سرآغازی جدید

از نو اینجا را می‌نویسم ... دوست داشتید بخوانید 

اینجا را بخوانید :

http://hat3f.blog.ir/post/320

  • چهارشنبه ۱۳ مرداد ۰۰

چگونه هاتف وبلاگ‌نویس شد (متن کامل)

در وبلاگ‌هایم به صورت جسته گریخته در مورد بلاگر شدنم نوشته‌ام . اما این نوشته مجموعه‌ای از این پست‌هاست که یک تاریخچه دقیقتری را از ورود من به اینترنت و نوشتن ارایه می‌دهد . دلیل این که این را می‌نویسم این نیست که پز بدم و یا بگم که من ۱۷ سال شده که وبلاگ می‌نویسم . من اصلا به این قدیمی بودن وبلاگ‌نویسی هیچ گونه اعتقادی ندارم . برای اینکه کیفیت نوشته به نظر من مهمه و کیفیت وبلاگی که داری می‌نویسی نه لزوما مدت زمانی که داری می‌نویسی . در این سال‌ها مسلما سال‌هایی بودن که کمتر نوشتم و سال‌هایی بودن که بیشتر نوشتم برای همین این سابقه به نظر شخص من خیلی مهم نیست . همین که هنوز جریان دارم و فکر می‌کنم می‌تونم با پست‌هایی که می‌نویسم ، تولید محتوایی کنم و یا باعث بشم آدم‌ها جور دیگه‌ای فکر کنند برای من کافیه . بهرحال این تاریخچه رو نوشتم تا شما هم اون رو بخونید و به اندازه کافی برای خودتون تجربه کسب کنید . این پست رو در منوی وبلاگم هم قرار می‌دم که اگر دوست داشتید همیشه بهش دسترسی داشته باشید و بخونید که این هاتف که امروز می نویسه از کجا اومده و چی شده که داره می‌نویسه.

سال ۱۳۸۰

سال ۱۳۸۰ بود که من اولین بار اجازه پیدا کردم که به اینترنت دسترسی داشته باشم . به یاهو مسنجر اصلا ولی حق داشتم که توی اینترنت عکس گوسفند و گربه پیدا کنم . اینترنت در دفتر پدر از سال ۱۳۷۲ و از سال ۱۳۷۷ اینترنت در خانه ما موجود بود ولی همیشه پدر سیم آن را جمع می‌کرد و ما حق داشتیم آفلاین از کامپیوتر استفاده کنیم چون بلد نبودیم .آن زمان کامپیوتر یک کالای لوکس به حساب می‌آمد و هرکسی در خانه‌اش کامپیوتر نداشت به کنار . حالا از کسانی که کامپیوتر داشتند هم کسی اینترنت نداشت . یعنی واقعا ما شاید از اولین‌هایی بودیم که خانه مان به اینترنت وصل شد و یا حداقل جزو دسته‌های اول بودیم . پدر برای دفتر کامپیوتر جدیدی خریداری کرد و به دلیل اینکه در منزل هم نیاز به کامپیوتر بود ، کامپیوتر قدیمی‌تر دفتر را به خانه آورد تا در خانه از آن استفاده کند . کامپیوتر اول میز نداشت و روی زمین می‌نشستیم تا آن نجار برایش میز درست کند تا اینکه پدر نظرش عوض شد و تصمیم گرفت برای دفتر نیز یک میز و صندلی درست و حسابی بخرد و میز اتاق مدیریتش را به خانه بیاورد و در خانه هم برای خودش یک دفتر لوکس درست کند . شما اکنون حساب کنید که ۵ درصد از جمعیت ایران کامپیوتر داشتند و داخل این ۵ درصد ، ۳۰ درصد اینترنت داشتند . یعنی داشتن اینترنت فرالوکس به حساب می‌آمد . نه اینکه هزینه اینترنت یک میلیارد تومان در ماه باشد ها! نه! اما اکثرا یا سیم کشی نشده بود ویا دلیلی نمی‌دیدند که به اینترنت پول بدهند . آن زمان هم اینترنت زمانی حساب می‌شد . یعنی ساعتی بود . اولین مواجهه من با کامپیوتر در سال ۱۳۷۵ بود که کامپیوتر به خانه ما آمد و خیلی عاشقش شدم . دلیلش این بود که همیشه برای من سوال بود که داخل کامپیوتر چه خبر است؟ این ماوس چگونه نمایش داده می‌شود . این صداها از کجای کامپیوتر در می‌آیند. هیچ وقت روزی که جلوی من در کیس را باز کردند فراموش نمی‌کنم که چطور مست و متعجب به درونش نگاه می‌کردم و می‌گفتم آآآه . پس این دستگاه‌ها باعث می‌شوند که کامپیوتر کار کنه . حس عجیبی داشت و همین باعث علاقه من در حد یک دیوانه به کامپیوتر شد . برای من اصلا بازی در کامپیوتر مهم نبود . اصلا علاقه نداشتم در کامپیوتر بازی وجود داشته باشه . تا اینکه فهمیدم این دستگاه‌ها با یه چیزی مثل سیستم عامل کار می‌کنن و این چیزها که باید برنامه نویسی بشن .حالا کاری نداریم . سال ۱۳۷۹ بود که پدر برای سرگرمی یاهو مسنجر نصب کرد و تنها از ایمیل استفاده نمی‌کرد.یادمه آن زمان پدر برای سرگرمی مارا پشت کامپیوتر می‌نشاند و می‌گفت بچه‌ها این اینترنته . ببینین من میزنم گوسفند، عکس گوسفند میاره . و خیلی جالب بود که ما فکر می‌کردیم کل اینترنت همون گوگله . اصلا تفریحمونم همین بود که می نوشتیم گربه و گربه می‌آورد.در من نه تنها ایمیل یاهو داشت بلکه از امکان یاهو مسنجر و روم‌های آن استفاده می‌کرد . هنوز هم همان ایمیل یاهوش رو داره . ما هم همیشه کنارش می‌شستیم و نگاه می‌کردیم . او با آدم‌های مختلف دنیا صحبت می‌کرد در مورد اتفاقات پیرامون دنیا و فکر می‌کرد که این کار خوبیه که در یاهو مسنجر با خارجی‌ها تماس بگیری و تبادل علم و تجربه کنی . در صورتی که یاهو اصلا برای این نبود . بعد از گذشت مدتی ، روزی پدر به یک خانم آمریکایی سیاه پوست متصل و شروع به صحبت کرد. خودش رو معرفی کرد که وکیل درجه یک در ایرانه و با لبنان هم کار می‌کنه و این صحبت‌ها که آن خانم برگشت و گفت (یو لاینگ من) یعنی داری دروغ می‌گی مرد !‌ و خب مسالما بحث ادامه پیدا کرد . پدرم گفت که خیر من دروغ نمی‌گویم . من واقعا یک وکیل پایه یک هستم . و آن خانم گفت که یک آدم وکیل که بین کشورها کار می‌کنه یعنی هر دقیقه وقتش طلاست . هرثانیه وقتش ارزش داره . اینجا یاهو محل آدم‌های بیکار و نرماله . اگر تو یک وکیل بزرگی هستی پس انقدر وقت نخواهی داشت که بیایی و توی روم ها بچرخی تا آدم پیدا کنی و باهاشون حرف بزنی . آدمی با این سطح شغل هیچ وقت بیکار نیست که توی یاهو بچرخه و چت کنه و یا ویس چت بده . همین باعث ایجاد یک انقلاب درون پدر من شد و ایشان از اون روز ببعد از هیچ سرویس آنلاین این شکلی استفاده نکرد . هنوز هم تنها و تنها یک واتس‌اپ و یک تلگرام داره که تنها و تنها کارهای خودش رو با اونها انجام میده و دیگر هیچ . والسلام . همین اتفاق باعث شد که پدر زیاد با اینترنت کار نکنه و یواش یواش اینترنت دست من بیفته. از سال ۱۳۸۰ کار کردن من و علاقه من با کامپیوتر شروع شد . یادم هست که با Paint خیلی کار می‌کردم و برای خودم ویندوز درست می‌کردم . یکی از سرگرمی‌های من هم این بود که توی paint  سعی می‌کردم تابلو‌های بزرگ تبلیغاتی بزرگراه‌ها رو بکشم . روغن لادن ، سس دلپذیر ، پفک نمکی مینو ، شیرینی کام ، بستنی میهن و اینطور چیزها . از همون اول خیلی به این چیزها علاقه داشتم . برای خودم موسیقی پخش می‌کردم و از کامپیوتر که اکنون برای من شده بود حسابی لذت می‌بردم . تا اینکه سر داستانی کامپیوتر خراب شد و من هفت ماه کامپیوتر نداشتم . بعد از اینکه کامپیوتر از تعمیر آمد به درک خدا نمی‌ارزید. قطعات ارزشمند آن برداشته شده بود ، یک هاردی که بدسکتور داشت درونش نصب شده بود با کلی موسیقی و فایل‌های بدردنخور و دیگه برای ما کامپیوتر نشد . پدر که علاقه من رو به کامپیوتر دید ، تصمیم گرفت معلم خصوصی کامپیوتر برای ما بگیرد . معلم ۱۰ جلسه آمد و پایه‌ای ترین کارهایی که بیشترش را خودم هم بلد بودم را دوباره به من یاد داد. اما اینترنت ، نصب نرم افزار ، کار با word چیزهایی بودن که من واقعا از این استاد یاد گرفتم و حسابی توی کامپیوتر فهمیدم داستان چیه.

سال ۱۳۸۱

سال ۱۳۸۱ پدر تصمیم گرفت که برای خانه (که می‌گفت برای هاتف ولی برای خانه بود) کامپیوتر بخرد . ما کامپیوتر پنتیوم ۴ خریدیم . رم ۵۱۲ مگابایت و گرافیک ۱۲۸ مگابایتی انویدیا . صد گیگابایت هم هارد برای ذخیره سازی فایل . آن زمان این کامپیوتر یک کامپیوتر قوی برای خودش (برای استفاده خانگی) محسوب می‌شده. برای کار با فوتوشاپ و کورل واین حرف‌ها .  . سال ۱۳۸۱ با اینترنت آشنا شده بودم و اجازه استفاده از اینترنت را هم داشتم . قدیم کارت‌های اینترنت بود که شاتل ، پارس‌آنلاین معروف‌ترین‌ها بودن . تصویر این کارت‌ها در این لینک است . یادم هست که بسته‌های مختلف داشت که مثلا بسته ۲ هزار تومانیش برای شما ۲ ساعت اینترنت بود . یا مثلا بسته ۲۰ هزار تومانی برای شما مثلا ۳۰ ساعت اینترنت بود . باید روی کارت را درست مثل کارت شارژ ایرانسل می‌خراشیدی که یک نام کاربری و یک رمز عبور داشت . کانکشن دایال آپ ویندوز رو باز می‌کردی ( تصویر کانکشن) و نام کاربری و رمز عبور را می‌زدی . سپس یک شماره روی کارت‌ها نوشته بود که این اطلاعات باید در آن شماره زده می شد .  ناگهان شما چنین صدایی را از کامپیوتر خودتان می‌شنیدید . در همین لحظه در تسک‌بار سیستم سمت راست راست دو کامپیوتر کنار هم را نشان می‌داد که تصویرشان روشن خاموش می‌شود . اگر این صدا قطع می شد و هیچ اروری نمی‌داد یعنی شما وصل شدید و دقیقه به دقیقه شما حساب می‌شود. نمی‌تونید وصل اینترنت شید و ولش کنید به حال خودش . وقتی دو مانیتور روشن می‌موندن یعنی وصل هستی و باید استفاده کنی . یادش بخیر . با اینترنت دایال آپ به سیستم وصل می‌شدم و کلی وبسایت می‌دیدم. سال ۱۳۸۱ بود که اولین بار من به اینترنت وصل شدم . یک ایمیل در یاهو داشتم که فکر نمی‌کنم اکنون اصلا وجود داشته باشد و متعلق به شخص دیگری شده . توی وبلاگ‌ها و وبسایت‌ها می‌چرخیدم . خیلی دوست داشتم که یک وبسایت داشته باشم . آن زمان که به اندازه امروز نبود که کلی سرویس وبلاگ‌نویسی وجود داشته باشه و شما فقط بخوای انتخاب کنی . خیلی شرایط سختی بود . خیلی پرسجو کردم . خیلی تلاش کردم که من هم توی اینترنت یک وبسایت داشته باشم . دوست داشتم منم صاحب سایت بشم و داخلش چیزهای مختلفی رو بذارم . تا اینکه دوستی رو پیدا کردم که گفت می‌تونه این کار رو برای من انجام بده . در ازای پرداخت پول . من به بدبختی پولهایم را جمع می‌کردم و یک مطلب می‌نوشتم و می‌دادم آن دوست در جایی که فکر می‌کنم بلاگ اسپات بود قرار می‌داد . فکر نکنید که قلم خوبی داشتم . چرت و پرت نوشتم به دوست دادم. دو سه مطلبی روی وبسایتم رفت و من حسابی ذوق می‌کردم که منم سایت دارم. آدرس سایتم رو به همه می‌دادم ولی کسی کامپیوتر نداشت که ببینه . اگر هم داشت اصلا اینترنت نداشت! همه چیز انقدر ساده بود.  تا اینکه پولهایم هم تمام شد و سایتم هم به همان شکل رها شد.

سال ۱۳۸۲

در این سال یواش یواش من کامپیوتر را یاد گرفته بودم . فهمیده بودم برای کامپیوتر باید کد زد تا کار کند . باید برنامه‌نویسی کرد. فایل نوت پد را باز می‌کردم و تررر مثل مهران مدیری در پاورچین می‌کوبیدم روی کیبورد و هرکسی می‌گفت چه می‌کنی  ، می‌گفتم که دارم برنامه نویسی می‌کنم . خیلی شرایط عجیبی بود . یکی از تفریحاتم هم این بود که زمان قدیم مانیتورها را نباید با تصویر ثابت رها می‌کردی . در ویندوز چیزی به نام اسکرین سیور وجود داشت که مانع تصویر سوختگی روی این مانیتور ها میشد . من موسیقی می‌ذاشتم و قفلی میزدم روی اسکرین سیور ها . ساعت‌ها نگاهشون می‌کردم . یکی از اسکرین سیوها بود که یک ماز بود . اون رو باز میکردم و دیوار و کفش رو خودم درست می‌کردم و میزنم ماز رو بره . یه موزیک هم پخش می‌کردم قفلی میزدم روش ( توی این ویدیو شبیه سازی کردم ) . یواش یواش با اینترنت آشنا شده بودم و وبسایت ها رو می‌چرخیدم . کلی وبسایت‌ بودن که من  داشتم می‌خوندمشون . من هوادار یک خواننده ترک بودم به اسم امراه . سر همین سه تا وبسایت پیدا کرده بودم که هوادار بودن و کارشون ترجمه اخبار و گذاشتن آهنگ‌ها و.. بود . من همیشه با حسرت به این سایت‌ها نگاه می‌کردم و می‌گفتم چرا همه این‌ها سایت دارن و من ندارم . چرا من نباید سایت داشته باشم.  خوش به حالشون اینا پولدارن و می‌تونن سایت داشته باشن . ولی من پولام کمه و پول ندارم که سایت داشته باشم . شما دغدغه رو داشته باشید . همه هم سن‌های من اون موقع دوست داشتن سونی داشته باشن (پلی استیشن اون زمان اسمش سونی بود) . دوست داشتن جدید ترین اسباب‌بازی را داشته باشن و من دوست داشتم کتاب و سایت داشته باشم . کتاب رو به خاطر شغل دایی مادر همیشه تامین بودیم و جدید‌ترین کتاب‌ها رو همیشه داشتیم . اما این داستان سایت همیشه باعث ناراحتی من بود . با حسرت سایت‌های زیادی رو می‌دیدم . با سایتی به اسم رهگذر آشنا شده بودم که آهنگ‌های امراه رو هم می‌ذاشت و از اونجا دانلود داشتم که بعد مدتی فیلتر و بسته شد . آن زمان سرعت انقدر زیاد نبود و اوجش می‌شود ۳۰ کیلوبیت . این تازه سرعت در زمان بسیار عالی و شبکه خلوت بود . اگر می‌خواهید عمق فاجعه را بدانید به این صورت بود که برای دانلود یک آهنگ mp3 امروزی که حدودا ۱۲ مگابایت است بایستی ۵۵ دقیقه وقت صرف می‌کردید تا می‌توانستید این موسیقی را دانلود کنید! اکثر وبلاگ‌هایی که می‌دیدم به اسم پرشین بلاگ بودند . یعنی xxx.persianblog.com بودند . من هرگز تصمیم نگرفتم در این آدرس تغییری ایجاد کنم . که اگر من هم تغییری ایجاد می‌کردم  ، شاید از سال ۸۲ وبلاگ نوشتنم را شروع می‌کردم . خیلی علاقه مند به داشتن سایت بودم چون دوست داشتم حرف بزنم و من هم بنویسم . در وبلاگ‌های زیادی نظر گذاشته‌ام . مخصوصا در این پرشین‌بلاگ‌ها . خیلی دوست داشتم سایت داشته باشم.خیلی جستجو کرده بودم و طبق تحقیقاتم برای داشتن سایت باید هزینه بسیار زیادی پرداخت می‌کردی و مطلب میدادی تا برایت در وبسایتت می‌گذاشتند . من هم یک آدم مهم نبودم که سایت داشته باشم و اینقدر هزینه برایش کنم ! همینطور ماند و ماند

سال ۱۳۸۳

حسابی در وبلاگ‌ها چرخیده بودم و امتحانات هم در شرف پایان بود .. ناگهان چیزی توجه من را در آدرس‌های وبلاگ‌ها جلب کرد . برایم جالب شد که چرا آدرس‌های وبسایت‌ها persianblog.com دارد .ولی مثلا google.com ندارد . بعد دیدم مثلا اسم اولشان فرق می‌کند. مثلا یک سایتی xxx.persianblog.com بود و یک سایت دیگر yyy.persianblog.com بود . تصمیم گرفتم اون اولش رو پاک کنم و در نتیجه چه شد ؟؟؟؟ دیدم یک سایت بالا آمد که می‌گفت اولین سرویس وبلاگ فارسی . ثبت وبلاگ . ثبت وبلاگ رو زدم و مراحلش رو رفتم و بعد دیدم اوووو!

من سایت دار شدم!!! استرس داشتم . خیلی خیلی خوشحال بودم . پولی نداده بودم ولی سایت دار شده بودم! در پوست خودم نمی‌گنجیدم.خیلی حس عجیبی بود . برای مطلب اول خیلی استرس داشتم . کسی نبود بگه اصلا تو مطلب نوشتی کسی تورو نمی‌خونه! فکر می‌کردم الان بنویسم سلام کل دنیا من رو می‌بینن . دیگه تموم شد . همه الان من رو دارن نگاه می‌کنن و منتظرن من رو سایتم چیزی بنویسم. حس خیلی خیلی قشنگ و زیبایی بود . من برای اولین بار سایت دار شدم!  برای شروع یک نوشته نوشتم و سلام علیکی با مشاهده کنندگان و بینندگان سایتم داشتم . نوشتم که بینندگان عزیز سلام سایت من هم راه اندازی شد و از این چرت و پرت‌ها . شب نمی‌تونستم بخوابم . حالا خرید کارت‌های اینترنت برای من دلیل معقول‌تری داشت. حالا دیگر سایت داشتم و مخاطبان فرضی ام منتظر نوشتن من بودن. الان ماه مرداد ۱۴۰۰ هستیم و درست ۱۷ سال پیش من وبلاگ نوشتن را شروع کردم!‌ اوایل سال ۱۳۸۳ و این خود یک شروع بزرگی برای من بود . مسیر زندگی من رو تغییر داد که در ادامه خواهید خواند .  یک وبلاگ شخصی زده بودم و مدتی نوشتم . بعد در کنارش یک وبلاگ دیگر ساختم و اسمش را گذاشتم وبسایت هواداران امراه . اما بیشتر روی سایت خودم می‌نوشتم . دوست داشتم روی سایتم تصویر بگذارم و نمی‌توانستم. تا اینکه با واژه آپلود آشنا شدم . فهمیدم که اول باید تصویر را در سروری آپلود و سپس روی وبلاگم قرار دهم . از آن پست به بعد پست‌هایم عکس دار شده بودند . کارم در چهار پنج ماه اول فقط کپی کردن وبلاگ‌های دیگران بود و این باعث اذیت بقیه میشد. هیچ چیزی از خودم نمی‌نوشتم .همه اش را از سایت‌های دیگر می دزدیدم . اصلا بلد نبودم چگونه بنویسم . تا اینکه دوست عزیزی من را راهنمایی کرد. به آرامی گفت که دوست گرامی شما این مطلب رو از وبلاگ من کپی کردی . درست نیست . حتما آدرس بزن که از من کپی کردی . بعدم اصلا کپی منطقی نیست .خودت سعی کن بنویسی . قلم خودت بهتره. تو واقعا دوست داری وبلاگی داشته باشی که بقیه نوشته باشنش؟ پس تو چه کاره‌ای؟ دیدم عجب حرفی . معذرت خواستم و کلی پست‌هام رو حذف کردم! از صفر صفر شروع کردم به نوشتن . سایت هواداران امراه را نیز راه اندازی کردم

سال ۱۳۸۴ و بعد آن

از سایت‌های خارجی عکس دانلود می‌کردم و توی سایت خودم می‌گذاشتم . خوبی سایت من این بود که زیر عکس‌ها با paint آدرس وبلاگم رو نمی‌زدم و همین باعث میشد حسابی از وبلاگم کپی بشه و من خودم بشم یه منبع . تا اینکه یک سایت بزرگی برای هوادارن امراه ایجاد شد که وجود وبلاگ کاملا غیر منطقی بود . وبلاگ به حمایت از سایت بزرگ بسته شد و قرار شد همه وبلاگ‌نویسان و هواداران همه یک جا جمع بشن توی یک انجمن . البته این اتفاق سال ۱۳۸۴ نیفتاد ولی منظور که وبلاگ هواداری امراه بلاخره تمام شد و من ادامه وبلاگم را نوشتم . فکر می‌کنم همین سال ۱۳۸۴ بود که بلاگفا را کشف کردم . یا شاید هم ۸۵ .نمی‌دانم . در بلاگفا شخصی وبلاگ hatef.blogfa.comرا داشت و با نام علی می‌نوشت .. بعد مدتی آدرس از دست من خارج شد و به دست یه درب و داغونی افتاد . تا مدتی گذشت و دوباره آدرس را پس گرفتم . از سال ۸۴ به بعد دیگر در بلاگفا نوشتم و سال‌ها هم آنجا ماندم و نوشتم . در وبلاگ‌نویسی یادگرفتم که کد بنویسم . برنامه نویسی رو دنبالش رفتم و خیلی رشد کردم . 

من وبلاگم را باز کردم .. و تصمیم گرفتم دیگر حرفه ای وبلاگ نویسی کنم چون وبلاگ افراد زیادی رو خوانده بودم .. و آنجا بود که رسما وبلاگ نویسی من آغاز شد . اول معرفی نرم افزار و تنها و تنها آی تی بود و بحث و بررسی می کردم و وبسایت معرفی می کردم و تحلیل می کردم . آرام آرام داشتم با کد های HTML هم آشنا می شدم .. تا اینکه روزی دیدم عین مطلب من رو یک حیوان کپی کرده بود روی وبلاگش و خودش راست کلیک رو هم بسته بود زیرشم نوشته بود کپی با ذکر منبع مجاز است . رفتم نوشتم دوست عزیز شما این مطلب را از وبلاگ من کپی زده اید خواهشمندم منبع را ذکر کنید . کامنت من را تایید نکرد . تاریخ پستش را به عقب تر از پست من برد و مدعی شد که خودش آن را نوشته و من کپی کرده ام . و این شد که هر مقاله که زیادی تخصصی بود رو روی وبلاگم نمی آوردمش . تا اینکه سال 88 آمد و انتخابات و وبلاگ ما هم سیاسی و حسابی سبز !

تا روز انتخابات . پس از انتخابات کلیه لوگو ها و.. از روی وبلاگ برداشته شد . و شانس هم آوردیم .. وگرنه الان معلوم نبود کجا بودیم ..در آن بحبوحه وبلاگ من آمار خوبی به خودش گرفته بود . اما من از آی تی نوشتن خیلی خسته شده بودم .. و عاشق هم شده بودم .. دوست داشتم روز نوشت بنویسم .. و این شد که در اواخر سال 88 وبلاگ شخصی خودم را راه اندازی کردم و وبلاگ کامپیوتری به تاریخ پیوست . تا اینکه بلاگفا خیلی بازی کرد و مطالب گاهی حذف می شدند و گاهی قسمتی از دسترس خارج میشد ..  من هم باز به بلاگفا وفادار می ماندم .. و تا سال 1391 که حسابی طرفدار پیدا کرده بودم. به همه آدرس وب جدیدی دادم که من بعد نوع دیگری اینجا خواهم نوشت .. در این دوره با خیلی از چیز ها آشنا شدم و طراحی وب رو تکمیل یاد گرفتم ..

تا اینکه ابان ماه سال 1391 جریان سربازی پیش آمد و مطالب وب آرام آرام دیر به دیر آپدیت می شدند.. و آرام آرام از طرفداران وب هم کم شد .. عشقمان ( که الان نیست و مورد تنفر هم نیست اصلا برام آدم نیست و حیفه بگم عشقمان ) ترکمان کرده بود و کمتر و کمتر می نوشتیم . آخر این شد که قالب وبلاگ تبدیل شد به یک قبرستان تاریک و در یک پست ثابت شماره یک نوشته شد .. این وبلاگ برای همیشه مرد ... سال 1393 وبلاگی که پر بود از تجارب و از سال 88 نوشته می شد ... یک هو برای همیشه مرد ... تا اینکه سربازی تمام شد .. تصمیم گرفتیم بنویسیم .. در وبلاگ hateflog.blogfa.com شروع به نوشتن کردیم و خداییش باز داشتیم آمار جمع می کردیم و خیلی ها کشته مرده وبلاگ ما شده بودند .. تا اینکه بلاگفا مرد .. ما زنده بودیم ها .. بلاگفا به درک واصل شد .. و تمامی پست ها که حدودا اگر اشتباه نکنم یک سال و نیمی بود نوشته می شدند خداحافظی کردند .. و اصلا وبلاگ به طور کامل از بین رفت .. انگار وبلاگی نبوده ...

و این شد با سیستم بیان که قبلا آشنا بودم کار می کردم و وبسایت شخصی هم داشتم که خیلی وقت بود بروز نشده بود .. آنجا را به همراه هامون عزیز ساختیم و گذاشتیم اسمش را اپیزود .. ولی خب هامون نبود کلا من بودم .. پسوردش رو هم داشتم.. و این شد که تصمیم به باز کردن نوشت ها کردیم . داستان مهاجرت و مدتی ننوشتن تا اینکه به همین وبلاگ رسیدم . نوشتن رو توی همین وبلاگ با دامنه شروع کردم . مدتی در وبسایتم نوشتم به خاطر اینکه بیان خیلی ارور ۵۰۴ میداد و بلاگرهاش هم سال ۹۵ اینا خیلی خیلی سمی شده بودند . بعد مدت زیادی ننوشتن به بیان برگشته بودم و پشیمون شده بودم . رفتم سایت شخصی و بعد از داستان صیانت تصمیم گرفتم که دوباره به بیان برگردم

در این مدت وبلاگ‌نویسی ، وبلاگ بد داشتم ، وبلاگ بد قالب داشتم ، وبلاگ مخرب داشتم ، وبلاگ فحش داشتم ، وبلاگ کپی کن داشتم ، وبلاگ هواداران سیمپسون داشتم ، وبلاگ هواداران تیلوسویفت داشتم ، هواداران آوریل لاوین داشتم ، هواداران امراه داشتم ، بد نوشتم ، وبلاگ تخصصی کامپیوتر داشتم ،‌وبلاگی که توش خیلی خوب بنویسم داشتم .. و توی این مدت فقط لذت بردم از نوشتن و خونده شدن توسط آدم‌های خیلی خوب و درجه یک .

دوران اوج
بعد از شروع کردن به نوشتن به این سبک احساس بهتری داشتم. حس می‌کردم بیشتر خودم هستم و بیشتر هم خودم بودم . از خودم می‌نوشتم . خاطرات و دغدغه های روزانه که برای کسانی که حتی تا ده سال از من بزرگتر بودند هم جالب و خواندنی به نظر می‌رسید . تا اینکه بزرگتر شدم و در برنامه‌نویسی هم حرکت‌هایی کرده بودم و بلد شده بودم و وارد دنیای موسیقی هم شده بودم و همین شد که آمارم کمی بهتر شد . با آدم های زیادی آشنا شدم . رضا طاهرخانی یکی از دوستانی بود که از دنیای وبلاگ‌‌ها با ایشان آشنا شدم که به نظرم یکی از خوشصداهای ایران هستند. تا نزدیکی های سال ۸۸ و ۸۹ وبلاگ من واقعا شرایط خیلی خوبی را داشت . دوستان خوبی داشتم که می نوشتند و خب بسیار در این زمینه غرق شده بودم و حس و حالم بدک نبود و حتی با وجود شکست‌ها انرژی ادامه دادن را داشتم. اخبار تکنولوژی را تحلیل می‌کردم و نظر شخصی ام را می‌نوشتم . چیزهایی به مخاطبانم یاد می‌دادم و خب یک وبلاگ حرفه‌ای به حساب می‌آمدم . این سال‌ها درگیری من و همکاری من با ماهان (نام مستعار) برای راه اندازی چند سایت شروع شد . ما چندین سایت را باز و مدیریت کردیم . بعد به دلیل مشغله ، مدیریت دو سایت بزرگ هواداری را به او دادم و خودم همان مجله کوچک اینترنتی که یک انجمن کوچک هم داشت را اداره کردم و هواداران آوریل و هواداران موزیسین‌های آمریکایی رو دادم ماهان. بعد مدتی هوداران آوریل خوب پیشرفت کرد و آن یکی انجمن را بسیتم برای همیشه. همین سایت‌‌ها وقت بسیار زیادی از ما گرفت . از طرفی درگیر بسیار زیاد برای مدیریت و طراحی سایتی دیگر که همراه دیگر دوستانم بود کمی من را از دنیای نوشتن دور کرد اما باز بعد از هر مدتی می‌نوشتم . دوران عشق و عاشقی هم شروع شده بود . یعنی من شاید تنها وبلاگ نویسی بوده باشم که در وبلاگم می‌شد از ناله های عاشقانه تا چگونه فلان کار را در کامپیوتر کنیم تا اینکه گوگل اشتباهی بزرگتر از ساخت گوگل پلاس را نمی‌توانست کند و این ایده بزودی شکست خواهد خورد (پیش بینی که هرگز خودم هم فکرش را نمی کردم محقق شود ولی شد و پیشبینی سال ۹۰ من شد امروز که گوگل پلاس دیگر وجود ندارد و شکست خورد! ) را می‌شد پیدا کرد . ذهنم پر از ایده بود که می‌جوشید و با دوستان مشغول انجام کلی کارهای خوب بودیم .در همین دوران اوج دوستان خوبی را پیدا کردم . گرچه حاشیه‌هایی هم به خاطر رفاقت با ماهان و.. داشتم اما تجارب خوبی که از ساخت و مدیریت این سایت‌ها کسب کرده بودم را در وبلاگم می‌نوشتم و دوران اوج من همان روزها بود. در توسعه چندین پروژه نقش داشتم . چند شبکه اجتماعی را کار کردم و فروختم . سایت‌های شرکتی بزرگی را زدیم و اینها از دوران اوج من بودند. طراحی سایت برای علیرضا مرتضی‌قلی ، فرشاد یزدی و دیگر هنرمندان را که قدیمی‌ترینشان فرهاد جواهرکلام بود که به تاریخ پیوست رو در کارنامه در این سال‌های دوران اوج وبلاگ‌نویسی داشتم . تجربه‌ها از رفتارها کسب کردم . آموزش‌ها دیدم و اکنون با کوله‌بار بزرگی از تجربه دوباره همین وبلاگ را ساختم و شروع به نوشتن کردم

دوران افول
هیچ وقت هیچ چیزی همیشه در دوران اوج خودش نمی‌ماند و وبلاگ‌نویسی اینجانب هم از آن مستثنی نبود . خدمت سربازی دوران افول وبلاگ نوشتن من را رقم زد . دو سال سربازی که تنها در روزهای مرخصی امکان نوشتن وبلاگ بود آرام آرام مخاطبانم را از من گرفت . همکاری ام با آن سایت ها قطع شد و عملا از دور رقابت ها حذف شدم . نبود امکانات و شرایط باعث شد که ذهن من در دوسال لعنتی سربازی به هیچ ایده جدیدی فکر نکند و آنجا بود که این ذهن خلاق استثنایی دیگر هیچ ایده‌ای برای عرضه نداشت . احساسات ناپایدار و فشارهای زیاد آن دوران من را حسابی از دنیای وبلاگ‌ها فاصله داد . نویسنده متخصصی نبودم ولی وبلاگم را دوست داشتم . در انتهای خدمت وقتی که آمارم به صفر رسیده بود در ناامیدی وبلاگم را حذف کردم . به همین راحتی به دوران افول رسیدم . کتاب و مجلات کمتری که می‌خواندم انگار مغزم دیگر تغذیه نمیشد تا بهم کار بده و ایده بده . مغزم حسابی تک بعدی،نفهم،بدون ایده، تنبل و به درد نخور شده بود درست مثل افسران ارتش و سربازان داخل پادگان . انگار که آی کیو ام را از دست داده باشم . و همین شد که نباید. دوران افول سر رسید. سربازی که تمام شد تصمیم گرفتم از نو در دوران افولم بنویسم . اما دیگر با سرویس‌های ایرانی کار نکردم . یک هاست جدید خریداری کردم و یک سایت جدید با استفاده از سیستم‌های مدیریت محتوا ساختم . در آنجا شروع به نوشتن کردم از اتفاقات روزمره . داشتم بهش علاقه‌مند می‌شدم ولی اتفاقی که افتاده بود این بود که مخاطب نداشتم. برای خودم می‌نوشتم . اما یک روز یک مخاطب با ارزش بهم سر زد و آن هم دایی مرتضی بود . من برایش کتاب می‌خواندم و او گوش می‌داد. عرب‌ستیزی در ادبیات معاصر ایران. بعد با دایی مصطفی هم حسابی بحث و گفتگو می‌کردیم. من در این مورد نوشتم و خب بسته به شرایطشان می‌دانستم که نمی‌خوانند پس نظر آزادم را گفته بودم . اما یک ایمیلی که به یکی از دوستان این دو دایی ارسال کردم روی امضای ایمیل آدرس وبسایتم درج شده بود و ایشان رفته بود و مطالعه کرده بود و دیده بود چنین پستی در این زمینه نوشته شده و برای دایی ها تعریف کرده بود . شاید همین یک مخاطبی بود که به دلم چسبید که مرا خوانده . چون به من گفتند که ما فکر می‌کردیم از اینکه اینجا می‌آیی و با ما پیرپاتال ها وقت می‌گذرونی حالت خوب نیست ولی این پست وبلاگت رو خوندیم خوشحال شدیم و دیدم انقدرها هم ناراضی نیستی. مخصوصا دایی مرتضی که گمان می‌کرد با اکراه کتابش را می‌خوانم به وجد آمده بود. اما دوران افولم به جای خویش باقی ماند. آن را حذف و به بلاگفا برگشتم و با نام مسافرپالتوپوش نوشتم که باز خبری نشد. بعد با هامون عزیز اپیزود رو دربیان باز کردم که نشد . بعد دوات را در بلاگ‌اسکای شروع کردم که نشد و حذف کردم . بعد نوشت‌ها را دربیان شروع کردم که نشد و حذف شد. و در انتها هرچه سعی کردم دیگر به دوران اوج باز نگشتم چون دنیای وبلاگ نویسی در افول خودش سر می‌کرد .

پسروی برای رسیدن به دوران اوج
تصمیم گرفتم به همراه یکی از دوستانم وبلاگ گروهی راه‌اندازی کنیم و اینطور شاید مخاطبان بیشتری به ما سر بزنند. وبلاگ نوشتن برایمان مخاطب محوری شده بود و مانند قدیم حالمان دیگر خوب نبود. از طرفی نوع قلم و نوشتن مان و سبک وبلاگ‌داری مان هم تغییر کرده بود. این وبلاگ زده شد ولی بجز چند پست من و نوشتن مداوم آن دوست نتیجه ای در بر نداشت تا اینه تصمیم به خروج از آن وبلاگ گرفتم و تصمیم به ساخت یک وبلاگ با عنوان وب‌نوشت گرفتم و امروز هم همین وب نوشت را دارم . اما نامش را به هاتف خالی تغییر دادم . . از ویرگول استفاده کردم تا همرسانی مطالبم بهتر صورت بگیرد و دیده شوم و دوستان خوبی پیدا کنم . این دنیای مجازی هرچقدر هم بد باشد گاهی شمارا با دوستان خوبی آشنا می‌کند که این شاید چیزی است که من نمی توانم از آن دل بکنم . مدتی آمار حضور خوب بود و باز مجددا به دوران افول امروز رسیدم . دیگر مانند قدیم خواننده ندارم اما از طرفی نمی توانم از اعتیاد نوشتن دست بکشم . اینکه صفحه ای داری که می توانی افرادی را در کنار خودت جمع کنی و تعامل و تبادل اطلاعات کنی را نمی‌توانم از خودم بگیرم . و شاید این دلیل من برای ادامه دادن به نوشتن است . مجددا به هاست رفتم و در هاست نوشتم . یکی از ایرادات بزرگی که داشتم همین بود که وقتی از جایی دلشکسته میشدم و وبلاگ نویسای اوجا دلم رو میشکستن از اونجا به سرویس دیگر می‌رفتم . مدتی در بلاگفا نوشتم و توسط برخی عوضی اذیت شدم و باز به همان وبسایتم برگشتم . داستان صیانت که شد نشستم و فکرهایم را کردم . دیدم من آدم کم تجربه‌ای نیستم . هفده سال وبلاگ نوشتن را دیده‌ام! در سیستم‌های مختلف و میان نسل‌های مختلف وبلاگ‌نویس ، وبلاگ نوشتم . رشد کردم و یاد گرفتم . تصمیم‌های بزرگی گرفتم . هنوز وقت خاموش شدن هاتف نبود. پس وبسایت‌ام را رها و به همین بیان بازگشتم و تا در آرامش و راحتی در میان شما بنویسم تا اگر دوست داشتید من را بخوانید . پادکست‌هایم را گوش دهید و از این قبیل چیزها . و افتخار می‌کنم که هنوز هم دست به قلم و در کنار شما هستم .

درس‌های این پست
وبلاگ بنویسید . اگر وبلاگ بنویسید چیزی از دست نمی‌دهید ولی اگر ننویسید خیلی چیزها از دست می‌دهید
وبلاگ بخوانید. نخواندن وبلاگ شما را به افول می‌رساند. وبلاگ خوب هم زیاد داریم
اگر یک وبلاگی را باز کردید حدالمقدور آن را حذف نکنید . نوشتن را در همان وبلاگ ادامه بدهید تا ضرر نکنید . تعویض آدرس وبلاگ مخاطبانتان را ریست می‌کند. شاید هم مخاطب برای همیشه از دست بدهید
همیشه با انگیزه بنویسید و بنویسید
کپی نکنید و از خودتان بنویسید .
محتوای خوب تولید کنید نه محتوای تجاری و کثیف
وقتی که تصمیم به نوشتن گرفتید تا زمانی که نوشتن هست بنویسید
ترول‌ها را آدم حساب نکنید. تحقیر کنید و بیشتر تمرکزتان روی نوشته خودتان و وبلاگ خودتان باشد !

  • دوشنبه ۲۰ مرداد ۹۹

برف هم آمد

شنیده‌ها حاکی از آمدن برف در تهران داره . دیده‌ها هم حاکی از آمدن برف در تهران داره . چقدر مردم با آمدن یه برف خوشحال میشن . کاش می‌شد تابستون‌ها هم برف بیاد . همینیه که زمستون رو دوست داشتنی تر می‌کنه .

نشستم پشت لپ تاپم و دارم کلی وبسایت می‌خونم که شاید ازشون قسمت بعد ۱۰۲۴ رو بسازم . ولی خب نامردین دیگه نمی‌آین توی هزار و بیست و چهار همکاری کنین (شوخی) . مخصوصا بعضیها که اسم وبلاگشون غاره . حالا اسم نمی‌برم. خارج از شوخی این مدت حسابی سر خودم رو شلوغ کردم . الانم نشستم پشت پنجره و به ریزش برف می‌نگرم و زندگی گذران با یک لیوان شیر . 

خیلی دوست داشتم یه برنامه گفتگو محور می‌ساختم و باهاتون کلی حرف می‌زدم . ولی خب شرایطش کلا پیش نیومد . و بعد هم که بعد از مصاحبه با یک دوست عزیز به طور کل برنامه کنسل شد . به نظرم همه آدم‌ها حرف برای گفتن دارن . همه‌شون می‌تونن حرف بزنن و همشون چیزهایی توی ذهن و دلشون دارن که شاید شنیدنی باشه . دلیل نداره برای مصاحبه باهاشون آدم معروفی باشن . همه همیشه تجربه دارن . همه همیشه حرفی برای گفتن دارن که شاید بقیه دوست داشته باشن بشنون . شاید قشنگ باشه یک پادکستی مثل پادکست فنامنای علی سخاوتی ساخته بشه و به موازات اون فعالیت کنه . من سال ۹۰ این ایده رو داشتم و خب بعد دیدم ممکنه کسی گوش نده چون کسانی که مصاحبه می‌کنند سلبریتی نیستن و خب کسی شاید گوش نده . اما در علی سخاوتی دیدم که می‌تونه مخاطب هم داشته باشه . بستگی داره چطور بحث مدیریت بشه و خود من گوش می‌کنم . شاید برای شما حوصله سربر باشه ولی من از این پادکست‌ها یاد گرفتم .

تجربه زندگی چیزیه که انگار زیاد برامون مهم نیست. من هم شاید خواستم یه ۱۰۲۴ پلاس بسازم که توش مطالب علمی بگم و یک ۱۰۲۴ خصوصی بسازم و توش از زندگیم بگم و از تجربیاتم . از اینکه چطور میشه یه زندگی بهتر داشت . فعلا که شرایطش نیست . ولی خیلی هوس کردم که این کار رو بکنم . خیلی هوس کردم که یک روز برم جنگل و از فرایند زندگی در جنگل بگم . شاید هم وسوسه گذاشت که بگم . ولی واقعا نیاز به کمک برای ۱۰۲۴ دارم . شاید هم ندارم و تنبلی‌ام باعث شده که نتونم بسازمش . ولی خیلی دیر شد و داره از شنوندگانش کم میشه . باید دست بجنبانم . ایده ای دارین بهم بگین .. خوشحال میشم داشته باشمتون چه به صورت ایده چه به صورت متن یا صدا .

  • پنجشنبه ۱۹ دی ۹۸

چگونه پادکست بسازیم؟

فکر کنم پادکست ۱۰۲۴ رو شنیدید . تمام چیزهایی که از ضبط پادکست یاد گرفتم رو در مطلبی جمع آوری کردم که اگر دوست داشتید می‌توانید آن را بخوانید . با خواندن این پست می توانید یک تولید کننده پادکست خوب بشین . تمامی میکروفون‌ها و نرم افزارها و ابزارها و نکات که به ذهنم میرسیده رو نوشتم . اگر دوست داشتید حتما بهم نظر بدین بهم ایمیل بدین و بهم دلگرمی بدید که باز هم از این مقالات و پست‌های آموزشی و به درد بخور بذارم . 

ممنونم که همراهم هستید

htfff.ir/pst2

  • چهارشنبه ۱۸ دی ۹۸

دایرة‌المعارف سربازی

قرار بود که قسمت ویژه‌ای در پادکست هزار و بیست‌و‌چهار داشته باشم که پس از چندین روز فکر و کلنجار رفتن و گرفتن نظرات مختلف تصمیم بر آن شد که قسمت چهاردهم که آماده هم بود منتشر نشود و مطالب مربوط به سربازی به صورت پست منتشر شود . یعنی متن صحبت‌های من در پادکست در وبلاگ من منتشر شود .

حال اکنون شما را دعوت می‌کنم که اگر به این مطالب نیاز دارید به لینک زیر رفته و مطلب بنده در مورد سربازی را مطالعه کنید . اگر دوست داشتید می‌توانید این لینک را برای دوستان خود که اعزامشان نزدیک است ارسال کنید

http://htfff.ir/pst1

  • شنبه ۱۴ دی ۹۸

ورزش کنیم

به خاطر مشکلات روحی که برام پیش آمده بود مدتی مریض شده بودم و حتی کارم چندین بار به بیمارستان هم کشید . زیاد در مورد قسمت پزشکیش صحبت نمی‌کنم و تا به حال نه در وبلاگ و نه در جایی این‌ها رو نگفتم . اما به تجویز خودم تصمیم گرفتم که در سبک زندگی خودم ورزش رو اضافه کنم . ابتدا با پیاده روی های کوچک و ساده شروع شدن . 

اما بعد از مدتی دیدم از این پیاده روی لذتی نمی‌برم . از طرفی یک روز می‌رفتم و چند روز نمی‌رفتم . برای همین تصمیم به قانونمند کردن خودم گرفتم و آن هم راهی نبود جز رفتن به باشگاه . وقتی که شما قراره هر ماه ۵۰ تا ۱۰۰ دلار پول باشگاه بدید دیگه دلتون نمی‌اد باشگاه رو نرید . تصمیم میگیرید که برید . من هم باشگاهم چو نزدیک صد دلار شده بود نمی‌تونستم نرم . رفتنم رو شروع کردم. اولش خیلی سخت بود . وقتی که اول به چیزی عادت داشتی و بعد از عادت افتادی و بعد باز بخوای بهش عادت کنی کار واقعا سختی بود . دو هفته اول باشگاه رو واقعا به زور رفتم . سخت بود اما بعد یواش یواش تصمیم گرفتم از ورزشم لذت ببرم .

در تایم اول ۳۷۰ کیلوکالری روی دوچرخه می‌سوزاندم و بعد ورزش سنگین توسط عضله‌ها شروع می‌شد . تصمیم گرفتم دو روز در هفته را برای عضلات پا و دو روز هفته را برای عضلات سینه و کمر و شکم و دو روز رو برای عضلات دست گذاشتم. یعنی بعد از سه هفته تصمیم به این برنامه گرفتم . بعد از این حرکات به سوی دوچرخه رهسپار میشدم و ۴۰۰ کیلوکالری دیگه میدادم میرفت . تا اینکه در هفته چهارم یک چیزی دیدم و آن چیزی جز استپ نبود . استپ جزو تمرینات تی آر ایکس بود و من تصمیم گرفتم در روز یه مقداری هم استپ به تمریناتم اضافه کنم . 

الان تقریبا نزدیک یک ماه و خورده ایست (شاید پانزده روز) که من هر روز باشگاه میروم و یک روز در هفته را استراحت می کنم (وقتی ۱۰۰ دلار پول باشگاه بدید دلتون نمیاد نرید و شده کل روز هفته رو میرین که پولتون هدر نره) . و این تجربه من از این میزان باشگاه رفتن هست . تنها مشکل باشگاه درد عضلاتشه که باید به مدت دو هفته تا یک ماه تحمل باید کرد . اگر این یک ماه رو آدم تحمل کنه دیگه درد عضلانی باشگاه به اون صورت اولیه اش نیست و اکثرا دردهای کوچیک و کمی داره چون با تناسب به قدرت بدنی تون شما هم باید تمرینات رو سخت تر کنید . چون وقتی که عضله بزرگتر میشه تحملش هم بیشتر میشه و شما شاید در اول باشگاه نمی‌تونستید وزنه ۲.۵ کیلویی رو حتی بلند کنید ولی در انتهای باشگاه می‌بینید که وزنه رو مثل کره ده تا می‌زنید . این یعنی ۲.۵ کیلو بسه و شما وقتشه که به سمت وزن ۵ کیلو برید. بافت عضله تون هرچی مستحکم تر بشه انقدر براتون خوبه . یکی از چیزهایی که میشه از باشگاه به دست آورد اینه . لزوما نیازی نیست هیکلتون اندازه گوریل بشه و از پودرهای پروتیینی و هورمون استفاده کنید . اگر برای سلامت خودتون به باشگاه برین نتیجه بهتری میگیرین .  عضله میتونه کوچیک باشه ولی انقدر بافت مستحکمی داشته باشه که با عضله کوچیک بتونید یه جا چهل کیلو رو با یک دست بردارید بدون اینه فشاری بهتون بیاد . از طرفی میتونید هم با خودکشی عضله‌هاتون رو گنده کنید ولی بافتشون خوب نباشه و شما زیر ده کیلو وزن نتونید برید .

پس سلامتی اولویت اول ورزشه و گنده شدن اولویت احمقانه‌ایه . گرچه این نظر شخصی منه . توی باشگاهی که من میرم خوش هیکل کم نیست ولی هیچ کدومشون گنده نیستن! هیچ کدومشون عضلات خیلی بزرگی ندارن و خیلی هم خوب ورزش می‌کنند . من هم پکیج سلامتی برداشتم و فقط برای سلامتی خودم به باشگاه میرم .

مورد دومی که یک باشگاه رفتن میتونه بهتون بده سموم بدنتون رو دفع میکنه . این سموم وقتی که توی بدنتون هستن حالتون رو بد میکنن . حداقل برای من اینطوری بوده . وقتی که دفع میشه و از طرفی اندورفین ترشح میشه یه حس نشه‌گی خوبی به آدم میده . همیشه حالت آرامش بعد از باشگاه رو خیلی دوست دارم و فقط برای اون حالت آرامشه که خوب ورزش میکنم . مورد بعدی  روانیه و شما تمامی سم‌هایی که توی روانتون هست رو توی باشگاه تخلیه میکنید. انرژی های منفی تون رو تخلیه میکنید . شاید کامل تخلیه نشن ولی قسمت اعظمشون تخلیه میشن . من از وقتی باشگاه میرم کمتر منفی نگری میکنم و کمتر عصبی میشم و کاملا تاثیر باشگاه رفتن رو در زندگی خودم می‌بینم . به همین سادگی . پس اگر شما هم شروع کنید تاثیرش رو کاملا می‌بینید . 

و مورد اخر که هدف من نیست ولی خب ممکنه هدف شما هم باشه اینه که اگر شکم گنده ای دارین یا اگر یه کمی شکم دارین این دوماه مونده به عید رو میتونین با باشگاه رفتن بگذرونید و کمی از قطر شکمتون کم کنین تا خاله خان باجی‌های فاملیتون زرت و پرت کمتری کنن و شما گل سر سبد دیده بشید و دهنشون رو ببنید . گرچه باز اونا یه حرف دیگه پیدا میکن بزنن ولی خیلی بهتره که این حرف راجع به دور شکمتون نباشه . با یک رژیم ساده (رژیم به معنی نخوردن نیست) می‌تونید به راحتی وزنتون رو پایین بیارین و تو عید بهتر دیده بشید .

به نظر من اگر این پست رو خوندید ورزش رو شروع کنید . این تجربه من از شروع ورزش بود و امیدوارم ادامه دار هم باشه . ورزش کنید که خیلی توی روحیه تون تاثیر میذاره . شاید روحیه صفر رو صد نکنه ولی حداقل ۳۰ میکنه و مسلما ۳۰ بهتر از صفر مطلقه

روزهای خوبی رو براتون آرزو میکنم . این رو هم دوست داشتید به دوستاتون بفرستید که اگر حالشون مثل من بده تجربه من رو بخونن و اینکه من چطور تونستم با حال بدم مبارزه کنم و از صد درصد حداقل ۳۰ درصدش رو کنترل کنم با ورزش کردن . اونا هم اگر حالشون بده میتونن ورزش کنن .

  • پنجشنبه ۱۲ دی ۹۸

تجربه نواختن تار

اولین بار بود سه تار دستم می‌گرفتم . فکر می‌کردم حدودی مثل گیتاره و حدودی هم هست ولی واقعا برای نواختنش حتما باید آموزش دید. خیلی سیم‌های حساسی داشت و آدم می‌ترسید پاره بشن . سعی کردم موزیکی بنوازم که نشد . علاقه مند شدم تار هم یاد بگیرم و بذارم کنار سازهایی که بلدم .

دیروز کلی وقت گذاشتم سایتم رو بالا بیارم و در نهایت سعی‌ها نتیجه داد . چندین بار ریست و از نو نصب کردن خیلی کار وقت گیری بود و گاهی وقت‌ها آدم انقدر حواسش پرت میشه که حواسش نیست که از چیزی که ساخته یک بک آپ بگیره بعد از روی بک آپ قسمت‌های لازم رو فراخونی کنه . و در نهایت حاضر شد و لینکش رو هم در منوی بالا می‌‌ذارم و هم در ساید بار .

اگر با لپ‌تاپ وبلاگتون رو می‌نویسید سعی کنید صفحه نمایشتون رو هر مدتی یه بار تمیز کنید تا به مشکلات اساسی نخورین . مثل من که هر سری پست مینویسم به مشکلات اساسی برخورد می‌کنم .

تو فکر اینم که یه مدت بیام ایران .... از تصمیم تا عمل .... نمیدونم .. ولی فردا میرم ببینم می‌تونم یه مدت بیام ایران :)‌ ؟

  • شنبه ۷ دی ۹۸

دلم به نوشتن نمی رود

روزی که این وبلاگ رو ساختم خیلی دستم به نوشتن می‌رفت و انصافا هم نوشتم . ماها عادت داریم که همیشه استفراغمون رو بریزیم روی چیزهای بقیه . اگر از شدت عقده داریم اذیت میشیم کارمون این میشه که بیاییم و موفقیت دیگران رو زیر سوال ببریم . هرچی نوشتن بگیم آشغاله . هر کاری کنند بگیم زشته و یکی هم نباشه به ما بگه که باید سرمون به کار خودمون باشه .

واقعا گاهی فکر می‌کنم توی دنیایی که از هر اطلاعاتی از تو سو استفاده می‌کنند آیا نوشتن یک وبلاگ خصوصی به نفع آدمی‌ست یا به ضرر آدمی‌ست؟ پس سکوت کردن را انتخاب می‌کنی . اما نسل لعنتی وبلاگ نویس ما هیچ جوره نمی تواند از شر ننوشتن خلاص شود و همیشه درونش می‌خارد که چیزی ولو در اینستاگرامم که شده بنویسد . چون ما نیازمندیم که حرف بزنیم حتی اگر احمق‌ها بخوانند . ما نیازمندیم حرف بزنیم تا شاید دوستی میان آدم‌ها بیابیم که شاید با حرف ما احساس همبستگی بهشان دست داد . احساس شاید هم‌دردی

اگر بگویی افسرده ام یا می گویند آخ جان یا می‌گویند به جهنم چقدر نق میزنی و اگر بگویی حالم خوب است و این کار را کردم سریع فحشت می‌دهند و می گویند چقدر عقده ای هستی . 

بهرحال دیگه اینجا از اون پست‌هایی که باید باشه خبری نیست . اما روزانه ها و خصوصی نوشتن ها جاش اینجاست . اما اگر طالب بودین اون پست‌های جوندارم رو بخونین یک آدرس جدید زدم و روی آدرس جدید فعالیت میکنم . هزینه زیادی داشت ولی من همیشه برای مخاطبم ارزش قایلم.  سعی خودم رو کردم که دیگر در اون آدرس تجاری بنویسم . شاید به درد کسی بخوره . اگر چیزی بلدم یادش بدم و زیر همون دامین هم منتشر بشه . اما اینجا رو هم قرار نیست خراب کنم .

با وجود خسته شدن از بیشعوری ها و بی معرفتی ها باز با کمال انرژی هنوز در این فضای مجازی زندگی میکنم و می نویسم .

من هنوز منتظرم که اگر خوبی نوشتید برام بفرستید . برام بفرستید .

قسمت بعدی ۱۰۲۴ هم بعد از اتمام تمامی کارهای فنی این سایت جدید ضبط و میکس و پخش خواهد شد . 

کاش می‌شد یه تیم خوب داشتم :)

امروز هم نمردم و نوشتم .. آدرس جدید رو یه جای این وبلاگ میذارم

  • چهارشنبه ۴ دی ۹۸

هشدار: بلاگ‌تکونی

واقعا دیگه نمی دونستم عنوان رو چه بنویسم . سوالی که ذهن من رو مشغول کرده اینه که واقعا چرا داخل ایران توی ادارات افراد انگار با قاتل پدرشون در تماس هستن . مثلا میری یه اداره یه نامه رو پرس و جو کنی طرف اونقدر بد باهات تا میکنه که اذیت میشی . یا این قضیه مزخرف سیستم قطعه!

نمی‌دونم توی ایران چرا باید همیشه سیستم قطع باشه. اونم نه یه اداره ساده که بلکه همراه اول که اینقدر مدعی ارتباطه سیستمش قطعه! برای یه انتقال ساده یا برای یه کار ساده باید دو ساعت بایستی که متصدی بره پشت و ماکارونی‌شو بخوره و بعد بیاد بگه عهههه سیستم وصل شد!

از طرفی خبر خوش وزیر ارتباطات که عموما خبر بده و آدم نمی‌دونه دیگه چطور با ایران ارتباط بگیره و کلی برنامه‌نویس و کسایی که کار آی تی میکنن چطور نونشون آجر میشه و به دسته بی‌کاران می پیوندن. خلاصه که آقا همش باید اعصابمون خراب باشه . دیگه خودمون که میتونیم به خودمون رحم کنیم . نمیتونیم؟

کلا کسایی که اینترکشنی باهام نداشتن رو حذف کردم . کلا خونه تکونی کردم و از این به بعد می‌خوام بهینه وبلاگ بخونم . دیگه هرکسی رو نمی‌خونم چون وقتتم انقدر زیاد نیست که کسانی رو بخونم که من رو نمیخونن . وقتی مطلب کسی جذابیت نداره آدم مجبوره تبادل خوندن کنه و وقتی که تبادلی صورت نمی‌گیره من هم لزومی نمی‌بینم وقت بذارم و بخونم . برای همین اگر حذف شدین ناراحت نشید .

اگر بخونین من هم میخونم . گاهی باید آدم مثل جمع رفتار کنه و تافته جدا بافته شدن به ضرر آدم تموم میشه . وقتی که تبادل خوندن هست کسی که دل میذاره و با جان و دل بقیه رو می‌خونه احمق دیده میشه . پس دیگه احمق نمیخوام باشم . باهاتون حداحافظی میکنم و سعی میکنم این وقت رو بذارم تا وبلاگ‌های بهتر رو بخونم .

و اینکه دوستتون دارم . مرسی بهم نظر میدین .

راستی شما از تجربه تون بگین . شما هم مورد مشابه داشتین؟ تاحالا شده اداره ای برین که متصدیش طوری باهاتون حرف بزنه که انگار هفت جد و آبادشو از قبر کشیدین بیرون شستین؟ نظر بدین . به نظرتون باید متصدی ها بهتر رفتار کنن یا نه . آیا باید شغلشون رو عوض کنن یا حق دارن اینطوری رفتار کنن؟ آیا قطع بودن سیستم هم قسمتی از روال کاره؟

  • سه شنبه ۱۹ آذر ۹۸

محل تحصیل

به سرم زده در کنار کار کمی هم درس بخونم و تحصیلاتم رو بالاتر ببرم . برای همین مشغول برنامه ریزی شدم . اتاقم کوچیکه و فقط یک تخت بزرگ داخلش جا میشه . پس مجبورم یک میز تحریر بگیرم که بتونم راحت توش کار کنم . پس در نتیجه مشغول جستجو در نت شدم . با توجه به منابع اندک مالی خودم دیدم که برای حمع کردن یک اتاقی برای درس خوندن و کار کردن باید حسابی خودم رو توی خرج بندازم .

یک میز تحریر ساده حدود ۶۰۰ تا یک میلیون تومانه

یک صندلی بین ۳۰۰ تا ۹۰۰ هزار تومان

یک کمد کتاب یک میلیون و دویست هزار تومان

یک قفسه ساده ۳۸۰ هزار تومان

با توجه به اینکه این روزها کار ندارم و به تازگی نزدیک ۴۰۰ هزار تومان به کتاب پول داده ام پس باید صبر کنم ببینم میتوانم این قبیل جنسها رو ارزان‌ تر پیدا کنم . آدم میترسه از دیوار خرید کنه چون محصولات چوبی ناگهان داخلشون ساس و این چیزها پیدا میشه و کل خونه رو به گند میکشه . ریسکش خیلی بالاست . واقعا من دانشجویی که مدتیه قراره کار نکنم چطور میتوانم ۵ میلیون تنها و تنها به وسایل مطالعه پول پرداخت کنم ؟

پیشنهادی ندارین؟

درگیر کارهای ۱۰۲۴ هستم. اگر فکر میکنین میتونین کمک کنین خوشحال میشم بهم پیام بدین

  • يكشنبه ۱۷ آذر ۹۸
برای مشاهده وبلاگ شخصی من : hatefblog.ir
پیشنهاد‌های هاتف
Designed By Erfan Powered by Bayan