هاتف

وبلاگ شخصی هاتف

تاخیر خوشحال کننده

تاریخ اعزام بنده ۱۸ آبان بود ولی روی برگه تاریخ خضور در محل اعزام ۱۹ آبان بود. یعنی اعزامی ۹۱/۰۸/۱۸ بودم ولی باید ۱۹ ام حضور پیدا می کردم . همین هم خوب بود. اسمی اعزامی ۱۸ بودی ولی یک روز دیرتر میرفتی. یک روزم به نظر من یک روزه. توی خدمت ساعت ها گاهی ارزشمند ترن! روز جمعه ساعت ۵ صبر پاشدیم با کلی ساک و چمدان در میدان سپاه در اداره نظام وظیفه که درش بسته بود . هر چه قدر در زدیم هیچ کس نبود. تا اینکه یک شخصی که نگهبان بود گفت اعزام فرداست . یعنی تاریخ ۲۰ ام که امروز باشه .

اصن یه حس عالی ای بهم دست داد . یک روز هم یک روز بود. یک روز دیر تر . یک روز یعنی ۲۴ ساعت دیرتر و ۲۴ ساعت به عبارتی از خدمتم گذشته در حالی که در خانه تشریف دارم.

 امروز صبح زود رفتیم به میدان سپاه باز با همان چمدان سنگین و یک لشگر آدم . رفتیم داخل . فضای خیلی افسرده آوری بود برای من . مثل اینکه خبری از تعطیلی نبود و وقتی که وارد محوطه شدیم و به خط شدیم دیگر این زندگی شروع شده بود و دیگر تعطیلی در کار نبود. زندگی جدید من رسما شروع شده بود . دیگه از راحتی خبری نبود . تنها جایی بود که دیگر خودم بودم . از آنجایی که پدر همیشه در تربیت ما کوشیده و همیشه زیاد در جامعه نبودیم برای من که همیشه اصطلاح مرغ خونه رو به کار می برن این یک قدم بسیار بزرگی بود . یک امتحان بسیار بزرگی برای من بود.

هوا نسبتا خنک بود و اول صبح بود. هوا نیمه روشن بود. وفتی که حرکت کردم به سمت میدان سپاه تاریک بود و وقتی رسیدم و بخط شدیم کمی هوا آبی تر شده بود. ما را به خط کردن. گفتن شهید علیرضا این ور . نیروی هوایی این ور . نیروی انتظامی این ور . همه جمع شدن و برگه سبزشون رو نشون دادن . با نشون دادن برگه سبز یک عدد فیش مانندی تحویل میدادن که روش نوشته بود مدیریت محترم ترمینال جنوب.خواهشمند است نامبرده را به بدبختی خودش راهنمایی فرمایید (تحویل پادگان ۰۵ کرمان واقع در سرآسیاب بلوار صیاد شیرازی مرکز آموزش شهید علیرضا اشرف گنجویی دهید ) تا برود و پوست نداشته اش کنده شود.

اولین بار بود که فقط خودم بودم . هم حس خوبی بود که فقط خودم هستم و هم حس ترس بدی بود . تا اینکه نشستیم روی زمین. به ما کاغذه رو دادند و عرض کردند که فردا ساعت ۵ بعد از ظهر در ترمینال جنوب تهران تشریف می برید و با نشان دادن این کاغذ رایگان سوار اتوبوس می شین و به سمت پادگان مورد نظر حرکت می نمایین. 

فردا دیگه حرکت اصلی و واقعی است . امریه ها داده شده و برگ سبزها و سفید ها هم دستمان هست و دیگر بازگشتی به خانه وجود ندارد. یعنی فردا ساعت 5 عصر می روم تا دو ماه دیگر . امیدوارم اتفاقات خوبی بیفته. امیدوارم خدمت من جزو بهترین دوران زندگی ام باشه .  ولی باز هم کمی خوشحالم که یک روز دیگر پیچیدم خدمت رو و فردا باید چهار بعد از ظهر از خانه برم.

دوستان عزیز شرمنده که مدتی به روز نمی کنم . به محض آمدن به خانه چیزهایی در مورد خدمت خواهم نوشت.

به خدا می سپارمتان . همه را

فردا .. روز رفتن و ۱ عدد کچل

روز رفتن فرا رسید . تاریخ اعزام هجدهم آبانماه هزار و سیصد و نود و یک رسید و فردا روز جمعه بنده باید به سمت میدان سپاه حرکت کنم و زندگی جدیدم رو آغاز کنم.

آری الان کچل تشریف دارم .. با موهایم خداحافظی کردم . حس عجیبی بود. سلمانی آشنا بود و همیشه پیش اون میرفتم و حسابی رفیق شده بودیم.خیلی رفیق شده بودیم . مهرداد پرسید چه مدلی بزنم؟

گفتم سربازی که هنگ کرد. گفت کچل؟ گفتم بله. گفت واقعا؟ گفتم بله! گفت با چهار بزنم یعنی؟ گفتم آقا بزن.

گفت به به مبارکه .  سرباز شدی رفت . سربازی دوران سختیه . من رفتم . با خودم گفتم مهرداد به این لاغری سربازی رفته و تموم کرده یعنی من انقدر جربزه ندارم که برم و تمومش کنم؟

گفت دوران خیلی خوبیه. میری سالم و سرحال برمیگردی . به خودت افتخار می کنی که چه سختی هایی رو تحمل کردی و حس خوبی بهت میده.خیلی مبارک باشه. تموم میشه و ۲۴ ماه یه چشم بهم زدنه بهت قول میدم . من ده سال پیش خدمتم تموم شده و یه چشم به هم زدن بود . میری و برمیگردی و به خودت افتخار می کنی . اگر نمی رفتی بدبخت بودی . اتابک سربازی نداشت و بدبخت بود(دوستش) . می دیدی شرایط رو . سربازی دید ات رو به زندگی عوض می کنه. ایشالا بری بیای . خیلی دوران خوبیه . خیلی درجه یکه . چون بالغ میشی توش. گرگ میشی . 

انرژی مثبت خوبی بود . شاید اولین کسی بود که جای نوحه خوندن حرف درست حسابی زد. پرسید کی میری . گفتم فردا. گفت فکر کردم چند روز دیگه .خوبه . موهات دیر تر درمیاد و دیرتر به سلمانی نیاز داری. من هم گفتم برای همین امروز آمدم موهایم را کوتاه کنم . بعد از سلمانی آمدم خانه و همه تعجب کردند و شوخی ها شروع شد. از آشخور گرفته تا کچل! برایم دعا کردند که فردا بروم به سربازی به سلامتی و برگردم . خیلی عجیب بود شرایط .

امیدوارم همه چیز به خوبی پیش بره .. به امید فردا ...

** بعد از نوشتن این پست دراز کشیدم و ساعت 10 و چهل دقیقه رو دیدم و بعد خوابم برد .. خیلی فکرم مشغول بود 

خرید ها

امروز به حسن آباد رفتیم حسابی برای سربازی خرید کردیم . شما از چهار دست زیرپیراهن بگیرین تا حتی قاشق و چنگال و بشقاب. یک چمدان بزرگ برای سربازی . برای سربازی عادی این همه هزینه شد . هر چه فکر می کنم می بینم کمه برای یک زندگی سخت دو ماهه . دو ماه بدون ارتباطات و سختی های مخصوص خودش . چه قدر سخت و طاقت فرسا . چه قدر اذیت کننده . 

هرگز فکر نمی کردم روزی دفترچه بفرستم و سربازی بروم . حتی باورش برای من ممکن نبود . فکر می کردم همیشه یک راه در رویی هست ولی نبود و من باید تا چند روز دیگر به پادگان شهید علیرضا تشریف می بردم . شرایط عجیبی بود . این خاطرات رو می نویسم شاید برای کسی که قرار هست روزی سربازی بره این ها رو بخونه و با خودش قضاوت کنه که آیا احساسات خودش هم همچین است؟

آیا خودش هم مثل من کرخ شده و شبیه به آدمی شده که داره به اعدام میره ولی براش مهم نیست و انگار اعدامی در کار نیست . حس عجیب و غریبه. باید با موهای عزیزم هم خداحافظی کنم و به مدت دو سال کچلی رو تحمل کنم و آفتابی که به پوست سرم می خوره . خیلی تصور شرایطی که قراره به وجود بیاد برام سخت و طاقت فرساست. ولی چه کنم که بلاخره خدمت رو باید رفت . اتفاقا نرفتن بهش شبیه به اعدامه تا رفتن بهش . اگر خدمت سربازی درست حسابی بود خیلی دوست داشتم برم ولی متاسفانه نیست . متاسفانه اذیت هایی که شنیده ام اصلا منطقی و انسانی نیست و گاها روانیه .

ولی چی در ایران درست و سرجاشه که سربازیش بخواد درست باشه .

کلی خرید کردم و حسابی سنگین بازگشتیم خانه و ایضا خسته . آخرین پیتزایی بود شاید که قبل از شروع دوران سربازی می خوردم . نوشتن این احساسات حتی اگر به کسی کمک هم نکنه شاید بعد ها که دارم اینها رو می خوانم به خودم افتخار کنم . شاید دارم بزرگنمایی می کنم و از خودم خجالت بکشم و شاید هنوز کلش رو ندیدم و بعد به خودم افتخار کنم . آینده هاتف اگر این پست رو می خونی دوست دارم بدونم بعد تمام شدن خدمتت چه حسی داری!

بدون اگر حست خیلی خوبه مدیون امروز من کرخ هستی که حتی نمی دونم آینده از چه قراره ..

طراحی وب : چالش ها و فرصت ها، بیم ها و امیدها

در این پست قصد دارم بررسی کنم که آیا طراحی وب رشته خوبی برای فعالیت است یا خیر؟ آیا صرفه اقتصادی دارد یا خیر؟ چالش هایش چیست و فرصت هایش به چه صورت است؟

در زمان های گذشته و در حدود ده تا پانزده سال پیش وب های فارسی به آن صورت عمومی نشده بودند . یعنی در اصل وبهای فارسی از سال 1381 آرام آرام شروع به قدرت گرفتن کردند و عمومیت پیدا کردند. ولی با توجه به جمعیت هنوز پتانسیل های بسیار بالایی داشت و خاطرم هست که مردم در سالهای 86 یا 87 از نوشتن می ترسیدند و می گفتند مگر من چه کسی هستم که سایت داشته باشم و یا وبلاگ داشته باشم . عموما وبلاگها به طراحان وب نیاز نداشتند چون قالب های سیستم وبلاگها بسیار زیبا و مناسب زمان خود بودند و مردم صرفا برایشان نوشتن مهم بود مگر ظاهر هم برایشان مهم میشد و آن وقت بود که طراح وب وارد می شد . و کار می کرد تا یک قالب برای بلاگفا بسازد.

در این پست اصلا به توسعه وب کاری نداریم و تنها طراحی ساده وب را مورد بررسی قرار می دهیم. اینکه واقعا طراحی وب به درد ما می خورد یا خیر. توسعه وب قطعا بحث گسترده تری دارد و می توان از این پست برای آن نیز به نوعی برداشت کرد. این تنها یک دید کلی به شرایط و وضعیت طراحان و توسعه دهندگان وب است .

در گذشته مردم علاقه به داشتن وبسایت نداشتند تا اینکه از سال 1388 با یک شیب بسیار زیاد به سمت پیشرفت حرکت کرد و تعداد سایت هایی که باز شد بسیار زیاد شد. بعد آرام آرام انجمن ها شروع به کار کردند و هر شخصی به داشتن سایت روی آورد . در این دوران طراحان وب دوران بهشت شان را سپری می کردند. طراح وب بسیار کم بود و هنوز خیلی ها به این فکر نیفتاده بودند که طراحی وب بازار کار آزادی دارد . برخی شروع به یادگیری این رشته کردند و شروع به کار . بازار بسیار زیاد شد تا حدی که اشباع شده بود. از طرفی مگر یک وبسایت چه میزان برای طراحی کار دارد. نهایت سالی یک بار بخواهد سایت را به لحاظ ساختاری یا ظاهری بروز کند! وگرنه مابقی تنها مطلب است و بس . پس وقتی بازار اشباع شد و یک سری کلاه بردار هم وارد قضیه شدند و از کم اطلاعی مشتریان نهایت سوء استفاده را کردند وضعیت بازار به هم ریخت.

به نظر من امروز به بحث طراحی وب دیگر نمی توان به چشم کسب درآمد فکر کرد. چون آن دوران به پایان رسیده است . علت هایی که امروزه اگر هنوز طراحی وب یاد نگرفته اید دیگر برایش وقت نگذارید را عرض می کنم.

1. حرفه ای تر های این رشته امروز درحال کار هستند و مشتریان خودشان را دارند. قطعا  مشتری کمتر به شمای تازه کار اعتماد می کند و کار می دهد. عموما وقتی یک مشتری به یک نفر سفارش کار داد تا ابد با همان طراح وب کار می کند.اکثر طراحان وب پشتیبانی از وب مورد نظر می کنند و نمی گذارند مشتری شان از دستشان بپرد. پس در این بازار با این میزان طراح وب دیگر نیاز به یادگیری این رشته نیست چون فرصت رقابت دیگر برابر نیست!

2. مردم هنوز فکر می کنند طراحی وب مانند خم رنگرزی هست. وقتی که سایت آماده شد با جمله مگر چه کار کرده ای سعی در پایین آوردن ارزش کاری شما دارند و یادشان می رود که شما بیمه ندارید و درآمد ثابت هم ندارید و گاها حتی 500 هزار تومان دستمزد برایشان بسیار زیاد به نظر می رسد. یعنی شما اگر یک سایت را طراحی و توسعه دهید و گرافیک و تمامی کارهای آن را نیز خودتان انجام دهید و تنها 500 هزار تومان بخواهید باز برایشان بسیار زیاد و گران دیده میشود با اینکه نمی دانند از این هزینه 200 هزار تومانش به هاست و دامنه هزینه شده است. از این جهت این رشته دارای نقطه ضعف شدید برای تجاری سازی است.

3. عموما شرکت های نوپا یا شرکت های بزرگ با شخص کار نمی کنند .اینها برای طراحی سایتشان با یک شرکت کامپیوتری قرارداد می بندند. مگر شما توسعه دهنده زبان خاصی باشید و بتوانید در شرکتی پروژه های زیادی انجام دهید که رسیدن به این پله تا ده سال طول می کشد!

4. امروزه اسکریپت های مدیریت محتوای قدرتمندی چون دروپال و جوملا و.. در بازار آمده اند که رسما کاربران را از داشتن یک طراح وب و توسعه دهنده وب بی نیاز می کند . خیلی از مشتریان تنها با نصب یک جوملا و خرید یک قالب یا استفاده از قالب پیشفرض وبسایت خود را راه اندازی می کنند و نیازی به طراح وب با هزینه بالا ندارند . از این نظر طراحی وب مورد ظلم قرار می گیرد.

5. سایت های زیادی وارد فاز آموزش رایگان شده اند . اگر وبلاگی دارید و دوست دارید قسمتی از کدهایش را ویرایش کنید تنها کافیست آن را در گوگل سرچ کنید . نیازی نیست ساعت ها وقت گذاشته و طراحی وب را یاد بگیرید. اگر عاشق طراحی وب هستید این کار را انجام دهید. اگر خیر وقتتان را برایی یادگیری چیزهای بهتر صرف کنید

6. در آینده سایت هایی پا به عرصه وجود خواهند گذاشت که شمارا رسما از کد نویسی بی نیاز می کند. یعنی این سایت ها به طور کامل ویزیویگ هسند. یعنی بدون دانش کد نویسی می توانید به وسیله این سایت ها به طور کامل یک سایت بسیار حرفه ای داشته باشید. صفحات آن را ویرایش کنید و خودتان با سلیقه خودتان ظاهر سایتتان را بچینید. پس نه شما دیگر نیازی به کد زدن خواهید داشت نه مشتریان شما . پس طراحی وب رسما از بحث تجاری می رسد به علاقه. یعنی ما علاقه مند هستیم که طراحی وب را یاد بگیریم یا خیر. چون این سایت ها همه کارها را اتوماتیک و به رایگان انجام می دهند! تنها کافیست از آنها یک عدد هاست خریداری کنید! با هزاران قالب متنوع در خدمت شما خواهند بود. هنوز چنین سایتی وجود خارجی ندارد ولی قطعا روزی در آینده وجود خواهد داشت برای کسانی که هیچ اطلاعاتی در مورد وبسایت داشتن ندارند و می توانند به راحتی از این سایت ها استفاده کنند.

7.سودجویانی هستند که بازار را از شما می دزدند. یعنی شما سالها وقتتان را برای یادگیری صرف کرده اید و آنها بدون دانش و تنها مبتنی بر سرچ مشتری را راضی  می کنند و مشتری نصف هزینه می کند . برای همین بازار دزدی یادگیری طراحی وب امروزه اصلا صرفه ندارد

امیدوارم با موارد بالا از طراحی وب دلسرد نباشید . اگر واقعا عاشق طراحی وب هستید آن را یاد بگیرید .. ولی اصلا به فکر تجارت نباشید :)

خاطره

از خانه مادربزرگ برگشتیم و باز همون آش و کاسه ای که در پست قبل عرض کردم . رفتیم و غذایی که مریضمان کرد . پسر عمه ی بزرگمان نشست و خاطرات سربازی گفتن برای ما . اینکه این میشه و اون میشه . نمی دونم چه قدرش درسته . شاید همش درست باشه شاید هم همش غلط باشه . ایشون از نوزده ماه 15 ماهش رو رفت و بعد دانشگاه قبول شد و لیسانس گرفت و بعد با مدرک لیسانس رفت چهارماه بعدی اش رو هم گذراند . خاطرات بیشتر از قسمت ۱۵ ماه بود نه ۴ ماه .

همه شروع کردن به چرت و پرت گفتن . دوست نداشتم در این میهمانی شلوغ حضور داشته باشم . دوست داشتم در آرامش خاطر به سربازی بروم و لحظات پایانی قبل از خدمت در خانه و کنار خانواده و در آرامش باشم . ولی خب نشد . نشد .

قرار هست این هفته به خرید بروم . خیلی سرم شلوغ میشه . هنوز نتونستم هماهنگ کنم و برای وبلاگ و سایت ام تصمیم بگیرم . به همین منظور فعلا دست نگه داشته ام.

خدا کند عاقبت را بخیر

پارتی؟ نمی خوای؟ به زور می چپونم تو چشت!

قبلا حسابی راجع به پارتی صحبت کردم . ولی اینجا منظورم این پارتی نیست! باند بازی نیست!

منظورم جشنه!

یک هفته تا تاریخ اعزام من مانده! یعنی روز شنبه هفته بعد که جمعه باشند ایشون بنده اعزام هستم به خدمت مقدس سربازی . مادربزرگ خیر سرش مهمونی داده برای من و پسرعمویم که برویم آنجا و لابد خم می خواهد افسارمان را ببندد به آنجا . ولی من دوست ندارم بروم. دوست دارم روزهای آخر در کنار خانواده و در خانه باشم . ساعت ها برای من ارزش بسیار زیادی دارند . من در تهران نیستم که بعد از ظهر ها بیایم خانه. از طرفی این هفته بسیار برای من شلوغ و طاقت فرسا خواهد بود. ولی خب به زور خرکشمان حتما می کنند!

آخه رفتن به دنبال بدبختی و آشخوری و به قول پسر عمه *** یقلوی بودن که دیگه جشن و سرور نداره! فکر کن جشن اعدام برا آدم بگیرن. پسرعمو که اسمش گمه و در اصل این مراسم برای من گرفته شده چون بلاخره پدر من دستی به دهانی میرسه و بلاخره بعدها سر امتیاز گیری به یادش می آرن که برای پسرت مراسم گرفتیم . ایرانیم دیگه. پسرعموی بدبخت مارا هم چپاندن کنار اسم من که مثلا بگن برای حفتشونه و جفتشون نوه ان ولی من که می دونم پسرعموی بیچاره رو کسی آدم حساب نمی کنه!

دختری که دوستش دارم هم آنقدر خودش را به نافهمی زد تا اینکه یک هفته مانده سرو کله اش پیدا شد و شاید دارد برای بیچاره کچلی چون من دلی می سوزاند . من که می دانم دیگر عشقی نیست و خود حمار ام هنوز قلبم برایش می تپد ولی چه کنم ..

به هرحال مادر بزرگ است و دعوتمان کرده! نمی شد بگویی نه . حتما باز قیمه یا برنج با خورشت مرغی جلویم خواهند گذاشت که دو متر و نیم موی کپک زده زن عمویم که نمی دانم آخرین بار کی حمام رفته تا پیدا کردن سوسک مرده و سنگ ریزه و کثافت و آت آشغال از درون  غذا و یک هفته اسهال و استفراغی که قرار است بعد از یک شام نصیبمان شود!

خدا به دادمان برسد .. دم آخری ..

اون پارتی رو که حسابی بهش احتیاج داریم رو به زور ازمون گرفتن و این پارتی رو که دوست نداریم و دوست داریم در آرامش باشیم رو به زور می چپونند در حلقمان و باید بریم. کاش جای پارتی ها عوض میشد!

پارتی؟ نو پارتی!

شاید خیلی براتون جالب باشه ولی پدر بنده خیلی دوستان و آشنایانی داره که می تونست خدمت من رو جای خیلی عالی با امکانات خیلی عالی بندازه و اینکه بعد از ظهر ها بتونم خانه باشم . ولی این کار رو نکرد

پارتی های ایشان توانایی بسیاری دارند ولی متاسفانه برای من هیچ کاری نکردند.فقط گفت که بقیه که پارتی ندارند چطور می روند و خدمت می کنند؟

گفتند تو اگر خدمتت بیفته تهران ممکنه جای یک نفر رو بگیری و این خارج از عدالت است . برو و ببین آینده برایت چه نوشته . خلاصه یکی از افتخاراتم شاید این می تونه باشه که من پارتی داشتم که می شد سربازی حتی نکنم ولی مثل همه آدم ها رفتم و این خود تعریف شرف و وجدان من را می رساند که مرد و مردانه رفتم و خدمت کردم .شاید در آینده این جملات را در برابر این زجرها با خودم تکرار کنم .نمی دانم شاید این حرف ها بتواند کمی من را در آینده از زجرهایی که کشیدم آرام کند . هیچ تصوری از خدمت سربازی ندارم جز یک ترس مسخره که احمق هایی که در اطرافم زندگی می کنند . هیچ تصوری وجود نداره

ایشان فرمودند که اگر خدمت تو تهران بیفته ممکنه به جای تو کسی بیفته شهرستان که حقش است . این خارج عدالت است. بسپر به دست خدا و حتما خدا کمک ات خواهد کرد . درست نیست که تو از پارتی استفاده کنی. این یعنی حق تمام سربازانی که پارتی ندارند را ضایع کرده ای. آنها هم جوان هستند و آنها هم دوست دارند در شهر خودشون بیفتند و چون پارتی ندارند و تو داری آنها نمی افتند و تو می افتی . تو مگر چه فرقی با آنها داری؟ تو برو و ببین زندگی تو را به کدام سمت می کشاند . خلاصه هیچ کاری برایم نکرد. شاید در آینده که نشستم با خودم فکر کردم که چه قدر زجر کشیدم بعد بگم که وای چه قدر من شریف و نجیب و انسان بودم که مرد و مردانه رفتم و خدمت سربازی را به اتمام رساندم بدون هیچ پارتی و تمامی کسانی که شریف و نجیب نیستند از پارتی استفاده کردند و حق من را خوردند و به ریش من هم خندیدند. ولی به جایش من شرافت دارم و درد هم نوعم را فهمیده ام. شاید الان که من به این فکر می کنم خیلی ها پارتی زده اند و حسابی رفته اند و خدمتشان را هم در بهترین امکانات می کنند ولی من باید بشینم با خودم کلنجار بروم . که با پارتی تهران بیفتی که افتخار نیست . شریف تویی که با وجود داشتن پارتی از آن استفاده نکردی و مرد و مردانه رفتی و خدمت سربازی را به پایان بردی.

 ولی خب این را هم می دانم که من که خودم را سپرده ام به سرنوشت ممکن است کسی با پارتی تهران بیفتد و حق من را پایمال کند و من که قرار بود تهران بیفتم جای من رو بگیره و من به جاش برم و بیفتم سرپل ذهاب یا نقطه صفر مرزی یا سیستان و بلوچستان و بعد به کسی که با پارتی تهران افتاده تعریف کنم او یک جفت به .....مم بگه و باز با پارتی شرایط خودش رو جلو ببره. توی کشوری که همه بی قانونی می کنن قانون مدار بودن به نوعی نشانه خریته و ادم ضرر میکنه. برای کسی مگر مهمه که همه افرادی که پارتی داشتن جاهایی که دوست داشتن افتادند و من با وجود پارتی ..

خیلی عجیبه . کسانی که بعد ها می آیند و پز این را می دهند که چطور در پاچه خدمت فرو کردند و در سربازی عشق و حال کردند من باید بیایم و از سختی هایی که کشیده ام با وجود داشتن امکانات ازشون استفاده نکردم . بگویم خاک بر سرتان که از پارتی استفاده کردید و شما شرافت من را ندارید . من مرد مردانه خدمت کردم و شما انقدر مرد نبوده اید و جربزه نداشتید که بدون پارتی هر جایی بیفتید. خیلی ها هم دیده ام که از پارتی استفاده کردند و خیلی بیشرف هم هستند که خود را جای آدم هایی مثل من میزنند که آقا ما پارتی داشتیم ولی پارتی ما خدا بود که شهر خودمان افتادیم!

برای من این حرفها نان وآب و خدمت درست سربازی نمی شود! اینکه من بگم شرافت مندانه با وجود داشتن پارتی معلوم نشد دوسال چه پدری از من در آمد برایم نان و آب نمی شود . نمی دانم در آینده به خودم افتخار می کنم . آیا اگر دیدم کسی با پارتی خدمت راحتی داشته به خودم افتخار خواهم کرد که مثل او نبودم و مرد و مردانه با سختی های بسیار زیادی خدمت سربازی را تمام کردم و مرد مردانه از پارتی استفاده نکردم؟

نمی دانم. شاید هم افتخار کنم . ولی فعلا و الان سربازی است که جلوی من ایستاده و من باید وارد دنیایی بشوم که هیچ اطلاعاتی ازش ندارم ..

ولی این را هم می دانم که خیلی ها با پارتی می روند و به ریش من هم می خندن و من دارم با وجدان جلو می روم . در نهایت هم او سوءاستفاده هایش را می کند و هیچ کسی هم از من تغدیر نمی کند که مردانه خدمت کردم و خودم را به سرنوشت سپردم!

ورود به دوران خاموشی

هیچ برنامه ای برای آینده وجود نداره . سربازی یعنی دو سال زندگی بدون برنامه . تازگی ها هم خبر به دستمان رسیده که اگر قبل از 20 شهریور دفترچه خود را می فرستادم سه ماه اضافه خدمت بنده حذف میشد و بخشش می خورد . در صورتی که من فقط یک روز این کاغذ رو دیر فرستادم و برای این سه ماه اضافه خدمتی که بهش می گویند سنوات خوردم .

یعنی خدمت همه آدم ها در بیست و یکمین ماه تمام می شود ولی من سه ماه دیگر باید صبر کنم تا خدمتم تمام بشه . خیلی زور داره و سخته .

من مشمول نبودم خدمت ۱۷ ماه بود . برای دیپلم ها ۱۶ ماه.برای فوق دیپلم ها ۱۵ ماه،برای لیسانس ها ۱۴ ماه و برای فوق لیسانس ها ۱۳ ماه.

من که مشمول شدم خدمت شد ۱۹ ماه و برای مقاطع بالاتر تحصیلی یک ماه کم می کردن.هر مقطع یه ماه. من که کنکور رو دادم و تصمیم به سربازی گرفتم خدمت شد ۲۱ ماه و یک سال مرخضی هم نداشت و وقت ارسال دفترچه از شش ماه شد سه ماه و بنده باید ۲۴ ماه ناقابل خدمت کنم. آخه چرا؟

دوست ندارم وبلاگم رو ببندم. اصلا دوست ندارم. دوست دارم به مطالب قدیمی ام دسترسی داشته باشین . ولی خب همچین مطالبی هم ندارم که بخوام باز نگه اش دارم . ولی اگر پست آخرم یک پست خداحافظی موقتی داشته باشه خیلی خیلی قضیه بهتر میشه .

شاید باید ایمیل هام رو چک کنم که ساسپند نشند . حداقل مطمئنم ممکنه که تا دوماه وبلاگم به روز نشه . از روز ۱۸ ام آبانماه تا شاید ۱۸ دی ماه. دو ماه آموزشی در پادگانی که همه آرزو داشتند اونجا نیفتم .

خیلی وضعیت عجیبی است . اینکه دیگه وبلاگ نمی نویسم . دوست ندارم دفتر خاطرات داشته باشم . دوست دارم هرچیزی که یادم مانده را بنویسم . شاید اصلا چیزی ننویسم و شاید ده سال آینده یک پست کامل در رابطه با کل سربازی بنویسم . شاید یه راهنما بنویسم که چه شد و چه نشد . چون واقعا هیچ وبلاگ و سایتی از این مساله ننوشته بود و ننوشته است . خیلی برای من عجیبه . چطور ممکنه که هیچ کس مطالبی در رابطه با سربازی اصلا منتشر نکرده . برام خیلی تعجب آوره. خیلی کرخ ام .. مث کسی که حکم اعدامش اومده و براش مهم نیست .. انگار قرار نیست اعدام شه در حالی که قراره اعدام شه .



راستی این رو هم بگم که اینجا به جز آدرس خودش از آدرس زیر هم در دسترسه :
blog.hatefix.ir
لینک‌های مفید و دوستان
تبلیغات
کریتیو کامنز و حق نشر
Creative Commons License
Designed By Erfan Powered by Bayan