هاتف

وبلاگ شخصی هاتف

کنکور

آخه که چه قدر خسته و کوفته ام . با استرس خیلی زیادی رفتم محل آزمون . اولا محل آزمون روی یک تپه مانندی بود و خیلی عجیب و غریب بود . یک آن حس کردم انگار دارم می رم سربازی. سال دوم دبیرستان که ما رو میدون تیر برده بودن هم روی همین تپه های تهران بود . الانم این تپه ما اومدیم . دانشگاه علوم تحقیقات . خیلی فضای عجیبی است . حس و حال عجیبی است . من فقط دو عدد مداد و یک پاک کن نصفه بدون تراش با خودم آورده بودم و یک خودکار آبی . از شانسم موبایل آنتن نمی داد و نمی دانستم که باید چه کنم . در جیبم 25 هزار تومان هم پول بود. شرایط اقتصادی من هم اون زمان ها زیاد خوب نبود . یادمه رفتیم و تلفن هایمان را هم تحویل دادیم . رم تلفنم را در آورده بودم و یک کاغذ آ چهار دستم بود که کارت ورود به جلسم پرینت شده بود روش!

فضای عجیبی بود. احساس کردم کسانی که با من آمدند که آزمون بدن هم مثل منن. آره درست حدس زدین . آماده نیستن . یعنی هیچ چیز نخوانده بودن و من هم ایضا اون قدر آماده نبودم . ولی نمی دانم چرا من که هیچ چیز نخوانده بودم و امیدی هم به قبولی نداشتم استرس رو خوب داشتم .شاید فضا می طلبید که آدم استرس داشته باشه . فشار های خانواده به درس و مدرسه و کنکور و دانشگاه هم مزید بر علت شد که استرسم بیشتر و بیشتر بشه. آزمون که محیطش خیلی استرس زا بود و کیفیت زیاد داخلش وجود نداشت . همه هم اهل درس نبودن همچین . وقتی که آدم تستی رو بلد نباشه زمان اضافه می آره و حوصله اش سر می ره . تا زمانی که دفترچه دوم رو هم پخش نکردن و از پخش اون دفترچه هم نیم ساعت نگذشته باشه حق خروج از آزمون رو نمی دادن . حوصله ام خیلی سر رفته بود و خیلی کلافه بودم . چون چیزی بلد نبودم که بخوام تستی بزنم . پس زمان اضافی می آوردم . عصبی بودم . بعد از اینکه دفترچه دوم داده شد هم بلند شدم و سالن رو ترک کردم . بدون هیچ پاسخ دادنی . به همین راحتی .

آمدم بیرون و گیج بودم . چون عموما زیاد بیرون نمی رم خب اون قسمت تهران رو اولین بار بود می دیدم . به همین منظور بود که یه جایی پیدا کردم و تاکسی دربست گرفتم و رسیدم خانه. و سوالات شروع شد. چطور بود؟

خب من که بلد نبودم نمی تونستم بگم سخت بود یا ساده . حتی سوال ها رو نمی تونستم بخونم چه برسه به اینکه بفهمم الان خیلی سخته این . میگفتم خیلی سخته گند در می اومد که خیلی آسون بود . برعکس می گفتم میگفتن نخونده میگه اسونه . گفتم بعضی درسا آسون بود بعضی هاشون سخت ولی در کل متوسط بود . پدر هم امیدی به قبولی من نداشت. پسر خودش رو می شناخت .

الان هم نشستم توی دفتر پدر و مشغول نوشتن خاطر مزخرف امروز هستم . ولی خوبی این کنکور این بود که توی این شرایط بد اقتصادی 25 هزار تومان پولی که گرفته بودم برای ماشین تاکسی 15 هزار تومان شد و 10 تومنی برای ما ماسید :)

تنها قسمت خوب قضیه ..

افتخاری هستم

روزی در عروسی بودیم .

دور یک میز نشسته بودیم که آقایی آمد با همه دست داد و گفت سلام عرض می کنم . افتخاری هستم . خلاصه خوش و بش کردیم و رفت.

بعد از یک مدت کوتاه دوباره همون آقا امد و با همه دست داد و گفت سلام عرض شد. افتخاری هستم . باز هم تشریف برد .

مجددا بعد از یک مدت کوتاه دوباره همان آقا آمد و با همه دست داد و گفت سلام عرض شد . افتخاری هستم . خوش و بش و تشریف برد .

این اتفاق تا هفت بار تکرار شد تا اینکه یکی که سر میز ما بود عصبانی شد و بلند شد و گفت به ت..مم که افتخاری هستی برو گم شو دیگه ..

مردک مست . تا خرخره خورده هی میاد میگه افتخاری ام افتخاری ام خب چه کار کنم که افتخاری هستی ..

منم مردم از خنده ..

هنرمند

کار طراحی ام نصفه مانده بود و کمی عجله داشتم . مادر گفت که شام کدو داریم ولی ماست نداریم . لطف کن برو یه ماست بخر . 

با خودم گفتم فقط یک ماسته و سریع تموم میشه خریدش . حاضر شدم و تا گفتم مادر پول بده دیدم کارت را به همراه یک طومار تحویل بنده دادند ایشون.اغراق اگر کنم طومار هم نبود ولی به جز ماست شیر و پنیر و گردو هم می خواستند با چی پلت که توی شیر می ریزند . خلاصه کلام قبول کردیم و رفتیم به سمت مغازه سر کوچه تا خرید کنیم.

از سلام جعفرآقا ماست خدمتتون هست شما بگیر تا ایشون خم بشه یک دبه بزرگ ماست بذاره روی ویترین من فکر می کردم به خرید ها که دبه رو گذاشتند. من تا رفتم چی پلت و گردو بردارم دیدم یکی از هنرمندان کشورمون داخل مغازه است . اولش توجه نکردم کیه و راستش رو بخواین نشناختمش . برام هم مهم نبود .داشتم فکر می کردم که ایشون بدون هیچ رعایت ادبی وارد مغازه شدند و انگار نه انگار که من باید حساب کنم و اول من وارد اون مغازه شده بودم . مغازه هم کوچک بود . یک پاستیل خریدند و یک پنجاهی خورد کردند . این حرکت زننده اشون که وارد شدند و  حرف من رو قطع کردند یه کم برام سنگین اومد . شاید منتظر بود من اسمش رو فریاد بزنم و امضا بگیرم. دوربین هم همراهم نبود که عکس بگیرم مثلا. ولی اصلا برای من مهم نیست واقعا . به هیچ عنوان هم دوست ندارم این حرکت ها رو کنم . گرچه زیر سوال نمی برم ولی خودم دوست دارم برای خودم شخصیت قایل باشم .

خلاصه ایشون فکر کرده بودن کی هستند و وارد شدند و حرف من رو قطع کردند و خرید کردن و رفتنی گفتم چه آدم نفهمی!

چپ چپ نگاه کرد و رفت بیرون که در مسیر گفتم انگار نه انگار ما کار داریم سرش رو انداخت یک ذره ادب نداشت!

صد البته حق با من بود چون من مشغول خرید بودم و ایشون اگر شاید یک 15 ثانیه صبر می کردن یا حتی یک عذرخواهی می کردن که عجله دارن با کمال میل قبول می کردم ولی این حرکت بسیار زننده و زشت بود . چون که هنرمند هستند بقیه رو ندیدن یا حق شون رو گذشتن اصلا حرکت قشنگی نیست . متاسفانه ایشون این حرکت رو انجام دادن و سوپر مارکت گفت نشناختی کی بود؟

منم گفتم هر کسی بود من اینجا ایساده بودم و من هم ارزش انسانی ای دارم ...

هرچه قدر هم بعضی ها معروف باشند آدم نمی شند!

خودپرداز

امروز چهارم خرداد ماه سال 1391 بنده نشسته بودم در خانه و مشغول کار و خیلی سرم شلوغ بود که پدر گفت پسرم بلند شو برو از بانک سر کوچه مبلعی رو به حسابی انتقال بده. بنده هم از آن جایی که پدر است و احترامش واحب چشمی گفتم و رهسپار شدم. گفتم نهایت سه دقیقه طول می کشه.

رفتیم و دیدیم که وای خدای من چه صف ای ایستادن ! خلاصه ما هم رفتیم انتهای صف و گفتیم نهایت بشه 5 دقیقه. من از دوستم که پشت یاهو مسنجره ده دقیقه وقت گرفتم . هر کسی یک دقیقه هم کار داشته باشه و شش نفرم تو صف باشن نهایت شش دقیقه ای تموم میشه. ما ایستادیم یه آن دیدیم که 5 دقیقه گذشته و حتی یک نفر هم جلو نرفته بود. تا اینکه پرسیدم آقا جلو چه خبره . تا اینکه متوجه شدم یک خانمی یک لیست بلند بالا دستش هست و کارتشو کرده آن تو و داره برای هزار نفر پول انتقال میده ایشون . یک طوماری دستشون بود خدا شاهده یک متر و می خواند و یک نفری توی دستگاه که سرعت تایپش سریع تر بود تایپ می کرد و پول ها رو انتقال می داد. من یکم اعتراض کردم که ای بابا خودپرداز که جای این کارها نیست آخه .

خانم ها و آقایانی که این پست را مطالعه می کنید . جان عزیزتان شاید ملت کار داشته باشند . لطفا اگر کار طوماری دارید ساعت 11 شب به بعد به بانک ببرید که خودپرداز حسابی خلوت هست و راحت می تونید کار خودتون رو انجام بدین. اون دستگاه نهایتا برای دو تا انتقال وجه تعبیه شده و ملت بدبخت کار دارن.

یه آقایی هم کنار بنده ایستاده بود خیلی بوی بدی میداد . فکر می کنم ایشون زمانی که ختنه شده بودن آب به پوستشون خورده بود. عزیزانی که آنارشیسم هستید و کلا حمام رو توطئه نظام سرمایه داری می دونین و راه میکروبیسم و هپلیسم رو پیشه گرفتین جان مادرتون رحم کنید به مردم . بینیم می سوخت تا سه روز! گفتم این رو ثبت کنم اینجا به عنوان پست سومم

عشق ما جاودانه است

هنوز هم عاشقانه‌هایم را عاشقانه برای تو می‌نویسم..
هنوز هم در ازدحام این همه بی تو بودن از با تو بودن حرف می‌زنم..
هنوز هم باور دارم عشق ما جاودانه است..

این روزها هنوز پشت پنجره می‌نشینم و به استقبال باران می‌روم.
می‌دانم پائیز، هنوز هم شورانگیز است..
می‌دانم یکی از همین روزها کسی که نبض زندگی من است،
کسی که جز تو نیست بازمی‌گردد..

می‌دانم تمام می‌شود و ما رها می‌شویم؛ پس بگذار بخوانم:
اولین عشق من و آخرین عشق من تویی
نرو، من را تنها مگذار که سرنوشت من تویی..



راستی این رو هم بگم که اینجا به جز آدرس خودش از آدرس زیر هم در دسترسه :
blog.hatefix.ir
لینک‌های مفید و دوستان
تبلیغات
کریتیو کامنز و حق نشر
Creative Commons License
Designed By Erfan Powered by Bayan