هاتف

وبلاگ شخصی هاتف

وقتش شد ..

علی ، پسری حدودا ۲۸ ساله ، لیسانس مدیریت ، کارمند ، وضعیت مالی متوسط نزدیک به خوب

فریبا ، دختری حدودا ۲۷ ساله ، فوق دیپلم حسابداری ، بیکار ، وضعیت مالی متوسط نزدیک به بد

و اما علی بسیار فریبا را دوست داشت . آنقدر دوستش داشت که نمی‌دونست از این عشق سر به کجا بگذارد . علی هر روز صبح از خواب بیدار می‌شد و پیامی به فریبا می‌داد و احوالش را می‌پرسید. اما فریبا خواب بود . برای فریبا ویس‌های زیادی می‌فرستاد و حسابی قربون صدقه‌اش می‌رفت. و سپس کار خودش رو شروع می‌کرد . فریبا لنگ ظهر از خواب بیدار می‌شد و جواب علی را نمی‌داد. علی ساعت چهار بعد از ظهر از سرکار بیرون می‌اومد و به فریبا زنگ می‌زد. می‌پرسید که نبودی و پیام دادم جواب ندادی . فریبا جواب می‌داد که حال و حوصله نداشته و اصلا وارد تلگرام نشده . علی باز قربون صدقه فریبا می‌رفت . فریبا علی را دوست داشت ولی می‌گفت که پررو می‌شه. باید همیشه تو کف بمونه .

هر سری علی و فریبا بیرون می‌رفتن ، زهرمار علی می‌کرد .داد و بیداد و دعوا. درنهایت علی کوتاه می‌اومد و با اینکه کاری نکرده بود معذرت می‌خواست . فریبا تا تقی به توقی می‌خورد پیشنهاد جدا شدن رو می‌داد و می‌دونست علی انقدر دوستش داره که هرگز قبول نمی‌کنه . فریبا همیشه توی جمع علی رو خورد می‌کرد . مسخره اش می‌کرد و با دوستاش می‌خندید . همیشه تهدید می‌کرد که پسرهای زیادی کشته مرده منن. تو افکارش این بود که اینطوری اگر به علی بی‌مهری کنه ، علی هار نمیشه و همیشه میمونه. اما علی تحمل می‌کرد و همیشه فریبا را دوست داشت. فریبا چند بار علی را جلوی دوستانش کتک زده بود و علی فقط سرش رو پایین انداخته بود . معمولا فریبا پیام‌های علی را جواب نمی‌داد. علی بهش زنگ می‌زد رد تماس می‌داد . وقت‌هایی که علی حسابی کار واجب داشت و یا نگران بود ، فریبا یا گوشیش رو خاموش می‌کرد و یا علی رو بلاک می‌کرد که بتونه به بقیه کارهاش توی فضای مجازی برسه . همیشه علی رو تحقیر می‌کرد . اما علی هیچگاه از گل نازکتر به فریبا نگفت . علی بارها توی اینستاگرام ، استوری زده بود و حسابی عاشقانه به فریبا ابراز علاقه کرده بود. اما فریبا اصلا کوچکترین واکنشی نشان می‌داد. اما برای استوری عطسه کردن رفیق و رفقایش حسابی سنگ تموم می‌گذاشت و استوری می‌ذاشت براشون. مخصوصا دوستای عادی پسری که داشت . یا فالورزهای خیلی صمیمی . علی هروقت لباس برای فریبا می‌خرید نه تنها تشکری نمی‌شنید بلکه توهین هم می‌شنید که لباسی که خریده زشت است و همانجا به دوستانش و یا اعضای خانواده اش می‌بخشید و با این حرف که این سطح سلیقه ننته برای من نگیر ، علی را تحقیر می‌کرد . هر وقت علی دیر جواب می‌داد علی را به فحش می‌کشید که کدوم گوری بودی و باز چه غلطی می‌کردی . هر دستوری می‌داد علی بی چون و چرا انجام میداد. برایش گوشی خوب اندرویدی خرید . لپ تاپش را به فریبا داد . برای فریبا گواهینامه گرفت . پول دوره‌های هنری فریبا را میداد و از فریبا سردی و تحقیر می‌دید. فریبا هر از چندگاهی به او میگفت که دوستش دارد ولی بیشتر مواقع اذیت می‌کرد .

دوستان فریبا بارها به او گوشزد کردند که فریبا علی عاشقته باشه ! ولی داری زیاده روی می‌کنی! یه روز خسته میشه و میره ها!! و فریبا میگفت علی برای من میمیره و میدونه منم براش میمیرم . منتها باید سفت و سخت باشی تا هیچ وقت براش تکراری نشی و همیشه دنبالت باشه. گوش نکرد .. یک سال گذشت و تلفن‌های علی را بد پاسخ می‌داد. به علی توهین می‌کرد. علی را تحقیر می‌کرد . سال دوم گذشت .. باز فریبا علی را تحقیر می‌کرد. دعواهای بزرگی که فریبا علی را می‌شست و می‌گذاشت کنار و باز علی با التماس رابطه‌اش را نگه می‌داشت. هرگز اجازه نداد حتی یک بار با او به علی خوش بگذرد. حتی با وجود صیغه محرمیت حتی نگذاشت علی به او دست بزند . سال سوم هم به همین منوار گذشت . علی هیچ تبریکی از فریبا ندید. حتی تبریک‌های تولد ولی همیشه چنان فریبا را در روز تولدش سورپرایز میکرد که فریبا تا نیم ساعت خوشحال سورپرایز بود و حسابی قربان صدقه علی اش می‌رفت و بعد دوباره همان آش و کاسه. همیشه تولد‌های علی یادش می‌رفت. چیزهای مهمی در مورد علی یادش می‌رفت و به علی میگفت حالا خیلی مهم هم نیست نمیمیری که. میگی بهم دوباره یادم میاد . سال چهارم شد و وقت ازدواج شد. علی خانه خریده بود. آماده ازدواج با فریبا بود. خیلی خوشحال بود. بعد از چهار سال به عشقش می‌رسید . خیلی خوشحال بودند. فریبا هم کمی با علی نرم شده بود و دیگه فهمیده بود علی رفتنی نیست.

ناگهان یک ماه قبل از عروسی ، درست شب قبلی که قرار بود بروند برای همدیگر حلقه بخرند . شبی که یک هفته بعد قرار بود به محضر بروند و ازدواج رسمی کنند، سر یک دعوای بسیار بسیار بسیار بسیار کوچک ! فریبا گفت که من این عروسی را بهم می زنم و تو باید گورت را از زندگی من گم کنی! و علی گفت باشه فریبا جان! چشم! موفق باشی و خوشبخت بدون من! خداحافظ!

و رفت!

و همه چیز بهم خورد!‌ 

و بعد فریبا ماه‌ها گریه و زاری که غلط کردم . اشتباه کردم . دیگر علی باز نگشت .. و این رابطه تمام شد ! برای همیشه !

اکنون علی با شخص دیگری ازدواج کرده و فریبا هنوز تنهاست.

 

 

** داستان حقیقی است :) اما اسامی تعویض شده اند. **

** بلاخره ظرف آدم‌ها پر میشه .. هرچقدر هم که عاشقتون باشن .. پس مواظب باشید !



راستی این رو هم بگم که اینجا به جز آدرس خودش از آدرس زیر هم در دسترسه :
blog.hatefix.ir
لینک‌های مفید و دوستان
تبلیغات
کریتیو کامنز و حق نشر
Creative Commons License
Designed By Erfan Powered by Bayan