اولین مرخصی

به اولین مرخصی آمدم . کمی موهایم سیاه و بلند شده . سیاه شدم زیر آفتاب کرمان . زیر آفتاب مزخرف کرمان . هوا ابری بود و من صبح رسیدم. ماشینی گرفتم . هیچ کس نمی دانست که مرخصی دارم . نگفته بودم. تماس هم نگرفته بودم. دیدن ناگهانی من در خانه خیلی حس خوبی داشت برای اهل خانه . روزی که رسیدم هوای ابری و حال و هوای محرم و عاشورا تاسوعا توی تهران بود .

آن روز و آن هوای ابری و نور کم داخل خانه و دیدن یک سری آدم ها و یک موسیقی و انرژی ها همه چیز را دست به دست هم داد تا آن روز یک احساس خیلی خیلی خیلی عجیبی رو تجربه کنم. یک حس خیلی ناراحت کننده است در عین حال که نیست. اصلا نمی تونم توصیف کنم. ولی هست . خیلی بد و عجیب است در عین حال که خوب است . اصلا نمی تونم توصیفش کنم .

انگار یک چیزی درونم شکل گرفت یا یک چیزی درونم مرد. یک احساسی که انگار قراره مسیرم رو عوض کنه . یک نوع ناراحتی در قالب خوشحالی . یک حسی که شبیه به هیچی نیست ولی خیلی قویه . یک چیزی که نمی تونم بگمش.

  • پنجشنبه ۲ آذر ۹۱
برای مشاهده وبلاگ شخصی من : hatefblog.ir
پیشنهاد‌های هاتف
Designed By Erfan Powered by Bayan