هاتف

وبلاگ شخصی هاتف

پادگان شهید علیرضا اشرف گنجویی متخلص به ۰۵ کرمان

یه روزی یه نفر توی تاکسی نشسته بود بحث اسم شد به راننده گفت من خیلی بد شانسم . پدر و مادرم ضایع ترین اسم رو برام انتخاب کردن. راننده پاسخ میده که من فکر نمی کنم انقدر بدشانس باشین. خانمه میگه چرا هستم چون اسمم خیلی ضایع است . راننده میگه خانم هر چقدر هم ضایع باشه دیگه از بتول که ضایع تر نیست. خانمه جواب میده اتفاقا اسمم بتوله ....

بعد میگه حالا بتول زیاد داریم. یکم تلفظ اش خیته ولی خب خیلی ها اسمشون بتوله. خیلی هم بد شانس نیستی این که بد شانسی نیست. بعد بحث رو می کشه به شانس تا این بحث اسم فراموش بشه. میگه برو خدا رو شکر کن سالمی . یه سندرمی هست بهش میگن سندرم فا. توی کل جهان فقط 7 نفر دارن. بیماری خیلی نادر و خیلی نایابه. توی کل جهان هفت نفر. یعنی این هفت تا هستن که بدشانسن . اینطوریه که اینا یه هو سرشون اونقدر درد میگیره که دلشون می خواد خودشون رو بکشن. هرچه قدر هم مشروب و سیگار و دارو اصلا کفاف نمیده. باید تحمل کنن. چشماشون نزدیکه بترکه بیرون. بعد استفراغ و.. و زود هم میمیرن. توی کل دنیا فقط هفت نفرن. شما ماشالا سالم هستی جوونی. اگر بدشانس بودی ببین اینو میگن بدشانسی که از هفت میلیارد آدم جهان تو این مریضی رو داشته باشی که فقط هفت نفر دارن. خیلی مریضی بدیه.

دختره میگه آقا میشه نگه داری؟ راننده میگه چرا هنوز که نرسیدیم . دختر میگه آقا نگه دار . راننده میگه خب چرا خانوم ناراحت شدین؟ میگه آخه منم عضو اون هفت نفرم . من مبتلا به سندرم فا هستم ..

این داستان رو گفتم که بگم بله . خلاصه وقتی که من انقدر شدید مطمئن بودم که غیر ممکنه من 05 بیفتم و دقیقا افتادم . 

چایی که فکرشو نمی کردم . با خودم می گفتم خیلی خیلی خیلی هم دیگه بد شانس باشم می افتم عجب شیر.دیگه کرمان نمی افتم که. انفدر هم بدشانس نیستم . ولی خب ظاهرا انقدر بد شانس بودم که 05 کرمان افتادم ظاهرا..

خیلی تعجب آور بود .

حال باید بنشینم و آرام آرام از همه خداحافظی کنم و شروع کنم زندگی جدیدی که دارم رو . خیلی عجیبه برای من .زندگی که هرگز فکرش رو هم نمی کردم الان سرم آمده . احساس عجیبی دارم .

پسر عمو افتاده مشهد . به نظرم خوبه که کنار هم نیفتادیم . چون من هر کاری توی اون پادگان کنم ایشون میره و گزارش میده . فکر می کنم بهتره آدم توی آموزشی حداقل فامیل نداشته باشه . برای همین مسایل گزارشات . خیلی جالب میشه .

یک پسر سوسول مودب بیچاره مظلوم قراره بره وسط معلوم نیست چه جور آدم هایی و شروع کنه به خدمت کردن . خیلی عجیبه . شاید برام بهتر باشه این و شاید من رو برای چیز های خیلی خیلی خیل بزرگتری آماده کنه . ولی هرگز فکرشم نمی کردم که 05 بیفتم و افتادم .. فقط دوماهه و امیدوارم که نیفتم دیگه اون سمت بعدش . پدر هم ناراحته ولی خب کاریش نمیشه کرد . راهی است که خودم انتخاب کردم.

داشتم به فرار فکر می کردم که یه هو تلوزیون گفت کسانی که مشمولن شامل اون محدودیت های سخت نمیشن و می تونن زندگی کنن ولی اگر کسی دفترچه پست کنه یا تقسیم بشه ولی فرار از خدمت کنه حق داشتن حساب بانکی .. حق غذا خوردن و... رو نخواهد داشت :| که تا من اینو شنیدم فکر نرفتن رو از سرم بیرون کردم . یه هو میگن هرکی سرباز فراری شه اعدام می کنیم :|

پادگان ۰۵ (۲)

با عمو اینها نشسته بودیم که ایشون از خدمتشون گفتند که سه ماه آموزشی در عجب شیر بودند و شرایط سختی رو تحمل کردند. بعد تهران افتادن ستاد کل و حسابی عشق و حال فرمودند تا بلاخره خدمت تموم شد . از آن یکی عموم که در منطقه جنگی بوده و اونجا خدمت کرده و تموم کرده. و شرایط خیلی سخت . ولی به من امید دادند که زمان جنگ نیست و دیگر اون سختی ها نیست . الان کمی راحت تر شده . و فامیل دیگری که در آشپزخانه بود و میگفت من اونجا گوشت آوردم بس که میوه و دسر و.. می اومد و ما می خوردیم. توی آشپزخونه بودن و دسر ها رو می دزدیدن.

تا اینکه باز من شنیدم که چون بچه تهرانی احتمالا 05 نمی افتی . 05 خیلی داغونه . پوست آدم ها رو می کنن! برو شاد باش که اونجا نمی افتی چون تهرانی . خیلیها نزدیک اون منطقه هستن و 05 می افتن و پوستشون کنده میشه.

تنها جایی که با قوت قلب مطمئنم که نمی افتم 05 کرمان هست .

راستی پسر عموم هم با من دفترچه فرستاده و برام خیلی جالب بود . شاید تاریخ اعزام هامون یکی باشه. شاید پادگان هامونم یکی باشه . نمی دونم . خیلی حس بدیه تا این برگه سفیده اومدن .. همه هی می خوان نظر بدن و توی دلت رو خالی کنن.

امیدوارم با پسرعموم یه جا نیفتم چون خوب نیست . دوست دارم خودم باشم تنها. با خودم . کسی نباشه که گزارش بده و خاطرات من رو تعریف کنه و از خودش قهرمان سازی کنه!

خیلی ها باور دارن که فرار می کنم . یه مرخصی میام و دیگه برنمیگردم .. نمی دونم چرا؟

انقدر بی عرضه به نظر میام؟

۰۵ کرمان

نمی دونم چه عادتیه که تا اسم سربازی می آد همه شروع می کنند به روضه خوندن . به هر کسی میگی اعزامم به سربازی می گه آخ آخ ..

دهنت ....

یک طوری به آدم استرس می دن که انگار دم در اون پادگان یک نفر ایستاده و یک ساطور دستشه با نمک . پوستت رو می کنه بعد توش نمک می ریزه! بعد که یک نگاه به شرایط و روحیات من می کنند میگن نمی تونی! فرار می کنی! برات خیلی زوده و این صحبت ها .

پسر عمه بنده گفت آقا هرجا می افتی هتله . بیفت . ولی فقط عجب شیر نیفت . پوست آدما رو می کنن. خیلی بده . من دو سال پوستم کنده شد و نشست به خاطره تعریف کردن.

بعد که کمی جلوتر رفتیم دیدیم که آقا از کسری پدر استفاده کردند و فقط دو ماه آموزشی رفتند ایشون . یعنی حالم از این جور آدما بهم می خوره. عموی بنده هم خیلی لاغر بود زمان شاه جمعشون کردن ببرن سربازی. عموم ده روز تو پادگان بود گفتن تو زیادی لاغری بیا کارتت برو . معاف شد . به همین راحتی ولی از این ده روز به اندازه ده سال خاطره تعریف می کنه.

ولی شوهر عمه من گفت که هاتف جان امیدوارم که 05 کرمان نیفتی . اولا اینکه واقعا اونجا جای بدیه . من هم آموزشیم اونجا بود هم یگانم. اولا که توی طویله می خوابیدیم . بعد پدرمون رو در می آوردن . جای خیلی بدیه . خروس تخم می ذاره اونجا . خدا کنه اونجا نیفتی . بعد وقت بدی هم میری.کرمان تابستون هاش خیلی گرمه و زمستون هاش خیلی خیلی سرد چون بیابونیه و اذیت کنندست . غذاهاشم بده . 

من فکر نکنم انقدر بد شانس باشم که 05 بیفتم . ولی عجب شیر رو شک دارم .. خیلی ها افتادن اونجا و یه چیزی هم هست که میگن بچه های تهران رو معمولا میندازن عجب شیر. کرمان دوره برای همین نزدیک ترین پادگان آموزشی عجب شیره.

موتوری

از یک دوستی شنیدم که مهندس انگلیسی با دوربین از یک موتوری که توی پیاده رو با سرعت میرفته تصویر برداری کرده و سپس از پیمانکار حق توحش گرفته . یعنی من در میان یک مشت وحشی زندگی می کنم و باید پول بیشتری بگیرم . مثل حق بدی آب و هوا .

به همین موتور سواره هم بری بگی میگه اوه فلان خورده اون زمان که اونا تو غار بودن ما تمدن 13 هزار ساله داشتیم! یکی نیست بگه دوست عزیز الان شما از صد تا غارنشین هم بدتری . ملت شریف ایران دیگه به تو اطلاق نمیشه . تو فرهنگ و شعور نداری که!

کاملا مشهوده که الان عصبانی هستم. به این علت که مشغول رفتن در پیاده رو بودم که موتور سوار بی شعور و نافهمی وارد پیاده رو شد که هیچ و شروع کرد گاز دادن و سرعت گرفتن! کم مونده بود بهم بزنه . اندام لاغری داشت . گفت گم شو کنار دیگهه!

منم داد زدم پدرسگ گوساله اینجا پیاده روعه! یک کم فکر کرد پیاده شه ولی نشد و رفت .

خدمت تمامی موتورسواران پدرسگ و گوساله ای که از پیاده رو می روند و در پیاده رو سرعت هم می گیرند عرض می کنم که پدرسگ و گوساله نباشید . این کار عین بیشعوری و نافهمی است . مردم شما را یک وحشی و یک عوضی می بینند . چون پیاده رو برای عابر پیاده است و اگر قرار هست وارد بشوی با سرعتی آهسته بران و از گوشه ای .. نه به سمت عابر پیاده .

بهشون گوشزد هم که کنی میگن مگه پیاده رو برای پدرت است؟

این رو نوشتم شاید یک موتور سواری خواند و به اشتباهش پی برد و فهمید لایق این توهین نیست . چون هر زمان که وارد پیاده رو شود و مردم رو اذیت کند لایق توهین هایی حتی بدتر از این هم هست!

نوشته برای سال 1388 بود که به تاریخ مهرماه 1391 انتقال یافت

بفرما فلافل

چند روز پیش از حال نداشتن برای پست کردن دفترچه نوشته بودم . بلاخره امروز یکم مهر دفترچه با موفقیت پست شد و نام ما سرباز شد . برگه ای به عنوان رسید دستم دادند که با آن می توانم گواهینامه و.. بگیرم به جز پاسپورت!

ولی خب اون قانون نداشتن حساب بانکی و چند تا محدودیت دیگه که رفته بود مجلس تصویب بشه برای فراری ها خب از مجلس برگشت و تصویب نشد . ظاهرا نمایندگان فهمیدن من دفترچه پست کردم برای همین برگشت .

راستی چه قدر کیف میداد مثلا آدم برگ سبز را میداد و پاسپورت را می گرفت و الفرار! البته دارم شوخی می کنم . خیلی مزخرفه به خاطر دو سال سربازی زندگی تو داغون کنی . در حالی که اصلا باورم نمیشه با روح و روانی که از خودم سراغ دارم بتوانم خدمت کنم ولی تهش چه . باید تحمل کرد . باید سختی را تحمل کرد . نمی توان مرد.

به هرحال امروز حسابی کرخ هستم . دفترچه ارسال شد . یعنی آغاز یک دوران جدید. یک شرایط و زندگی جدید . که اصلا به آن عادت ندارم . امروز ناهار هم نداشتیم باید زنگ بزنم فلافل بیارن :|



راستی این رو هم بگم که اینجا به جز آدرس خودش از آدرس زیر هم در دسترسه :
blog.hatefix.ir
لینک‌های مفید و دوستان
تبلیغات
کریتیو کامنز و حق نشر
Creative Commons License
Designed By Erfan Powered by Bayan