز زرت ۰۵ رو نبیند و سکته رو درجا نزند. مثلا بیاد خونه و یک چای یبخوره و آرام آرام تحقیق کنه و بفهمه ۰۵ هست و اونطوری آرام فرو بره تا یه هویی!

از دوران خاموشی گفتم که هرگز سعی کردم نیاید ولی نیمه آمد . و اینکه من شرافتمندانه (زارت) از پارتی و آشنا برای خدمت راحت استفاده نکردم با اینکه پارتی بود و کلفت هم بود! و رفتم به دنبال بدبختی و ملت رو دیدم که چطور با پارتی تو شهرهای خودشون می افتادند . مثل کسی که داره زارت و زارت تیر می خوره ولی شرافتمندانه از سپر استفاده نمی کنه!

ولی به جاش پارتی مامان بزرگ توی پاچه مبارک رفت! و از خاطراتی که مردم باز از ۰۵ می گفتن! و باور نداشتن بتونم . وقتی که رفتم برای سربازی خرید کردم و در ولیعصر آخرین بستنی ام را در کافی شاپ تاریک خوردم و بعد ریختن موهای نازنین ! و بعد این تاخیر خوشحال کننده که اصلا روحی دمید! مثل اینکه تاریخ اعدام از ۱۸ ام بشه ۱۹ ام و یک روز بیشتر باشی!

وقتی که اعزام شدم و بعدش به اولین مرخصی آمدم و اینجا اولین قسمت افسردگی من شروع شد. یعنی نقطه شروع افسردگی و حال بد من که دوست ندارم زیاد در موردش حرف بزنم و اتفاقات بعد که فقط روی این افسردگی امد و بزرگترش کرد.

وقتی که در پایان دوره هرچی از فرمانده گوساله داشتم نوشتم . و بعدش براتون گزارش کاملی از ۰۵ کرمان نوشتم. بعد که به دوره کد اعزام شدم و از این دوره کد چیزهایی نوشتم . و سپس دوره کد تمام شد و اینجانب درجه گرفتم ! توضیحاتی در دیدار نوشتم .

وقتی که در چهلدختر افتادم و چه شرایط سختی رو دیدم ... ولی بعد از حدود ۱۲ ماه توانستم انتقالی بگیرم و از چهل دختر خداحافظی کنم .

بعد از این همه اتفاق که فقط ده درصدش شاید به طور خلاصه در وبلاگم قرار داده شد باید بنویسم که خدمت چه چیزی رو به من داد و چه چیزی رو از من گرفت .  و اینکه اصلا خدمت سربازی چه تاثیری روی زندگی من گذاشت . چون قبلا در مورد این نوشته بودم که دوست دارم وقتی تموم شد ببینم واقعا بعدش چی دارم و چی ندارم .

خدمت و دوست داشتن کسی در زندگی اصلا با هم جور در نمی آیند. شاید بهتر بود اول خدمت سربازی را می رفتم و بعد وارد داستان های عاشقی و رمانتیک می شدم. همین مساله خیلی به من ضربه زد و خیلی اذیتم کرد . مخصوصا من که متاسفانه یا خوشبختانه انسان احساساتی هستم خدمت رو برام خیلی بیشتر از حد تصور سخت می کرد و از طرفی دوری ها و فاصله ها و مشکلات . خدمت به نوعی "او" را از من گرفت!

قبل از خدمت سربازی یک آدم دیگری بودم و بعدش یک آدم دیگری . نوع تفکراتم فرق می کرد و شاید به آن بلوغی که باید می رسیدم رسیدم . این تغییر رو حس کردم . حس کردم که دیگر آن انسان قبلی نیستم . یک نسخه جدیدی از من وجود داشت کلا نوع دیگری فکر می کردم . قسمت های منفی اش رو نمی خوام زیاد مانور بدم ولی خدمت به لحاظ روحی ضربه بسیار بزرگی به من زد .

من خدمت رو بزرگتر از خودش ندیدم. بلکه کوچکتر از خودش دیدم. بدترین شرایطی که در ذهن خودم دیده بودم در واقعیت شرایط واقعا بهتری بودند ولی متاسفانه شد که شد . واقعا خدمت سختی داشتم و کمی در اواخر که بعد از انتقالی اتفاق افتاد کمی توانستم خودم را جمع و جور کنم . قطعا اگر انتقالی جور نمی شد کارم خیلی سخت تر و سخت تر می شد. و شاید امروز اینطور مطلب نمی نوشتم

ولی چیزی که خدمت به من داد اولا عوض شدن نوع نگاهم به همه چیز بود که اصولا برای خودم خیلی مفید بود و دومی اطلاعات رزمی که گرفتم . خدمت کردن در تیپ تکاوری باعث شد کمی بدنم ورزیده بشه و اطلاعاتم بالا بره. ساعت ها پیاده روی می کردیم و به صحرا می رفتیم و رزمایش انجام میدادیم و باز می گشتیم . نحوه کار با توپ اس پی جی و دیگر آموزش های نظامی را فرا گرفتم و با توجه به رسته ام به صورت تخصصی بیشتر در مورد بی سیم ها و ارتباطاتشان یاد گرفتم . اینها قسمت مثبتش بودند

در هر صورت .. خوب خوب هم نبود ولی در نهایت تمام شد .. راحت نبود ...

  • شنبه ۱۹ مهر ۹۳
برای مشاهده وبلاگ شخصی من : hatefblog.ir
پیشنهاد‌های هاتف
Designed By Erfan Powered by Bayan